De første 200 linjer.
علاقه ی پادشاه ♥♥
هنوز نتونستن ارباب سانگهون رو پیدا کنن؟
هنوز نه اعلیحضرت... ولی دارن همه جا رو میگردن
لطفا نگران نباشین
همهی سربازهای پیونگان و هام گیونگ، دارن دنبالشون میگردن
به زودی پیداشون میکنیم
از یئویئون خبری نشده؟
فرمانده جونگ، احتمالا فردا به اونجا میرسن
اعلیحضرت
هیونگ... چی تو رو کشونده اینجا؟
این رو خودتون شخصا باید ببینین
لطفا یک نگاهی بهش بندازین، اعلیحضرت
...یک تور ماهیگیری طولانی، به درستی بر روی آب قرار میگیرد ...وقتی یک موج
...این شعریه که
ارباب ونسان، خیلی وقت پیش نوشتن، درسته؟
چرا این رو با خودت آوردی؟
اون توی شعرش، از کلمهی "مهتاب" استفاده کرده بود
نوشته بود، "من با قایق خالی
"که از مهتاب پر شده بوده، برگشتم
"اینجا نوشته، "من با قایقی خالی، که با رویام پر شده، برگشتم
من فکر میکنم... برادرم مرتکب خیانت شده
...شما باید تاجگذاری فردا رو به تاخیر بندازین و
سربازها رو خبر کنین، اعلیحضرت
رویای من
هیونگ... این وقت شب، اینجا چی کار میکنین؟
خوب گوش بده ببینم چی میخوام بگم
تاجگذاری فردات، به بعد موکول میشه
یک روز دیگه انتخاب میکنم و تاریخش رو بهت میگم
تا اون موقع، ازت میخوام با هیونگ از قصر بری
ببخشین؟ چرا یهویی ازم میخواین برم؟
وقت ندارم
هیونگ بعدا همه چیز رو مفصل بهت توضیح میده
لطفا مراقب گیوم باش، هیونگ
لطفا دنبال من بیاین، من همراهیتون میکنم
...ولی
چیزی نیست
اتفاقی نمیافته
باید عجله کنی
قسمت آخر
شما باید به یک جای امن برین، اعلیحضرت
گیوم احتمالا هنوز نتونسته کامل از قصر خارج بشه
...ولی
مطمئنم میخوان از من برای توجیه کردن خیانتشون، استفاده کنن
و وقتی گیوم پادشاه بشه، دیگه نمیتونن همچین کاری کنن
پس باید ازش محافظت کنیم، مهم نیست چی بشه
نمیتونم اجازه بدم پدربزرگم دوباره کنترل دربار رو به دست بگیره
برو دنبال گیوم، برات وقت میخرم
هر طور شده باید گیوم رو با کمک هیونگ از قصر ببرین، فهمیدی؟
بله، اعلیحضرت
خیانت؟
!نمیتونم اینجوری فرار کنم و اعلیحضرت رو تنها بذارم
برای اینکه به اعلیحضرت کمک کنین، باید زنده بمونین! اینجوری در آینده ایشون میتونن همه چیز رو سر جای خودش برگردونن
...ولی
لطفا با من بیاین
دهیونگ جئون
اون یک زنه، که ادعا میکنه پادشاهه
!همین الان دستگیرش کنین
!اونها مرتکب خیانت شدن
!تک به تکشون رو دستگیر کنین
ایشون رو به من تحویل بده
این همون رویاییه که نوشتیش؟
بهت گفتم دیگه برنگرد
خودت گوش نکردی؛ پس من رو سرزنش نکن
!هیونگ
...هیونگ
!هیونگ- !نه-
فکر کردی داری چی کار میکنی، شاهزاده ونسان؟
مادربزرگ
اینجا بودن برای شما خطرناکه
این مسئلهایه که مردها باید بهش رسیدگی کنن
پس لطفا برگردین داخل، مادربزرگ
از هیچی نمیترسی؟
نه تنها روی برادرت خودت شمشیر کشیدی
!بلکه داشتی مرتکب جرم بزرگ خیانت میشدی
نکنه با خودت فکر کردی، اگه شاهزاده جیهیون رو بکشی
من دو دستی تاجوتخت رو تقدیمت میکنم؟
مطمئنم شما هم از چیزهایی میترسین
خیلی وقت پیش، شما با مرتکب خیانت شدن، تونستین ملکه بشین
من بزرگترین نوهی شاه قبلی هستم
...هنوز هم
خون ایشون توی رگهای من جریان داره
