De første 185 linjer.
گویی که انسانیت میرفت تا .توسط شیاطین نابود شود
.اما شخصی همه را نجات داد
،او را پادشاه شیاطین خواندند .تبدیل به افسانه شد
.وتو نفرینی باستانی برروی بازوهای آستا گذاشت
...تنها راه درمان بازوهای او
ملکهی جادوگران .که در جنگل جادوگران سکنی دارد بود
...اما
.با صراحت بگم، مکله حاکم مطلقه
اینقدر قویه که حتی پادشاهی الماس هم .جرات نمیکنه باهاش دربیفته
.بماند که حرف حساب حالیش نمیشه
.میریم
...اگه راهی برای درمان آستان باشه
در همین حین، ونسا نیز به ملاقات ملکه
در جنگل جادوگران رفته بود .تا بازوهای آستا را درمان کند
!رسیدیم
!آره
وقتی آستا و دوستان به مکلهی جادوگران ...رسیدند، دیدند که
!یالا پات رو از روش بردار
!ونسا از ماست
.ای احمقا
موجودات دونمایهی ناقصی به سان شماها چه کاری ازشون بر میاد؟
.سریعتر چیزی که انتظار داشتم اومدن
....چشم خورشید نیمهشب
تصمیم میدان نبرد
چشم خورشید نیمهشب
چشم خورشید نیمه شب؟
چرا اومدن اینجا؟
قصدت گول زدن ما که نیست، هان؟
.چقدر ناقص
اگه میخواستم گولتون بزنم، میتونستم .همین الان بفرستمتون به درک
چرا دروغ بگم؟
!اون تو نیان بود
،عضو همون گروه چشم سومه ...مثل گوریل پشمالوئه
!که این بلا رو سرم آورد !خیلی خطرناکه
.پس احتمالا به اندازهی وتو باید قوی باشه
!شایدم حتی قویتر
!شوخی نکن با من !بگو شوخی میکنی درواقع
.مهم نیست
خیلی هم خوشحال میشم که این دون مایهها رو .از این جا بفرستم به درک
.به همه هشدار بدین
چشم خورشید نیمهشب فانا منفور
ملکهی جادوگرا که یکی از سنگهای جادو .رو دزدیده، داخل اون جنگل زندگی میکنه
کسایی که جون وتو رو دزدیدن .هم اونجا زندگی میکنن
چشم خورشید نیمهشب شیدان
.باشه. اونا هم لابد فهمیدن که سنگ جادو اونجاست
نمیبخشمشون. همه چی رو نابود میکنم .و سنگ جادو رو پس میگیرم
.مطمئنم لیچت ساما خوشحال میشن
ظاهرا الان همراه با ملکه .وسط جنگل هستن
بذارین همین الان همه رو بسوزونیم .تا برای بقیهی دنیا درس عبرت بشه
جادوی روح شعله: نفس سمندر
آتیش
!حمله شده
...جنگل
....چنین جادوی شعلهی قویای
.روح شلعه، سمندر
،هنوز حالتش کامل نشده ...اما اینقدر قویه
.حتی قویتر از حد انتظارم
.یکم اشتباه تصور میکردم
هر لحظه سرنوشت ممکنه تغییر کنه .انحرافات بعدی اجتناب ناپذیرن
...نکنه
!هنوزم هستن
...اون
.نزدیک مرز پادشاهی الماس
.آره
...حدس زدم
،فکر میکردم این سرنوشت بعدها محقق میشه
...ولی اون ارتشی که میخواد به این جنگل حمله کنه
.پادشاهی الماس
شوخی نکن. دارن میان این جا؟
یکی از هشت ژنرال درخشان پادشاهی الماس لادروس
وایی... تازه داشتم تو یه حمام خوشبو .آبتنی میکردم
برای چی یکهو احضارم کردین؟
...خبر رسیده که
یکی از هشت ژنرال درخشان پادشاهی الماس مارس
چشم خورشید نیمهشب میخواد .به جنگلگ جادوگران حمله کنه
دستور داریم که از هرج و مرج ناشی از این قضیه استفاده کنیم
.تا ملکهی جادوگرا رو دستگیر کنیم
.اینو که راحتتر هم میشد انجام داد
.دستور دستوره
...اون یارو سفیده
همون یارو خفنهست که .داخل دخمه باهام جنگید
!خدا رو شکر که زندس
!الان برای چی خوشحالی؟
وای خدا! چخبر داره میشه؟
،قضیه به قدر کافی داغون هست !ولی داره بدتر هم میشه
چرا تازگی زیاد اینطور میشه!؟
اون... مارسه؟
.پس جفتیش هم میشه لادروس
