De første 146 linjer.
دقیقا چه اتفاقی داره میافته...؟
از جشن گرفتن واسه اومدن بهار
وسط شکوفههای گیلاس لذت میبردم.
از تنفس رایحۀ برگای سبز تازه حین اینکه میدوییدم لذت میبرم.
ما کل زندگیمون رو در کنار طبیعت میگذرونیم.
این چیزی بود که فکرشو میکردم ولی...
برگرد عقب!
با من، یوکی
به هدفمون رسیدیم. باید بریم، شیککو.
بدون من برگرد، جوریو.
من قراره اینجا بمونم و تماشا کنم.
اون شوکی خیلی قویه! میخوام ببینم چطور میگذره.
خیلی خوب.
سریع باش.
تمرکز کن.
تمرکز...!
موقع جلسات تمرینمون یاد گرفتم که چطور بازیمو شروع کنم.
و یه دلیل خوبم دارم که نبازم!
متوقف نمیشه...!
کیوکا-سان!
داره میآد!
تونستم حتی قدرتمو به دهنم انتقال بدم!
وای! چهخطرناک!
از این یارو خوشم اومد!
میدونم عصبیای، تکشاخ. ولی خیلی بد شد...
واسه اینکه آتیش خشم من صد برابر تو داغتر میسوزه!
کیوکا-سان!
تو اینجا میمیری.
فنی که فقط واسه تیکهتیکه کردنت یاد گرفتم...
شکوفه گیلاس زوزهکش!
ایندفعه دیگه نمیتونی جلومو بگیری یا جاخالی بدی!
با تاب تیغ سرکش من...
...تو میمیری!
وقتشه... بیافتی رو زانوهات!
کیوکا-سان...
کیو...
ناپدید شد...
برو بقیه رو جمع کن.
چشم.
این پیروزی...
...واسه شهرمه.
عجب نبرد خارقالعادهای بود.
فرمانده گردان هفتم هم خیلی بارشه.
ولی مهمتر از اون...
اون مرد.
بهنظر جالب میآد!
نه-چان، حالت خوبه؟
نترس، چیزیم نیست. سریع خوب میشم.
تنکا-سان؟!
سلام بچهها.
لازم نبود اینقدر سریع برگردید!
این مشکل خانوادگیه، پس باید اینجا باشم.
نگران بقیه نباش.
نی داره کار خیلی خوبی تو مدیریت وضعیت انجام میده.
حالا میخوای چهکار کنی؟
نمیتونم بگم حس رهبری یه شورشو دارم.
تمام شوکیهایی که روشون حساب باز کرده بودیم رفتن.
علاوه براون اونا کوکو و نائون رو دزدیدن...
ولی بازم... من باید اونا رو نجات بدم.
تمایل داری بذاری ازت محافظت کنم؟
اگه قصد خرابکاری نداری، دلیلی نیست که باهم بجنگیم.
هرچی هم که باشه، تو قربانی حادثه ماتوئی.
هرکاری در توانم باشه واسه آزاد کردن دوستات میکنم.
منم همینطور. میخوام کمکت کنم.
نمیذاریم که سازمان اونمیو هم دستش بهت برسه. بهم اعتماد من.
نه-چان؟
من به تنکا و کیوکا اعتماد دارم، ولی نمیتونم به کل سازمانتون اعتماد کنم.
ولی دیگه نمیتونی اینجا بمونی!
ما روستاهامونو داریم. دوستام الآنشم حرکت کردن.
وظیفۀ منه که حواسم بهشون باشه.
اگه جایی واسه مخفی شدن داشته باشن، پس انتخاب اینکه درخواست ما رو قبول نکنن تصمیم منطقیایه.
چی؟!
فرمانده ارشد یاماشیرو...
اگه سازمان اونمیو واقعا اون آزمایشها رو داره انجام میده، شانس بالایی هست که اون ازشون خبر داره.
فرمانده ارشد، یعنی رهبر نیروی دفاع شیاطین.