!شاهزاده ونسان
مادربزرگم رو به داخل هدایت کنین
تا وقتی همه چیز تموم نشده، حق بیرون اومدن ندارن
دستاتون رو بکشین! چطور جرئت میکنین بهم دست بزنین؟
!مادربزرگ
!نه
نه
...نه
نباید اینجوری بشه
...نه
...نباید
...هیچ وقت
نمیبخشمت
!هیچ وقت
توقع بخشش هم ازت ندارم
هیون
!چطور جرئت میکنی
!بوکدونگ
اعلیحضرت
!سر پادشاه رو برام بیارین
چشم، قربان- چشم، قربان-
پدر
من جلوشون رو میگیرم، تو پادشاه رو به یک جای امن ببر
تمام راهها به گوانگهوامون و گئونچونمون بسته شدن
فعلا نمیتونین از قصر خارج بشین، پس لطفا یک جای امن بمونین
...اعلیحضرت
زنده بمون
هنوز نبخشیدمت
باید زنده بمونی تا تقاص کارات رو پس بدی
من جلوشون رو میگیرم، از اینجا به بعد رو بدون من برین
!منشی جونگ
نگران من نباشین، زودی برمیگردم
لطفا برگردین داخل
باید بریم اعلیحضرت
!اعلیحضرت- !اعلیحضرت-
!اعلیحضرت
!هیونگ
...گیوم
...چطور
...چطور این اتفاق
...گیوم... پاشو
!همین الان پاشو
نه
!نمیتونی اینجوری ترکم کنی
تقصیر منه
نباید میاوردمت به قصر
...لطفا چشمهات رو باز کن
...گیوم
ارباب ونسان، بدجور زخمی شدن
چی؟ نفس میکشه؟
بله... ولی حالشون خوب به نظر نمیرسه
کسی نباید بفهمه که اون زخمی شده
شما خیلی بد صدمه دیدین
من جلوشون رو میگیرم، شما باید برین
یک کاری هست که باید بکنم
از شرش خلاص شین
پدر
پدر! لطفا پیشم بمونین
!نمیتونین اینطوری بمیرین
چیزی هست که باید بهت بگم
هیچوقت نتونستم بهتون بگم
...میدونی چی رو
در مورد تو خیلی دوست داشتم؟
تو هیچوقت دنبالهروی من نشدی
لطفا حرف نزنین
...زخماتون
من رو فراموش نکن
جیوون
...جیوون من
...پدر
...پدر
دیگه نوبت شماست
همونطور که ازم خواستین، شاهزاده جیهیون رو کشتم
...اون زنیکه رو خلع کنین و
!تاجوتخت رو به من بدین
این زخم خیلی عمیقه
...با توجه به شدتش، فکر نکنم
نجاتش بده
مهم نیست چی بشه، اون باید زنده بمونه
سربازهای بیشتری دارن میان
دیگه اینجا جاتون امن نیست، باید همین الان برین اعلیحضرت
نمیتونم تنهایی فرار کنم
اعلیحضرت
اعلیحضرت
باید برین
پدرم فوت کردن
بیشتر از این نمیتونیم جلوشون رو بگیریم
لطفا به چانگدئوکگونگ برین
...سعی میکنم
راه گئونچونمون رو باز کنم
باید زنده بمونین
...باید نجات پیدا کنین
مهم نیست چی بشه
به دیدن پدربزرگم میرم
!اعلیحضرت- !اعلیحضرت-
بهش میگم که میخوام... تاجوتخت رو به شاهزاده ونسان بدم
نه، اعلیحضرت
فعلا باید از اینجا برین و منتظر زمان مناسبش بمونین
...اگه تسلیم نشم
پدبزرگم هم، دست برنمیداره
اعلیحضرت، میخواین چی کار کنین؟
اعلیحضرت
...سعی میکنم
پدربزرگم رو متقاعد کنم
نه، اونها به قصد کشت شما اومدن اینجا
...این حرفها سرشون نمیشه که
خواجه هونگ درست میگه
شما خیلی وقته ایشون رو میشناسین
ایشون... هیچوقت از تلاش برای کشتن شما، دست نمیکشن
...اعلیحضرت... خواهش میکنم
در حال حاضر کار دیگهای از دستمون برنمیاد
...نمیتونم بذارم این همه آدم
به خاطر من بمیرن
...دیگه نمیخوام
...شاهد مرگ
مردمم باشم
لطفا یک دقیقه تنهامون بذارین
باید با منشی جونگ حرف بزنم
متاسفم
No comments yet. Be the first to leave one.