De første 200 linjer.
چند وقت پيش، يکي از ستارههاي تازه شکوفا شدهي هاليوود، توي يه بار خالي کنار تئاتر چينيِ قديمي نشسته بود
"خبرنگاري به اسم "جودي داشت ازش مصاحبه ميگرفت
مثل بيشتر افراد امروزي، جودي يه فرد بدبين بود و .فوراً نسبت به فانتزيها جبهه ميگرفت. نه مثل ما
ما به اين جمله قديمي که ميگن .حقايق نبايد سر راه تخيلات قرار بگيرن، باور داريم
من به پايانهاي خوش اعتقاد دارم
و اين تنها چيزي بوده که تاحالا با عقل من جور دراومده
...ميدوني، من هميشه در اتاقم رو قفل ميکردم
و تمام فيلماي قديمي توي پي.بي.اس رو ميديدم
ما نميتونستيم هزينهي شبکههاي پولي رو بديم، که چه بهتر
...يعني کي دلش ميخواد سريال مربوط به حاملگي نوجوونها و
يه سري بچه ببينه که زير يه سقف زندگي ميکنن و سر هم داد و بيداد ميکنن؟
و تو محلهي ما اين داد و بيدادها چهارشنبه شبها اتفاق ميوفتاد
ولي من با فيلماي "اسپتسر تريسي" و کيت هپبورن" فرا ميکردم"
و "فرد آستر" که با "جينجر راجرز" روي صحنه ميرقصه
و "بوگارت" که بالاخره عشقش رو به "لورن بکال" ثابت کرد
و تماماً با صفحه سياهسفيد خيرهکننده
از داستانهاي عاشقانه و تخيلي خوشت مياد؟
من فکر ميکنم همهي ما هر ازگاهي نياز به يکم جادو داريم، اينطور فکر نميکني؟
...يعني، ماجراي "لانا ترنر" چي ميشد، اگه
که "مروين ليروي" وارد بار "شوابز" توي هاليوود اند واين" نميشد"
و لانا رو درحال نوشيدن اون نوشابه نميديد؟
،لانا همونجا متوجهش شد و اون نوشابه، زندگياش رو عوض کرد
،خب، اونا اين داستان رو عوض کردن
چونکه اونجا بار "شوابز" نبود
"درواقع يه جايي به اسم "تاپهت بين بلوار "سانست" و "مککدن" بود
...و اونم مروين ليروي نبود که وارد شد
درواقع يه خبرنگاري از "هاليوود ريپورتر" بود
و اسمش هم اون موقع "لانا ترنر" نبود
...اسمش "جودي" بود درواقع اسم اصليـش، "جوليا" بود
ولي تو تمام اينا رو ميدونستي، مگه نه؟
ولي باز بهرحال به جادوي داستان من نميرسه
پس تو فکر ميکني با جادو به اينجا رسيدي؟
در خالصترين شکل ممکن
...يعني، مسيرِ من هزاران، نه
ميليونها چپي و راستي داشته
جواب دادن، به جاي رد کردن يه تماس
اينکه بجاي رستوران ايتاليايي به يه رستوران هندي برم
ميدوني، اينکه بتوني از خونه بري بيرون اونم وقتي فقط ميخواي يکم بخوابي
هميشه به اون قدم اول فکر ميکنم
...مغزم منفجر ميشه
،که به اين فکر ميکنم که درست مثل لانا يه برخورد برحسب شانس، زندگيِ منو عوض کرد
البته، من فکر ميکردم کسي که زندگيِ من رو تغيير ميده
يکي مثل "مارلون براندو" خيلي قدرتمنده
يا مثل "کري گرنت" با جذبهست
يا مثل "جيمز دين"، بوي کاپشن چرمي ميده
آقاي آلبرتسون، چيز ديگهاي نياز نداريد؟
نه، چيزي نيازي نيست، ممنون - باشه -
هيچکس فکر نميکني که يه آدم عادي باشه
