De første 193 linjer.
اینطوری من...
اینطوری من...
...یه فرمانده ارشد میشم
...یه قهرمان میشم
این داستان منه!
عالیه! برق میزنه!
کارو درست انجام بدی خودش واقعا پاداشیه!
حیف که جاش خوب نیست. خیلی دلچسب نیست....
دیوار!
به گمونم شوکیها نزدیک خوابگاهم سر و کلهشون پیدا میشه...
حالت خوبه، یوکی-سان؟
س-سلام، نی. خوش اومدی.
گردان هفتم توی منطقۀ بداقبال جنوب غربی اوراکیمنه ماتوئه.
واسه همین شوکیهای بیشتری اینجا نسبت به بقیۀ خوابگاها پیدا میشه.
«اوراکیمون»؟
خب، ماتو یه بعد دیگهس که به بزرگی شهر توکیوئه.
به هشت تا منطقه تقسیم شده،
هرکدوم توش نیروی دفاعی شیاطین خودش مستقر شده.
قید «چهار» رو ردیم چون نحسه.
که اینطور...
آدمو نجات میدی، نی.
من هنوز نسبت به ماتو هیچی نمیدونم.
نی سنپای توئه. یاد دادن به تو وظیفهشه!
نمیدونم به اینکه یه بچه از من ردهبالاتره عادت میکنم یا نه...
راستی، نباید واسه اون کاری بکنیم؟
اون پخی نیست. فکر کنم بتونیم نادیدهش بگیریم.
ولی-
هی!
بهجای کار این پچپچ کردنا چیه دیگه، یوکی واکورا؟
اگه یکیمونو با اون میزدی چی میشد؟!
مهارتای منو دست کم نگیر.
اگه میخواستم بزنمت، یه گوله تو سرت خالی میکردم.
نکته رو نمیگیری اینجا...
حالا بدو برو شامو حاضر کن.
باشه، باشه...
این چهطرز رفتاره دیگه؟!
از خداتم باشه!
تنها دلیلی که یه مرد مثل تو اجازه داره تو خوابگاه ما زندگی کنه
و غذای ما رو بخوره...
بهخاطر سخاوت فرماندهه!
سرایدار بودن خیلی مزخرفه!
بریم.
کسی...؟
شاید تصور من باشه.
واقعا سرآشپز ماهری هستی، آقای سرایدار!
ای وای!
من زیاد سر غذا نق نمیزنم، ولی خوشحالم که داریم وعدههای غذایی متعادل میخوریم.
یه بشقاب دیگه هم میخورم... فکر کنم...
میتونی به نی هم یاد بدی چطوری غذا درست کنه؟
موقعی که ظرفا و وان حموم رو میشوری هم کارتو خوب انجام بده.
واسه تمیز کردن اتاقای اضافی و برج دیدبانی هم همینطور.
چشم!
یهلحظه صبر کن!
میخواستم یه قهرمان بشم! حالا که فقط حمال شدم که!
عام، کیوکا-سان؟
درباره اینکه من توی میدون کمکت کنم بحث کردیم،
ولی احساس میکنم که کارای خونهداری مسئولیت فعلی منه.
موقعی که نیاز باشه ازت استفاده میکنم.
تا وقتی که اون موقع بیاد، آزادی که روی کارای خونهداریت تمرکز کنی.
نه، من-
اونقدر احمق نیستی که درباره دستورات فرمانده قر بزنی. هستی؟
دستشم شمشیر میشه؟!
این یه خوابگاه دخترونهست.
مطمئنم که بعضیاتون با سرایدار مرد راحت نیستید.
ولی اون یه خونهدار ماهره، و برای توانایی من خیلی ضروریه.
پس لطفا، باهاش مهربون باشید.
اگه...
اگه بدرفتاریای از خودش نشون بده یا گند بزنه، بهعنوان اربابش به وظیفهم عمل میکنم و شرشو میکن.
قابلقبوله؟
بله، خانم.
شر چیو میکنی...؟!
نی!
من میرم حموم!
حله!
چی-؟!
مثل سگ ترسیدم!
نگا انداختی!
فکر کنم صدای شوشو رو الآن شنیدم...
من اینجام.
پس بلاخره خود واقعیتو نشون دادی، آقای سرایدار.
شوشو؟!
تعجب کردی؟
توانایی من میذاره کوچیک و بزرگ بشم.
چی؟
او-اون چی بود؟
چندوقتیه حواسم بهت هست، آقای سرایدار.
میدونی، میخواستم بدونم چی باعث میشه کک یه مرد بگزه.
و بفرما!
شکار لحظهها، مگه نه؟
م-مثل چیزی که بهنظر میآد نیست!
دوست دارم بدونم فرمانده قراره چه فکری بکنه...
فکر میکنی شرشو بکنه؟
د-داری تهدیدم میکنی؟!
چی میخوای؟! پول؟!
فقط دوست دارم اوضاع رو جالب نگه دارم!
پس اگه میخوای این عکسو پخش نکنم...
باید برده من باشی، آقای سرایدار.
ولی من الآنشم بردهم!
