De første 86 linjer.
باورم نمیشه اومدی.
بهم نگفتی داری چیزی رو جشن میگیری.
اونا فقط چندتا از دوستای عزیزم هستن.
آره، منم اومدم نوارهام رو بگیرم و برم.
چرا نمیمونی، و مشروب نمیخوری؟
با چندتا آدم جدید آشنا شو. واسه یه تغییر امتحانش کن.
آه... نمیدونم.
سم، این متیوـه.
سلام.
دیمن و زو تازه رسیدن اینجا. بدنال تو میگردن.
- امم. وسایلم کجاس. - صبر کن، الآن برمیگردم.
میشه فقط بهم بگی نوارهام کجان بعدش من از اینجا میرم.
- هی، مشکلت چیه؟ - اون فقط وسایلش رو میخواد.
- کدوم وسایل؟ - وسایلی که وقتی رفتم برداشتمش.
همچی توی جعبهمه.
- فقط بهم بگو کجان و بعدش از اینجا میرم. - وسایلت رو بدار و از اینجا برو.
چیزی نیست. بذار خودم حلش کنم. سم، صبر کن.
صبرکن!
سم، خواهش میکنم.
توی دفتر ته راهروـه.
میتونی اونجا بمونی، ساکتتره.
یه دقیقه دیگه میام اونجا اونوقت میتونیم دوتایی حرف بزنیم، باشه؟
باشه.
ببخشید. تقصیر من بود.
فانی؟
هی، برگردین تو! یالا! توی ساختمون بمونین!
فقط میخواستم بهت بگم دوست دارم.
توی یه ساختمون توی پاریس گیر کردم. همهجا رو خون گرفته.
فقط میخواستم بهت بگم دوست دارم.
دنیل، باید همینالآن بیای اینجا. خواهش میکنم زود بیا. کریس دیوونه شده.
اون افتاد روم و منو گاز گرفت.
خودمو توی دستشویی مخفی کردم ولی خیلی ترسیدم.
باید بیاین اینجا. خواهش میکنم. دنیل، خواهش میکنم.
هی!
کسی اینجا نیست؟
- انگلیسی بگو. - سلام، آقا. دارم میام.
125گرم.
آلفرد هستی، درسته؟
من سم هستم. از دیدنت خوشحالم.
خب، تو یه دکتری، درسته؟
به تمام دنیا سفر کردی.
مگه نه؟
باید چیزای کثیفی اون بیرون دیده باشی.
اما تو همچیز موفق شدی.
حتماً فکر کردی با آرزامش توی خواب میمیری.
و بعدش، این اتفاق افتاد.
فکر میکنی، دارویی واسش وجود داشته باشه؟
یا همهمون قراره بمیریم؟
سختترین قسمتش اینه ...
نمیدونی چه بلایی سرشون اومده.
چون مادرم ز اون دسته افرادی نیست که بتونه به راحتی راه بره.
پس فکر کنم واسه اون خیلی زود تموم شده.
اما حداقل سر چیز غیر منصفانهای نمرده
یه چیزی مثل سرطان یا تصادف ماشین. نمیدونم.
اون مثل بقیه مُرد.
با بقیه.
مثل تو.
الآن مرگ یه چیز طبیعیه.
من کسی هستم که طبیعی نیست.
بیا اینجا گربه کوچولو.
من و تو قراره باهم رفیق باشیم. بهت قول میدم.
بیا اینجا. گرسنهای؟
بیا اینجا گربه کوچولو.
گرسنهای؟
کجایی، لعنتی؟
کسی اونجاست؟
کسی اینجا نیست؟
بیا بیرون. جوابم رو بده.
کسی اونجاست؟
هی... رفقات همه رفتن.
چند روزه هیچکدومشون رو ندیدم.
عصبانی نشدی همینجوری تو رو اینجا ول کردن؟
تنهایی؟
حالا ...
من و تو مثل همیم.
تنهاییم.
آه... شرمنده.
هی، این کارو عمدی نکردم.
چرا همیشه قیافهات اینقدر توهمه؟ یالا.
یالا، محض رضای خدا لبخند بزن. تلاش کن. میدونی مشکلت چیه؟
خیلی کسلکنندهای. نمیدونی چطور خوش بگذرونی.
احتمالاً بچهها خوشحالن که هیچوقت پیششون نبودی.
یه روز، از این اوضاع خسته میشم و از اینجا میرم.
و تو مثل یه آدم عوضی اینجا تنها میمونی.
و تو نمیتونی بمیری چون همینجا باقی میمونی.
و حسرت این لحظات رو میخوری. پیش خودت فکر میکنی ...
No comments yet. Be the first to leave one.