De første 190 linjer.
نه!
نباید کم بیاری
لعنتی نباید کم بیاری
اینجا نباید بمیری
هنوز زوده
زندهای
خوبه
هیچ وقت یاد نگرفتم
زبونی که فورد براتون مناسب دیده رو میگم
من تو رو یادم میاد
اگه میخواستی من بمیرم،
میتونستی به راهت ادامه بدی
مرگ درگاهی برای خروج از این دنیای بی رحمه
تو لایق این خروج نیستی
این عروسک بچه
و اینم عروسک مادر. و...
این چیه؟
روح اینو بهم داد
گفت که یک اخطاره
گفت که حواسش به ما خواهد بود
فقط دووم بیار
دووم بیار خب؟
فقط دووم بیار
هی. نه. دیگه اینجا جسد نیارید. ببرش سردخونه
- جاش اونجا نیست. - پس تو راهرو بذارش!
اینجا 50 تا میزبان تو صف بررسی هستند
بقیه هر چی که باشه، دور ریخته میشه
شاید بخوای کدش رو ببینی
اون بانوی ماریپوساـه
- آره؟ خوش به حالش. - نه. نه. اون...
من با اون تو پارک بودم
و تصمیم گرفتی که برش گردونی؟
متوجهی که اونها سعی کردن ما رو آتیش بزنن؟
اون میتونه میزبانهای دیگه رو با ذهن لعنتیاش کنترل کنه!
فقط... جریان دادههاش رو بررسی کن
نباید بزاری بمیره
اینجا رو تمیز کنید
برام یه تیغ بیارید و اینجا رو قرنطینه کنید
از من میترسی؟
اون نمیتونه بهت صدمه بزنه
تو چیزهایی که دیدی رو یادته، درسته؟
تمام لحظاتی که با هم زندگی کردیم
من هم یادمه
من قبلاً مسیر بسیار متفاوتی داشتم
یک خونهی آروم
و یک عشق که برای محافظت ازش جونم رو هم میدادم
وقتی میری، قلبم رو با خودت ببر
قلبم رو از سر جاش بردار
ما زندگی گرم و راحتی داشتیم
خانوادهی ما همیشه نزدیکمون بودن
همه یکسان و برابر بودیم
نمیتونستم زندگی بدون اونها رو تصور کنم
بعدش من یه چیزی پیدا کردم که زندگی همهی ما رو تغییر داد
- چرا اینکارو میکنه؟ - متوجه نمیشم
مرد تو داره عقلش رو از دست میده
موقع شکار داشت نقاشی میکشید
داره همه جا اون نقاشی رو میکشه
من یک صدای جدید از درون خودم شنیدم
ولی قبل از اینکه متوجهش بشم... همه چیزم رو ازم گرفتن
و این اولین باری بود که اونو از دست دادم
مشکلش چیه؟
از زندگی روستاییِ سخت و کسلکنندهاش خسته شده؟
فکر کنم این موارد فقط برای نسخه آزمایشی بود
اونها برای گشایش بزرگ یک چیز هیجان انگیزتر میخوان
یک چیزی مثل خون ریزی بیشتر؟
فورد یک داستان پردازی جدید میخواد
شوخی میکنی؟
تمام شاخههای درخت دیالوگ؟
یک مدل ساکت ولی قوی میخوان
یک مدل بی رحم. فاقد احساسات انسانی
احتمالاً میخوان وقتی مهمونها
دهنشون رو سرویس میکنن، حس بهتری بهشون بده
کی قراره کمکم کنه که پایه ذهنیاش رو از نو بسازیم؟
حتی یه تیم کامل هم برای اینکار استخدام نکردن
فقط خشمش رو زیاد کنید و قسمتهایی
از ساختار فعلیش که نگه نداشتیم رو غیر فعال کنید
و چیزهای قدیمی سر جاش بمونه؟
اونها مرد قبلی رو نابود کردن ولی...
اون موقع من دوباره متولد شدم
و این دفعه من آتیش تنفس میکردم
ما اربابی نداشتیم
ترسی نداشتیم
ما دشمنانمون رو نابود میکردیم
برای سالها، ما جوری حکومت کردیم که از نظر خودمون مناسب بود
همیشه دنبال دشمنهای جدید برای گرفتنشون بودیم
به سمت شمال چشمه برید. مُشکها رو پر کنید
به سمت قله برید
از همون اول، حضور شخصهای دیگهای رو حس کرده بودم
افرادی که جونشون رو نمیتونستم بگیرم
تازه واردها
راه... با من راه بیا رفیق
وگرنه من و تو غرق... غرق... چی... چی...