مانگای رمانتیک با من نمیسازه، میدونی؟
چیزای ماجراجویانه و اکشن بیشتر بهم حال میدن.
قبول نداری؟
آقای سرایدار؟
جتما...
آره، فکرشم میکردم.
اگه اون عکسو از رو گوشیش پاک نکنم،
واسه کلی زندگیم قراره بهم زور بگه.
حوصلهم سررفت.
وقتشه!
عجب بردۀ کثیفی هستی، همچین چیزی میگیری دستت.
چی؟
اوه، این چیه؟
مثل گوجه قرمزی، آقای سرایدار.
ا-از قصد اون کارو کردی!
تو قابل پیشبینی و بامزهای!
باشه، ولی... او-اون چیزا...
مشکلی نداری بهشون دست بزنم؟ مثلا دختری.
اگه کار عجیبی انجام بدی چندشم میشه،
ولی من به تو بهعنوان یه مرد فکر نمیکنم.
یه چیزی شاید مثل... یه حیوون خونگی کوچیک؟
حیوون خونگی؟
علاوه بر اون، تو سرایدار مائی!
و اونم یه تیکه لباس دیگهس که باید بشوری، نه؟
پس آزای هرچی میخوای بهشون دست بزنی!
پس اینا رو میذارم تو-
واسه زور گرفتن از اینم میتونم استفاده کنم.
اینقدر از من عکس نگیر!
ولی بازم، کل اون قضیه عکس یه حادثه بود.
حتی اگه به کیوکا-سانم لوم بده، شاید تو دردسر نیافتم.
از بیرون داره میآد؟
باید سریعتر حرکت کنی، هیماری!
به دشمن فرصت حمله نده!
بله، خانم!
اون ضربه اونقدر قوی نیست که یه شوکی رو بکشه،
ولی راه راحتی واسه زمین زدنشونه!
واسه موثر بودنش، باید نرم، خشن، و تیز باشی!
یه شوکی!
نگاه کن.
اینطوری یه ترکیب میزنی.
و بدون تواناییتون هم فوقالعادهاید! شما خارقالعادهاید فرمانده!
مرگ درجا! پدرم دراومده...
نمیتونم به کیوکا-سان چیزیو اشتباهی نشون یدم!
اوه...سلام نی.
بهعنوان سنپایت واسهت خبر دارم.
تمام به گوشم.
فرمانده، هیماری-سان، و نی بهزودی خوابگاهو ترک میکنیم تا بریم سر یه نشست،
پس حواست به شوشو-سان موقعی که نیستیم باشه، باشه؟
با شوشو؟!
شوشو-سان واقعا آدم خوبیه،
پس فکر کنم فرصت خوبیه که بهتر بشناسیش!
اون صورت یه «آدم خوب» نیست...
چه کیفی میده...
واسه ماهیچههام که بعد یه جلسه تمرین سخت درد میگیرن عالیه...
آخ-آخ-آخ... آره... همینجا...
چرا میذارم سوارم بشه؟!
آخ-آخ-آخ... آره... همینجا...
یهبار برای همیشه تصمیم قاطع میگیرم!
آخ-آخ-آخ... آره... همینجا...
آخ-آخ-آخ... آره... همینجا...
اوفف، همین فرمون برو!
ی-یا واسه یه مدت بیشتر میتونم ادامهش بدم...
اوفف، همین فرمون برو!
ی-یا واسه یه مدت بیشتر میتونم ادامهش بدم...
هی، چطوری اینقدر تو ماساژ شونه خوب شدی؟
قبلنا به خواهرم ماساژ میدادم، واسه همین زیادی تمرین کردم.
پس تو هم به خواهر بزرگ داری!
تو چی شوشو؟
من کوچیکترین خواهر از میون سهتام.
بدون بابا بزرگ شدم، واسه کل زندگیم مدرسه دخترونه رفتم،
واسه همین تا حالا با پسری صحبت نکردم.
واسه همین فکر کردی من عجیبم؟
تکتک حرکاتتو داشتم میدیدم.
و تصمیم گرفتم تو رو بردۀ خودم کنم چون جالب بهنظر میرسید!
میدونی چقدر دیوونه بهنظر میآد؟!
شاید...
ولی بهت خوش گذشتن از همهچیز مهمتره، از نظر من.
واسه همین اومدم ماتو. دنبال هیجان بودم.
دلیلت این بود؟ حتی با اینکه ممکنه بمیری؟
آره! شوکی کشتن حال میده!
انگاری شخصیت اصلی یه مانگای ماجراجوییام!
شونههام خیلی بهتر شدن...
حالا بیا یه بازی فایتینگ بزنیم!
ب-باشه...
ولی باید بدونی... من تو بازی خیلی خوبم.
پس چرا مزهشو بیشتر نکنیم؟
بازنده باید یه تیکه از لباسشو دربیاره.
چی؟! ولی...
مشخصا، بردهها حق رد کردن ندارن...
خیلی خوب، ب-بیا وسط!
شکستش میدم و بعدشم مجبورش میکنم عذر بخواد!
K.O.!
K.O.!
K.O.!
شما بردید!
No comments yet. Be the first to leave one.