ولی چرا اون اهمیت داره؟
خوبه که یه فرمانده ارشد بهشدت وطنپرست داشته باشی، ولی اون یهمقداری ترسناکه...
من نتونستم خودمو مجبور کنم که به اونه-سان تو جنگمون حمله کنم...
ولی شرط میبندم فرمانده ارشد حتی درنگم نمیکرد.
اینکه کارش درسته یا نه مهم نیست. این فقط ذاتشه.
واسه همین درحال حاضر قایم شدن شاید واقعا گزینۀ امنتری باشه.
خوشبختانه، مکالماتی که داشتیم از این غار خارج نشده.
و میتونیم رو سازمان اونمیو تحقیق کنیم.
پس چهوقت خواهرم و دوستاش مجبورن قایم بشن...؟
اون کاری نداره.
چی؟
ما برگشتیم، نی-چا-
خوش اومدی! خیلی خوشحالم که حالت خوبه!
شرمنده که نگرانت کردم. به همه بابت نجات دادنم مدیونم.
هیماری و بقیه حالشون چطوره؟
اونا بعد از دو سه روز استراحت میتونن برگردن.
خوبه.
پس منم میرم زخمامو بدم یه نگاهی بندازن.
وقتی که اونجام یهسری به هیماری و بقیه هم میزنم.
ممنون.
تنکا-سان!
من، عا...
دفعه بعدیای که تنهاییم، یه جایزۀ خیلی دست و دلباز میخوام.
بله؟
بعدا میبینمت، یوکی.
نی باید بره یهدست لباس برای هیماری-سان و شوشو-سان بذاره.
توی حموم هرچهقدر میخواید استراحت کنید!
فکر کنم همون کارو هم بکنم.
یوکی، تو حالت بردهت گوش بهزنگ باش.
اولین نشونه از حملۀ دشمن دیدی بیا پیشم.
چشم.
باید گشنت باشه. شام میخوری؟
عا، باشه...
دردی چیزی که نداری، داری؟
نه، حالم خوبه.
فقط... بقیه...
نیرو دفاع شیاطین یه تیم درمانی بااستعداد داره.
زودی دوباره خوب میشن!
آره، کیوکا-سان هم همینو گفت...
اگه اتفاقی افتاد، وظیفۀ مائه که بهجای کسایی که توی بیمارستانن بیشتر کار کنیم!
پس وقتی که میتونی یهچیز بخوری بخور، و تلاش کن روحیهتو بدست بیاری!
دستور سنپایته!
گرفتم. جشم.
میرم غذا بیارم.
نیاز به عجله نیست، نی! و مراقب باش!
نترس، من سنپای توعم، یادته؟!
الآن تواناییمو غیرفعال میکنم.
باشه.
برو تو حموم خودتو بشور تا پاداشت شروع نشده.
بعد اون... بیا اتاقم.
سریع باش.
چشم.
این...؟
ظاهرا، پاداش تو اینه که توی تختم با من بخوابی.
اوه، باشه پس...
میدونم که استراحت لازمه، ولی نبود لباس واقعا احمقانهست.
مرتیکه منحرف.
ببخشید...
اگه نخوابی خیلی خسته میشی، و پاداشه تموم نمیشه.
فکر کنم بیدار بیدارم...
واقعا...
در اون صورت، باید یهکار دیگه بکنیم.
چی؟ وا-وایسا...!
بشین سر جات. بسپرش به من.
هزینۀ تواناییم تا الآن میذاره که حرکت کنم، ولی...
!آخه چرا همچین کاری باید کنید؟
.تا شیرفهم شی اربابت منم
!به خدا شیرفهم شدم
،از دستوراتم سرپیچی کردی، تازه بهجاش به حرف خواهرت گوش کردی !تهشم باعث شدی که بگیرنت
...غلط کردم! منظوری نداشتم !...به خدا غیرارادی بود
!...من تسلیمم! لطفا، لطفاً، لطفاً، لطفاً
No comments yet. Be the first to leave one.