De første 200 linjer.
= قسمت 49 =-
.:.:ترجـــمه و زيــــرنويـس::.:. .:.:( شهنــاز (شـــهلاز:.:.
...اوک
...اوک من
اوک ، اوک ، اوک
اوک
اوک من ، اوک
اوک
پدر
مادر ازم خواسته بود به هیچ کس نگم
و چند بار اینو ازم خواهش کرد
می خواست بعد از مدتی توی یه زمان مناسب بگه
اما هر فکر هم که بکنه
کار خوبی کردی که به من گفتی
تو کار خوبی کردی
من باید به هیونگ گیو هم بگم اون پسر بزرگشه
می خواست بعدا از همه به هیونگ گیو بگه
اوک می تونه همچین کاری با هیونگ گیو بکنه
اگه اون بدونه مادرش بیماره
بین بچه ها اون از همه بیشتر رنج میبره
برای اینکه اون بین این سه تا بچه بیشترین عشق رو از مادرش گرفته
اون خیلی برای مادرش تاسف می خوره
وقتی که در قلبشو باز کنه درد زیادی می کشه
حدس میزنم اوک تحمل دیدن اینو نداره
بله منم همین فکرو می کنم
هون جه واقعا هیچ راهی وجود نداره؟
ما باید درست رو دست بذاریم؟
من با مادر پیش چندین دکتر توی بیمارستان رفتیم
همه با هم یه نظر داشتن
بیا الان بریم بیمارستان هون جه
بیا با هم بریم بیمارستان
من تاوقتی که خودم نشنوم نمی تونم باور کنم
من باور نمی کنم ...نمی خوام باور کنم
واقعا هیچ راهی نیست دکتر؟
هیچ راهی برای نجات اوک ما وجود نداره؟
همونطوری که به دامادتون گفتم هیچ راهی نیست
نه تورو خدا...اینطوری حرف نزنید
دکتر
لطفا نجاتش بده
من هر چقدر هزینه درمان باشه می پردازم
دکتر لطفا نجاتش بدید ازتون خواهش می کنم
خواهش می کنم نجاتش بدید
پدر ، پدر
لطفا اوک منو نجات بده دکتر
....اوک منو نجات بده دکتر
دکتر نجاتش بده
ازتون خواهش می کنم نجاتش بدین
پدر حالتون خوبه؟ می خواین یه کم بشینیم؟
نه من خوبم
هون جه باید بری سر کار خیلی وقتت رو گرفتم
نه اینطور نیست پدر شما باید بری خونه
نه قصد ندارم برم خونه
نمی تونم برم خونه
پـدر
توی این حالت نمی تونم به صورت اوک نگاه کنم
اصلا اعتماد به نفس روبه رو شدن باهاشو ندارم
نمی تونم برم خونه
اوک
آیگو ...اوک
حالا چی باید بگم؟
اوک ...ای خدا باید چی بگم؟
چیکار کنم؟
...مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد
جواب نمیده؟
فکر کن چول خیلی عصبانی شده
...چرا عکس پایین آوردم
چرا اینجا اینقدر چیز هست؟
اینجا برای کسی که بیاد تمیز کردنش سخت می شه
من نیازی به این لباس تابستونیا ندارم
مادر من اومدم
هی جو اومدی
دارین لباسارو مرتب می کنین؟
همه شون لباسای تابستونیه
این خیلی خوشگله مادر اینو باید بپوشی مادر
نه یکی ازم خواسته بندازمش دور
آه فهمیدم
چاری گفت پدر توی سونا خوابیده
آره نمی دونم چه سونایی اینقدر طول می کشه
الان دیگه فکر کنم چیزیش نمونده باشه توی سونا
می خواین بریم بیاریمش؟
نه دیشب هیونگ سون و چاری رفتن بیارنش اونم انگار نه انگار نیومد
با اینکه اینقدر چاری رو دوست داشت بازم نیومد
بخاطر همین فکر نکنم کس دیگه ای هم بره بیاد
پدر چاری رو خیلی دوست داره؟
درسته ...تو رم خیلی دوست داره
پدر شوهرت عاشق تو هم هست
مادر امروز چیکار باید بکنیم؟
آهان بیا امروز از تمیر کردن سیر و پیاز شروع کنیم
قرار نیست چاری سیرهارو پوست بگیره؟
من بهش گفتم سیرارو پوست بکنه
در حال حاضر این طح برای لباس های مامان
می تونی برای مامان هار زندگی رو راحت تر کنه
تو اینو گذاشتی اینجا؟
بله مهم اینه که یه چیز فانتزی که مادرا دوست داشته باشن براشون درست کنیم
بخاطر همین من از این طرح استفاده کردم
خانم جانگ چاری بد نیست منم خوشم اومد
فکر کردم حالا که مادر بزرگ ناگهانی گذاشتی خونه من ...خودتم میای
چون نگران بودم خواستم ببینمت
بله