...که شبيه... يه آدم عاديـه
که مثل بقيه آدمها دربوداغونه
.سلام. فکر کنم يه رزرو دارم "درِک توماس"
.بله، آقاي توماس شما سوئيت 1369 هستيد
خوبه - بلمن -
ممنون - خواهش ميکنم. از اينطرف -
از کجا مياييد؟ - لوسآنجلس -
ال.اِي، هميشه ميخواستم برم اونجا
دختر خوشگل زياد داره
البته، همهجا دختر خوشگل زياد هست
يکي از زيباييهاي دنيا همينه
قبلاً هم در هتل ما بوديد، قربان؟
بله
خب، الان اونجا آبوهوا چطوره؟
خب ميدوني، هميشه بطور ظالمانهاي،عالي بوده
!خب، ببين کي اينجاست
سث، عزيز من. فکر ميکردم توي هتل "پير" هستي
منم فکر کردم تو پيش فاميلاي زنتي
.نه، نه تا فردا دلتا و بچهها فردا ميرسن
من نميتونم به تنهايي از عهده پدر و مادرش بربيام
بهترين دوست مردا - اين "ويلبا"ست -
بعداً چيکارهاي؟ يه شام ميزني؟
.نه، خيلي بدجور خستهام
ميدوني، تغيير ساعت خواب و اين حرفا
بدجور سخت گذشت
خواب که نداشتيم. کمرم هم اذيت شد
بهتره که يه حموم نمک بگيرم و مستقيم برم بخوابم
شب بخير. توي جلسات تمرين ميبينمت
چرا تو پياده شدي؟
من توي همين طبقهام، اتاق 1317
خيلي هم خوب
من ميرم توي اتاقم
خب، حس آرامشبخشيه که ميدونم کارگردانم دمِ دسته
به دلتا سلام برسون - باشه -
...بازيگرا ديگه
.آره، ميدونم چي ميگيد !من خودم بازيگرم
يه چيز خاصي درموردشون هست، مگه نه؟
منظور منم همين بود
چيه؟ ما نميخوايم !چيزي بخريم، پس بيخيال شو
،من با پدر و مادرم توي بروکلين بزرگ شدم
...که خيلي سخت بود، ميدوني
اونا خيلي وقت پيش دست از باور داشتن به پايان خوش برداشته بودن
خفه شو! خودم از پسش برميام
!نه! خودت خفه شو
ولي سعي ميکنم اونا رو سرزنش نکنم
...داستان اونا قشنگ شروع شد
چون مامانم توي سال 1974 خانم شايسته "کُني آيلند" شده بود
اونم فقط بخاطر بابام
يعني پدرت جزو داورا بود؟
نه. اون اونجا هاتداگ ميفروخت
،ولي کل مراسم خانم شايسته رو ديد ... بعد چشمش به مامانم افتاد
بعدش بدجوري خاطرخواهش ميشه
بعدش روي تمام بقيه هاتداگ سس خردل خراب ريخت
و مامانم تنها کسي بود ...که وقتي روي صحنه ميرفت
...دلپيچه نداشت، پس
اين کارشو ساخت
...ولي پدرم کلي ايدهي باحال داشت
و به مامانم قول ميداد که به مرور زمان اونا رو عملي ميکنه
پس مامانم يه کار پيدا کرد ...که توي آرايشگاه موها رو ميشُست
...و منتظر موند و منتظر موند
و خب الان بيست سال گذشته و هنوزم به اينکارش داره ادامه ميده
اون کارش چيه، پدرت رو ميگم؟
اون يه سري چيزا اختراع ميکنه
مثلاً چي؟
مثلاً چسب ماتيکي رو ميشناسين؟
پدرت اون رو اختراع کرد؟
،نه. اون کرهي ماتيکي رو اختراع کرد
خيلي راحت ميشه کره رو روي نون تست ماليد
ولي... خب توي ژاپن خيلي طرفدار داشت
سلام، ويکي هستم
...سلام ويکي، من توي هتل بارکلي هستم
...و درمورد آزاد بودن وقت
يکي از افرادت براي امشب تماس گرفتم
