De første 200 linjer.
مـــعـــرفـــی ، انتـــخــاب فـــیـــلـــم و تـــــرجــــمــــه MAZDOSHT / مزدُشت
سایکومیجک یک هنر ِ شفابخش
روانکاوی توسط زیگموند فروید خلق شد
یک متخصص مغز و اعصاب
روانکاوی در علم ریشه دارد
سایکومجیک توسط آلخاندرو خودوروسکی خلق شده است
یک کارگردان تئاتر و سینما
سایکومجیک در هنر ریشه دارد
روانکاوی ، درمان از طریق ِ گفتار است
سایکومجیک نوعی درمان از طریق ِ رفتار است
روانکاوی مانع از لمس بیماران
توسط درمانگران می شود
سایکومجیک ، درمانگر را دعوت می کند
تا افرادی که از او مشورت می خواهند را لمس کند
این شکل از درمان که ورای واژه هاست
پنجاه سال پیش
به شکل ماساژهای معارفه ای ، متولد شد
اولین ماساژهای معارفه ای ِ من ، در اینجاست
مادر و پدر ِ سایکومجیک
وقتی تصمیم گرفتم برای درمان هنری ابداع کنم
ما را از طریق کانال تلگرامی ِ *** ناسینما *** دنبال کنید @NAcinema @Naacinema
از زندان ِ خودم بیرون پریدم انگار که از برج عاج بیرون اومده باشم
و وارد ِ رنج ِ جهان شدم
به عنوان یه وسیله از مجموعه ای از کارت تاروت استفاده می کردم
من آینده رو نمی خوندم
بلکه زمان حال رو می خوندم
وقتی شروع کردم به خواندن ِ اکنون ِ مردم
مشکلات خانوادگی رو سرم هوار شد
اینها تکرارهای مشکلاتی از دو ، سه ، چهار ، پنج نسل هستن
...سرطان هائی که مجدد ظاهر میشن ...نامها
تجاوزها ، طلاق ها و غیره
همه ی اون مسائل خانوادگی میریخت روی من
رفتم به سراغ مسائل اجتماعی و مسائل فرهنگی
در روانکاوی وقتی افراد مشکلی دارن
اونو با کلمات بیان می کنن
ما به دنبال اون آسیب روانی ای هستیم که به این ضعف دامن زده
به همین دلیل این فرد نگاه میکنه حرف میزنه ، به مدت 6 ماه ، 10 ماه ، 8 سال
تا اینکه میفهمن
من عاشق مامانم هستم بطور مثال
آسیب روانی رفع نشده من چیکار می تونم بکنم؟
من چیکار می تونم بکنم؟ میدونم که مشکل دارم ، چیکار می تونم بکنم؟
پس من موظف به درمان کردن بودم
این برای ابداع سایکومجیکه
دالی میگفت میخواسته رویاها رو به واقعیت بیاره
من روش ضد سوررئالیستی رو دنبال کردم برعکسش رو
من گفتم همه چیز در ناخودآگاهه
آدم نمیتونه به ناخودآگاه یاد بده به زبان واقعیت صحبت کنه
عقل باید آموزش داده بشه
تا به زبان رویاها سخن بگه
ترس از تاریکی
چی شده؟
تاریکی داره همه چیزو می بلعه
داره ما رو میخوره
...میگذره
سیاه
سیاه ... سیاه ... سیاه
حالا شبیهش شدی
تو بخشی از تاریکی هستی
تاریکی قلمروی توست
تو هیولای شب هستی
گرسنه ای؟
سیاه
سیاه ... سیاه
سیاه
مادرم در تاریکی ، حل شد
بعد از اون دیگه هیچوقت از شب نترسیدم
مردی که توسط پدرش مورد آزار قرار گرفته در آستانه ی خودکشی ست
...امسال
سخت ترین سالی بود که تو کل زندگیم داشتم
تمام علائم بیماری من به مشکل کبد اشاره می کرد
پدرم یه آدم خیلی
سَمّیه
اون از آسیب و صدماتی که پیوسته به مردم
و بیشتر به خانواده ش وارد میکنه تغذیه میکنه
و من بچه بزرگه هستم
...اینو تو عمیق ترین بخش وجودم احساس میکنم تو عمیق ترین بخش
...دو ماه پیش ، من
هروئین مصرف کردم
تا منو از این وضعیت خارج کنه
به پریدن از پنجره فکر میکردم
هر روز به کشتن خودم فکر می کردم
!خودشه
تصمیم داشتم این جسم ِ پر از درد رو
به زمین پس بدم
زندگی مو قربانی کردم
بچگی مو
تا برادرا و خواهرامو از دست ِ
اون شیطان
از دست پدر مریضم ، نجات بدم
امروز ، من در آرزوی مرگم
!بسه
!بسه
پدرت اینجاست
بگیرش و خودت رو از دست پدرت آزاد کن