منظورت اینه که یه بمب پرت کردم و در رفتم؟
مطمئنم شما و خواهر شوهرم بخوبی باهاش رفتار می کنید
بخاطر همین منم
اصلا نگران نیستم
زن داداش؟
بله در حال حاضرما هر دو زن داداش هم نیستیم؟
خوبه
خواهر شوهر ما الان داریم تمام سعیمون رو برای مادر بزرگ می کنیم
اما با این حال می دونی ما چقدر متلاطم شدیم؟
ما؟ منظورت چیه یعنی شما توی یه تیم هستین؟
درسته ولی قبل از گذاشتن مادر بزرگت خبر می کردی
شما متوجه نیستی که شرایط ما چقدر سخت می شه
ما
دوباره ما؟
فکر می کنم بی فکری کردم
متاسفم
ولی شنیدم شما و پدر از یه اتاق استفاده می کنین
بنابر این من اینو به عنوان یه بله بزرگ فرض کردم
الان دیگه شما زن پدر من هستید
و من باید در مورد اتفاقات خونه با فکر تر عمل کنم
با این حال فکر کردم زن بابام دلش می خواد از مادر بزرگم نگهداری کنه
و مراقبش باشه
فکر کنم این کار من باعث سوء تفاهم شده
منظورت با این حرفها این نیست که مارو در وضعیت دشوار قرار بدی؟
خوب گفتی عروس عزیزم
خواهر شوهر - زن داداش اینبار طرف تو نیستم -
به هر حال مادر بزرگت حالش خوبه نگران نباش
با شه ازتون ممنونم زن بابا
زن بابا...تو خیلی بامزه و خوش مشربی
بله مردم می گن این افسون منه
واقعا؟
مادر بزرگ
بله مادر بزرگ
عروس سرت شلوغه ؟
نه اینطور نیست ، کاری دارین؟
آه امروز می خوام زود بیای خونه
زود؟
مادر هم همینطور؟
درسته همینه
من شام آماده کردم
اما الان که هنوز ناهارم نشده
زود زنگ زدم که برای شب برنامه نریزی
رییس چانگ و هون جه گفتن زود میان
من گلی عشق گذاشتم پای این غذا
بهانه نیارید و زود بیاید خونه
ببخشید؟ اوه بله
مادر بزرگ فایتینگ
اونی گفت که زود میا خونه - آره -
شاید اونی با کسی قرار داشته باشه
حتی اگه داشته باشم بخاطر درخواست من باید لغو کنه
این روزها هیچ مادر شوهری مثل من نیست
که برای عروس و نوه اش شام حاضر کنه
کدوم مادر بزرگی تو این دنیا مثل من می شه؟
فکر کنم من خیلی مدرنم
ببخشید فکر کنم من دیگه باید برم فروشگاه
بهتره اینو تموم کنی و بعد بری خودت گفتی کارگرا توی فروشگاه هستند
...با این حال به عنوان صاحب باید توی فروشگاه باشم
بعد از اینکه تمومش کردی برو
می خوای این همه کارو واسه یه آدم مسن بذاری و در بری؟
در برم؟
بله
...چشمام می سوزه
برای اینکه کار خونه نمی کنی
باید اغلب این کار بکنی تا چشمت عادت کنه
!آجوما
فکر کنم دوباره باید برگردم آمریکا
...آی چشمام
واقعا ؟
پس دیگه می تونم توی سالن کار کنم؟
بله ازتون ممنونم آقا تمام تلاشمو می کنم
بله ، پس شما رو شب می بینم
هی ، پس مثل قبل کار می کنی؟ دیگه فقط ظرف نمی شوری؟
بخاطر اون منویی که قبلا دادم رییس یه فرصت دیگه بهم داد
خوش به حالت
پس از حالا می تونیم امیدوار باشیم که یه کارمند تمام وقت بشی؟
آره فکر کنم
عالیه
برای اینکه از دل و جون کار می کنی
البته هر کی هیونگ سون مارو بشناسه عاشقش می شه
هی زود باش به چاری هم بگو
اونم خیلی خوشحال می شه
بله مامان
چاری من دوباره برگشتم به کار توی سالن
من سخت کار می کنم
برای چی دارم اینو به جاری می فرستم؟ ما که دیگه هیچ رابطه ای با هم نداریم
بله هیونگ؟
واقعا؟
من برگستم سر کار اما
هنوزم نگران پدرم
متوجه شدم
پس الان من میرم دنبال پدر
امروز من شیفت شبم
باشه پس رو تو حساب می کنم
دوباره داشتی با پدرت حرف میزدی؟
ببخشید؟
همون کسی که تو فقط می تونی بهش پدر بگی
همونی که من بهش حسودیم می شه
من...من خودم انجامش میدم
دستتون خوب شد؟
البته که خوب شده
این موقعی شد که داشتم پسرمو نجات میدادم
No comments yet. Be the first to leave one.