کدومش رو ميخوايد، قربان؟
."از وبسايتي که اينجا ميبينم... "گلو
ميشه يه لحظه گوشي دستتون باشه؟ معذرت ميخوام
باشه، مشکلي نيست
بله؟ - آقاي آلبرتسون -
کيه؟... کيه؟
منم بابا، "ديويد" ام
ديويد، کجايي؟
،خونهام. خدايا، بابا فکر کردي بايد کجا باشم؟
داريم آماده ميشيم که راه بيوفتيم
دارين راه ميوفتين؟ من فکر کردم شما تا فردا ميرسين
.آره، بابا فقط داريم براي شام داريم ميريم بيرون
باشه... ديويد يه لطفي بکن و گوشي رو بده به مامانت
مامان؟ من فکر کردم مامان باهات اومده
چي؟ - شوخي ميکنم، بابا -
يه لحظه صبر کن - وايسا، ديويد -
خيلي معذرت ميخوام، فقط يه دقيقه ديگه، ويکي
ميدوني، راستش نميتونم
من ميرم ببينم گلو ميتونه بياد يا نه
!آره، خيلي خوبه ...فقط اگه ميشه
بگو تا يه ساعت ديگه اينا بياد
.اگه موبايلش رو جواب بده بهت زنگ ميزنم. کدوم اتاقي؟
اتاق 1369، به اسم درک توماس
ممنون
سلام، ديويد - نه، من جوزيام -
و از انتظار هم خسته شدم، بابا
ببخشيد، جوزي
.وايسا، گوشي دستت... ميدونم، گوشي دستت - !بابا -
بله؟ - سلام، آرنولد -
...ميخواستم زمان براي تمرين فردا رو تأييد کني
نه، نه. سث، فردا نيست
تمرين پسفرداست. ظهر
توي تئاتر "بلاسکو"؟ - درسته -
باشه، شب خوش - شب خوش -
معذرت ميخوام، جوزي
سلام، نه منم
دلتا، حالت چطوره؟
.دلتا، معذرت ميخوام سرويسِ سوئيتـه، يه لحظه صبر کن
بله؟ - سلام، شما؟ -
آرنولد هستم - آرنولد؟ -
يعني درک هستم، ويکي؟
آره. چرا گفتي آرنولد؟
...نگفتم، فقط چون... ميدوني
درک، آرنولد، خيلي شبيه بهم هستن
يا تقريباً تعداد حروفـشون يکسانـه
چي؟
.ميدوني، مثل يه شوخي مثلاً اسم سرخپوستيِ منه
تو سرخپوستي؟ - بصورت افتخاري -
ميشه يه لحظه صبر کني؟
نه، ميدوني چيه من مدام بهت اطلاع ميدم
.تلفن گلو اشغاله. بيشتر سعي ميکنم بهت زنگ ميزنم
.خوبه. خوبه بازم تماس بگير، باشه
.دلتا، معذرت ميخوام حالت چطوره؟
خوبم. با کي حرف ميزدي؟
.خدمات بودن کمرم داره منو ميکشه
ولي... خودت چطوري؟
.يکم استرس دارم ...يه چيزي نزديک هفت سال ميگذره
.از آخرين باري که روي صحنه بودم فکر نميکنم بتونم امشب بخوابم
منم همينطور. منم همينطور
منم ميخوام يه دوش بگيرم و بعدش مستقيم برم بخوابم
من ميگيرم
بالاخره هميشه هم با تو کار دارن
بله؟ اوه، سلام ويکي
کيه؟
رئيسمـه، مامان
يعني هيچوقت ولت نميکنن؟
ميخوام يکم اضافهکاري کنم، باشه؟
سلام ويکي، چي شده؟
کي ميتوني خودتو به مانهاتان برسوني؟
.شايد يه ساعت يه ساعت بهم وقت بده
خوبه. مداد داري؟
...اسمش اينه، "درک"، د، ر - تلفظش رو خودم بلدم -
باشه، توماس، اتاق 1369
.باشه، فهميدم گفتي کجا؟
هتل بارکلي - حله -
پس شايعات حقيقت دارن؟
...واقعاً کارت يه - الهامدهنده؟ -
کي؟
الهامدهنده
No comments yet. Be the first to leave one.