De første 200 linjer.
انجمن سینمای شــــــــــــعر تقدیم میکند
"بیرون، آن شب، مانند معدن چی های زغال سنگ ...
"بیرون، آن شب، مانند تی شرت معدن چی های زغال سنگ، سیاه بود
"به آرامی از کنار پنجره دور شدم
"سپس برای اولین بار توانست اسلحه را در دستم ببیند
"چشمهایش، آن نگاه بامزه و دیوانه کننده را داشت که کم کم میشناختمشان و میترسیدم
"لب های قرمز مرطوبش نیمه باز بود
بعد به آرامی نگاه چشمانش، چهره ی من را ترک نمیکرد
"همزمان شروع کرد به باز کردن دکمه ی بلوزش، تا دکمه های جلویش را باز کند
رابرت چیه؟ چی شده؟
هیچ چی
رابرت، من میخوام طلاق بگیرم
نه
رابرت، من میخوام... نه
رابرت، من میخوام طلاق بگیرم
رابرت !
من میخوام طلاق بگیرم
نمیتونستی حرفی بهتر از اين بزنی؟
نه، به نظر من فکر خیلی خوبیه
واقعیتش، همین فکر به ذهن من هم رسیده بود
از چهره ت مشخصه که داری دروغ میگی
معمولاً ناشیانه و بچه گانه هست که بخوای مثلاً به روی خودت نیاری
همین فکر به ذهن من هم رسیده بود
میخوای اینطور حس کنم که تو هم میخوای طلاق بگیری
ولی تو اینطور نیستی، من کسی ام که میخواد طلاق بگیره
یادت باشه، من فقط من
دوست ندارم از این حقیقت ناامید بشی ولی تو این شس ماه گذشته ...
سعی داشتم شجاعت کافی رو داشته باشم تا اين موضوع رو مطرح کنم
دروغ، دروغ، دروغ، دروغ، دروغ
مدام دارم بهش فکر میکنم دروغ! دروغ
واقعیتش، این موضوع رو با "چارلی نلسون" هم مطرحش کردم
دروغ... تو با "چارلی نلسون" راجبش صحبت کردی؟
من نگفتم صحبت کردم، فقط گفتم پیشش مطرحش کردم
تو با "چارلی نلسون" راجبش صحبت کردی؟
من فقط گفتم " من و نینا این اواخر با هم کنار نمیایم "
"بعضاً با خودم فکر میکنم، طلاق گرفتن برامون خوبه یا نه"
که "چارلی " هم جواب داد ... چی؟
چارلی گفت "به من ربطی نداره" حقیقت مطلق رو گفته
به من ربطی نداره
ولی همونطور که تو تئاتر میگن "اگه نمایشی شکست خورد، تمومش کن "
عجب! چه زیبا توصیف کرده
مشخصه که چرا "چارلی نلسون" یه همچین نمایشنامه نویس موفقی هست
بیین چارلی نلسون فقط یه دوست قدیمی ویه مشتری محترم نیست
ولی این فیلم "خانم نه" بود که برای هالیوود به مبلغ ۷۵ هزار دلار فروخته شد
به همین خاطر شایسته ی یه مقدار احترام هست همین فیلم "خانم نه" بود که تو فیلادلفیا اکرانش رو متوقف کردند
حتی ۷۵ سنت هم نمی ارزید
وقتی داریم این بحث مسخره رو میکنیم، میخوام بدونی که من تمام چیزای مادرت و اون معشوقش، دکتر "ون کسل" رو نفرین میکنم
دکتر "ون کسل" یه روانکاو نخبه هست
نخبه؟ تمام کارش فقط نشستن و اخذ ۳۵دلار برای هر ساعت پنجاه دلار
...برای گوش دادن به یه زن دیوانه هست که راجب زندگی جنسیش بحث میکنه
میدونی شاید اصلاً گوش هم نمیده
این کاملاً محاله که یه بحثی رو با تو شروع کرد که معقولانه باشه
خیلی خب، درسته، خوبه، خیلی خوبه
تو چه زمینه هایی؟ نمیدونم
هر زمینه ای
بدرفتاری روانی بدرفتاری روان
از تمام چیزای احمقانه
در واقع، بدرفتاری روانی این وضعیت رو به خوبی اصلاح میکنه
فقط یه اصطلاح قانونی هست