...زل
!ما باید از ملکه محافظت کنیم
من هم چشم خورشید نیمهشب رو !شکست میدم هم پادشاهی الماس رو
بعد با این وضعیت دستهات؟
!آره راستی
.دلیل این جا بودن ما درمان بازوهاته
...آره
!اینقدر اوضاع هیجانیه که فراموش کردم
.راست میگه
!تف به همتون
کاپیتان؟
آستا؟ اینجا چکار میکنی؟
!ونسا
!خدا رو شکر که سر حالی
!ونسا
.واقعا که میخواستی همه چی رو تنهایی به دوش بکشی
...نوئل... فینرال
شماها هم هستین؟
...هان؟ و یه سری چهرههای آشنای دیگه
.یکی هم انگار لباس نداره بپوشه
...خب آره
.این سرگرمیشه
.نه، نیست
.سلام ونسا، دلم تنگیده بود
ما هم دنبال راهی بودیم تا بازوهای آستا رو درمان کنیم و
.مثل تو سر از این جا در آوردیم
!درسته
.صبر کن، آستا ...میرم با ملکه صحبت کنم
!تا بازوهات رو درمان کنه
!نمیخوام
هان؟
این درخواست در ازای آزادیته، مگه نه؟
!نمیخوام چنین کاری بکنی
چی... چرا اینقدر خودخواهی!؟
!راه دیگهای نداره، احمق
!تو خوادخواهی میکنی، ونسا
چرا بدون اینکه به کسی بگی از خونه فرار میکنی، هان؟
میخواستی چی بگم، ها بچه جون؟-
...بچهها، خونسرد باشین
!یه کاریش میکنم خودم-
و اون قورت «یه کاریش» یعنی دقیقا چکار؟-
!خفه شو
!آستا به من گفت خفه شو
...من که سنپایشم
.لازم نکرده هفت خوان رستم برا من بگذری !من آخرین راهم رو انجام میدم
!ه هوی آستا
چشمهاش یکم آشفتهحالن، نه؟
.حس بدی به اوضاع دارم
چ چکار میکنی؟
!این کار رو
...اون شمشیر
!اخخ
!آستا
احمق، این چه کاریه میکنی!؟
!اون نفرین به گوشت و خون بازوهات نفوذ کرده
،هرچقدر هم که تلاش کنی
!نمیتونی با سرنوشتی که باهاش مواجهی بجنگی
...یعنی میگی سرنوشتمه که یکی از دوستانم رو
به خاطر بازوهام قربانی کنم تا خوب بشم!؟
کی چنین چیزی رو قبول میکنه!؟
!برام مهم نیست اگه قرار باشه خود سرنوشت هم پوزش رو بخوابونم !با همین بازوها میجنگم
هان؟ سرنوشتت اینه که این جا بمونی؟
.آره آره. یادش بخیر سرنوشت و حال و حولش
.از این چیزا متنفرم
کی این چیزا رو قبول داره؟
،هر کاری بخوام میکنم .حتی اگه قرار باشه خود سرنوشت هم پوزشو بخوابونم
.همون حرف کاپیتان رو به زبون آورد
!یک بار دیگه
!ای احمق
!کافیه دیگه
!دوستانت برای قربانی شدن نیومدن اینجا
اومدن با سرنوشتی مقابله کنن !که تنهایی از پسش بر نمیای
!منم قصد ندارم خودمو فدای تو کنم
،بعد از اینکه ملکه باوزهات رو فیکس کرد
...میخوام از شمشیر ضد جادوت استفاده کنم
!تا از اینجا برم بیرون
...تف تف
.خب زودر میگفتی بابا
...ولی ای کاش اینقدر بلند نمیگفتی
.هوی مکله
،اگه واقعا میتونی نفرین آستا رو برداری میشه زودتر انجامش بدی؟
.انگار جنگلت توی بد دردسریه
.اونم میخواد مردم رو زودتر نجات بده
.اون احمقه، ولی قویه
!مطمئنم اگه نجاتش بدی به نفع خودته
،و اگه بره
.ما هم باهاش میریم
.دشمن قویه
مگه نمیتونی هر چی نیروی نظامی داری الان استفاده کنی؟
اگه یه ملکهی واقعی هستی، باید کاری که !برای جنگلت درسته رو انجام بدی
درسته. در حال حاضر نیرو برای مقابله به .خطر پیش رو کم داریم
.بسیار خب. بازوهای دوستتون رو درمان میکنم
.که حتی قویتر از قبل بشن
جدی میگی؟ مثل کاپیتان یامی قوی میشن یعنی؟
.الکی دلتو خوش نکن
.قوی بودن لزوما به اندازشون نیست
!برو بابا ضد حال
No comments yet. Be the first to leave one.