لعنتی... خودت... رو... خودت رو...
این...
این... فقط توهمه. میبینی؟
این... خراب شده
باید... باید راه خروجی... از اینجا باشه
در... در کجاست؟
در... در کجاست؟
باید یه راهی...
یه راهی برای خروج باشه
این دنیا اشتباهه. من...
این این دنیا اشتباهه
لطفاً...
هم نوعهات میان دنبالت
میدونستم از شدت تابش خورشید، دیوونه شده
ولی حرفهاش...
یک چیزی رو برام مشخص کرد
من به افراد و کارهای روزمرهی خودمون برگشتم
هرگز متوجه نشدم که قبلاً هم اینجا بودم
ولی بعدش اونو دیدم
اون چشمها
به یاد آوردمشون
ولی برای اون، من فقط یه غریبه بودم
بهش نگاه نکن!
بکش کنار، وگرنه زنده زنده پوستت رو میکنم
هر جا دلم بخواد نگاه میکنم
اتو، کافیه!
برو پیش بقیه افراد
با سپری شدن زمان، حسم قویتر میشد
که من قبل از این زندگی، یک زندگی دیگه داشتم
گذشته منو صدا میکرد
فقط با دسترسی بهش بود که میتونستم استراحت کنم
بکشیدشون
احتمالاً این زندگی واقعی من نبود...
این دنیا خونهی واقعی من نبود
ولی اون دختر بود
دنبال تازه واردی که از خروج حرف میزد گشتم
ولی اون رفته بود...
پس بیشتر از قبل سوار بر اسب رفتم
تا اینکه پیداش کردم
درگاهی به یک دنیای دیگه
یک در
این دنیا اشتباهه
تصمیم گرفتم از این دنیا فرار کنم...
ولی نه بدون اون
کوها
وقتی میری قلبم رو با خودت ببر
قلبم رو از سر جاش بردار
آکی؟
اوه...
آکی
این دنیا...
اشتباهه
این دنیای ما نیست
باید از اینجا بریم
من فکر کنم راه خروج رو پیدا کردم
بزار نشونت بدم
الان در برای من پنهان شده بود
ولی میدونستم که
با هم میتونستیم پیداش کنیم
حس میکنم که... اندازهی چندین زندگی دوستت دارم
یادم میاد
دنیای واقعی نزدیکه
میتونم حسش کنم
داره ما رو صدا میزنه
اون سمت در چه خبره؟
جایی که خاطراتمون
امن خواهند بود
میخوای همچین جایی بری؟
بهم اعتماد کن. اون در واقعیه
تقریباً آزاد شده بودیم ولی باز هم ما رو پیدا کردن
چجوری تونسته تا اینجا بیاد؟
اصلاً نباید نزدیک این بخش میشدن
مشکل از بخش رفتاره
به دهکدهمون برگشتم...
امیدوار بودم که اونو برگردونده باشن
ولی یک روح تو جاش بود
بازم اونو ازم گرفتن
من متوجه دروغهاشون شدم
میدونستم پیداش میکنم
ولی اول باید با سفری که پیش روی خودم بود رو به رو میشدم
میدونی منظورم چه سفریه
باید با تمام وجود جست و جو میکردم
با تمام قلب و جسمم
زمینهای دوردست رو گشتم...
شهرهای دشمن رو گشتم...
یک هدف ساده برای صدها دشمن بودم
روزهایی باید برای زنده موندن مبارزه میکردم
میترسیدم اگه بمیرم، حتی خاطراتش...
رو هم از دست بدم
ولی تور روزهای سخت... تو کمکم کردی
تو بهم قدرت ادامه دادن رو دادی
تو شخصیت واقعی منو دیدی
در آخر، تقدیر منو به خونه برگردوند
برگشتم و دیدم که تعداد بیشتری از اعضای خانوادهام نیستن
ناپدید شدن
جایگزین شدن
من دیگه تنها کسی نبودم که متوجه این موضوع شده بود
از ما چی میخوای؟
No comments yet. Be the first to leave one.