و به هیچ وجه هیچ معنایی نداره
فقط این معنا رو داره که تو این ۸ سال گذشته
طوری باهام رفتار داشتی که انگار من مثل یه بچه ی احمق هستم
تمام تلاشت رو کردی تا نابودم کنی نابود؟
من اصلاً نمیدونم داری چی میگی شبیه "سرنا نوبل" حرف میزنی
حرف "سرنا نوبل" رو نیار، این یه موضوع دیگه ست
تو من و کارم رو سوژه قرار دادی تا مسخره کنی
و اگه اسم این بدرفتاری روانی نیست
هیچ فایده ای نداره، چون من دیگه مشاجره نمیکنم
مشاجره نمیکنی؟ نمیتونی بکنی
حتی میلیون ها سال هم بگذره، نمیتونی مشاجره کنی
خانم تریسی، به عنوان وکیل شما، از شما میپرسم
طلاق خوب و قشنگی نبود؟
یه مراسم واقعاً دوست داشتنی منظورت اینه که واقعاً همه چی تموم شد؟
همش این بود؟
خانم، یه چیز دیگه
میتونی اگه دوست داشته باشی، حلقه تو در بیاری
آره، یادم رفته بود
به نظر نمیتونم بیرونش بیارم
خیلی وقته که درش نیاورده م
یکم صابون میتونه به کمکت بیاد آره
به خدا وقتی گفت، "اجازه ی طلاق داده شد " اشک تو چشام حلقه زد
هميشه تو طلاق ها گریم میگیره
نمیدونم، ولی خیلی زود تموم شد
از قانونی بودنش مطمئنی؟ کاملاً مطمئنم
باور کردنش خیلی سخته خیلی خوبه که واقعی باشه
سرکار خانم، وقتی دو نفر تو ته قلبشون میدونن که از همدیگه متنفرن، طلاق تنها چیزیه که کارساز هست
ما وقعاً از همدیگه متنفریم، درسته شکی تو این مسئله نیس
البته که متنفری
و میدونم که شما دوتا بعد از این خیلی خوشحال خواهید بود
خب، آره، میدونم
خیلی خوشحال هستم در واقع الان خیلی خیلی خوشحال هستم
لطفاً برید سمت مزرعهی آلبدی آکرز
طلاق گرفتین، خانم؟
مطمئناً روز خوبی رو برای این کار انتخاب کردین
اون هیچوقت فکر نمیکرد این کار از دستم بر بیاد چی گفتین، خانم؟
هیچ چی
دوباره بفرمایین نه، نه، هیچ چی
رابرت بیچاره، دستش رو خوندم
احتمالاً الان دچار شک شده
احتمالاً هیچوقت نتونه فراموشش کنه
خب، این مشکل خودشه
اون درخواست کرد و چیزی که سزاوارش بود هش رسید
رابرت بیچاره
احتمالاً الان رفته تو یه هتل کوچک و متروک ...
با یه پنجره که به کانال کولر وصل ميشه
محشره که دوباره مجرد بشی، دوباره
محشره که دوباره مجرد بشی
خودشه پسر، خانه ی دلپذیر خودم
واقعاً ممنونم که گذاشتی یه همچین جایی بیام
بهت اینجا خوش میگذره، بابی
ها
اتاقت اینجاست
فردی این تازگیا رفت دوباره ازدواج کرده
پسر بیچاره ی احمق و لجباز
تو ماشین وسایل زیادی داری؟ نه، فکر نکنم چارلی
خواستیم چندتا از وسایل شخصیم رو بیاریم
آخر سر تمام اونجا رو غارت کردیم
غارت و تاراج آره
ویغما غارت و تاراج و یغما
ویغما همینجا
هاکلبری فین؟
آره، نسخه ی شخصی خودمه ارزش معنوی زیادی داره برام
دایی ام ویليام تو تولد ۱۲سالگیم هم داده بود
تو صفحه ی خالی اولش نوشته
تقدیم به رابرت کوچولو، پسر واقعی، در تولد ۱۷ سالگی اش
"دوستدار تو دایی ویليام "
بابی
تقدیم به نینا کوچولو، در ٩ امین تولدش دوستدار تو خاله سارا
یه اشتباه غیر عمدی بود به هر حال فراموشش نمیکنه
خوبه، هی، این تو چی داری؟ چی؟ یه لحظه لطفاً
وای!
راجع به کِش رفتن این چیزا احساس گناه دارم چرا؟
نینا بود که آگهی مشروب فروشی فروشگاه"میسیز "رو دیده بود، و اون بود که تو ماشین استیشن تا "وستپورت" آورده بودش
تو توافق نامه ی طلاق چیزی به عنوان دادن حضانت مشروب به "نینا" وجود نداره
کاملاً درسته
در حقیقت یه نکته ی ضریفی بود بگیرش چارلی
این بی ناموس رو هم اضافه کن
آره، هی، میدونستی من الان اگه بخوام میتونم بازی بیس بال بازی کنم؟
چرا که نه؟ چطوره چارلی؟
و فوتبال حرفه ای نینا از فوتبال حرفه ای متنفره
این جنس رو حروم نکن، گرانبهاست
این توچی داری؟ لباس های شستنی
خب، حالا که نقل مکان کردی و مستقر شدی
بیا بریم سر اصل مطلب
خانم ها
چه کسی رو برات جور کنیم؟ هی، یه لحظه وایسا چارلی
یه لطفی بهم بکن، زن نه منو به هیشکی معرفی نکن
آخرین باری که منو با یه خانم آشنا کردی
یه فاجعه به بار اومد، یه فاجعه ی تمام عیار
منو با یه خانم آشنا کردی هشت سال طول کشید که از شرش خلاص بشم
نه، خیلی ممنون، دوباره نه دیگه راجب چی داری حرف میزنی؟
من تو رو با کدوم خانم آشنات کردم؟ نینا، منو با اون آشنا کردی
هی، درسته رفیق، اون خیلی وقت پیش بود
۱۹۶۶ ما اون موقع هنوز تو نیروی دریایی بودیم
تو اداره ی "۹۰ چرچ استریت" مشغول نبرد بودیم
آره، تو اون موقع یه شخص مهمی بودی
یه ستوان تو قسمت روابط عمومی
اون بعد از ظهر رو درست یادمه من تو میز کارم نشسته بودم
داشتم چندتا کار رو پیش میبردم، که تو اومدی داخل
مثل هميشه با یه مشکل
هی، باب بله
بابی، من تو یه وضعیت خیلی دشواری گیر کرده م
بابی، من باید یک قهرمان پیدا کنم
چی؟ یه قهرمان، همین الان به فرمانده قولشو دادم
میدونی، کانال "ان بی سی" یه مستند رادیویی میسازه با موضوع نیروی دریایی
یه نویسنده هم فرستاده ن اینجا تا یه سری تحقیق انجام بده من هم تضمین داده م که یه قهرمان واقعی براش پیدا میکنم
خب براش یه قهرمان پیدا کن
آری
میدونی بابی ما دوستهای زیادی اینجا داریم
نیروهای فرماندهی روابط عمومی
پرسنل قانونی اینجا
حتی یه نفر نو طبقه ی سوم اداره هست که یه بار تو کشتی بوده
آری
ولی ما هیچ قهرمانی اینجا نداریم
میدونی، من داشتم با خودم فکر میکردم
با خودم میگفتم، شاید بتونم تو رو پیش معرفی بکنم
من البته، خیلی راحت
بهش چندتا داستان جنگی سر هم میکنی و میبریش بیرون برای شام
دست بردار، چرند نگو
بابی؟
از مطرح کردن این موضوع خوشم نمیاد
ولی مجبورم که بت یاد آوری کنم که اینجا من هستم که دستور میده
جناب سروان تریسی، من بت دستور میدم که یه قهرمان باشی
چرا، من نمیتونم از عهدش بر بیام
براش چی بگم؟ خب
بفرما هی چارلی
ستوان نلسون ؟ بله
من نینا چاپمن هستم از آن. بی. سی
خوشبختم خانم چاپمن اینجا یه نفر هست که مایلم باهاش آشنا بشین
ستوان رابرت تریسی
اون اینجا پیرامون مسائل سری برای فرمانده کار میکنه
ستوان تریسی ایشون خانم چاپمن از کانال ان. بی. سی هستن
خوب هستین؟ خوشبختم ستوان
به نظرم ایشون همون کسیه که دنبالش میگردین
مردی که به دروازه ی مرگ رفته و برگشته
چارلی، دست بردار
خانم "چاپمن" چهره ش شاید جوان باشه ولی چشمها، چشمهای پیری هستن
خیلی خب بچه ها تنهاتون میذارم باید برم دیگه
ببخشید منو، چارلی، یه لحظه لطفاً
بفرمایید بشینید لطفاً
No comments yet. Be the first to leave one.