دو ماه بعد
انگیزه های خودکشیم کمتر شده
سبک زندگی پاریسی مناسب من نیست
این یک الهامه اینو می دونم
...مدتی میشد که
دلباخته ی کسی بودم
دلتنگشم دلتنگ ِ عاشق کسی بودن
و دو طرفه بودن این عشق
حتی اگر دوام نداشته باشه
..بهرحال هیچی دوام نداره
هیچی دوام نداره
شبیه زندگی می مونه
لحظاتی هستن که باید درکشون کنی
ماساژ ِ تولد
مادرم
هیچوقت منو دوست نداشت
چون مادرم هیچ ارتباطی با مادر خودش نداره قضیه ش پیچیده ست
چون
مادر خودش
یه بچه داشت از مردی که دوستش نداشت
این از مادرم
و تا امروز
قادر نبودم با مادرم مراوده کنم
با پدرم هم به همین شکل
پدرم خیلی گیرافتاده
...اون اصلا اهمیتی نمیده به
در واقع فقط یه آدم سَرسَریه
مادرم
همیشه باعث شده احساس گناه کنم
به همین دلیل هم دوستش ندارم
میدونم این تقصیر من نیست
ولی کسی نمی تونه به این خاطر یه بچه رو سرزنش کنه
تو فکر مادرم ، من فرد بالغی شده بودم
ولی من فقط 18 ماهم بود
..و خب
...من همیشه
می بایست کمک می کردم
تا در واقع یه آدم بالغ باشم
از همون اولش
هیچوقت باهاش هیچ ارتباطی نداشتم
آیا تو خودت رو به عنوان یک مادر تصور میکنی؟
یه ذره می ترسم
نمیدونم که آیا میتونم بچه بدنیا بیارم
از خودت خوشت میاد؟
احساس شادی میکنم
حس میکنم انگار خودمو بیشتر دوست دارم
..هیچ حس کینه یا خشمی نسبت به
والدین واقعیم ندارم
در آرامش ، حس برتری میکنم
میدونم که امروز زندگی من در شُرُف تغییره
اینو میدونم
شش ماه بعد
یک زوج در بحران
...منظورم اینه که زن و شوهر
اگه بخوای درباره ی تاهل حرف بزنی ...تاهل
متزلزله
حرف از تهدید یا مخاطره نمیزنم
ولی تاهل بطرز وحشتناکی متزلزله
در چنان عصبانیت ِ عمیقی هستم که
خاطراتم رو پاک میکنم
تبدیل شدم به یه پاک کن
هردفعه خاطراتو پاک می کنم
...حس میکنم من یه بچه ی
یه بچه ی ناخواسته بودم
...چون تنها جمله ای که از مادرم یادم میاد
اون گفت
خوشبختانه
تو توی خونه بدنیا اومدی نه توی بیمارستان
وگرنه می گفتم
توی هویتت اشتباهی رخ داده
بین 8 بچه ی خونواده بیشتر از همه ، من بودم اون کسی
که میشدم کیسه بوکس
مدام کتک می خوردم
حتی سر هیچ و پوچ
شب که میشه بیداری تا کتک بخوری
تا سینه هات لمس بشه بدنت دست بخوره
بعدش تو 17 سالگی به فرانسه رفتم
همون موقع بود که پدرمو دیدم
حس نمیکردم اون کسیه که از من نگهداری کرده
یا کسیه که از دیدنم خوشحال بشه
هیچوقت کلمات ِ : دخترم یا فرزندم ازش نشنیدم
اون تندخو بود
...بدترین آرزوها رو برای مادرم میکردم چون
هیچوقت بلد نبود چطور از من نگهداری کنه
من با یک مرد هستم و ناتوانم از اینکه بهش بگم دوستت دارم
تو این زندگی ، فرصتی رو از دست میدم
فرصت انجام کارهائی رو از دست میدم که میتونه جون آدمو به خطر بندازه
و همینطور می تونه ...اجازه ی حیات بده
174c
.تو این دنیا زندگی تو این دنیا
.پدرم وقتی نُه سالم بود مُرد خب قبل ازنه سالگی
وقتی کوچیک بودم ، خیلی بازیگوش و سرزنده بودم
...خب
بدیهیه که دلم خیلی برای پدرم تنگ میشه
تصویر خیلی دقیقی ازش دارم
یه خاطره دارم از بازی کردنش با من
فکر می کنم که... احساس می کنم انگار یه چیزی رو گم کردم
چیزها از دست دادم خیلی چیزا از دست دادم
چطور ادامه میدم؟ ...چطور می تونم
چطور قادر به تاهل خواهم بود
با این دنیائی که خودش بغرنج هست
که اصلا سهل و ساده نیست
کلی وسائل لازم داری
و کمی احساسم مثه یه بچه ست
وقتی به آدمای بزرگسال دور و برم نگاه می کنم
گاهی فهمش عجیبه
No comments yet. Be the first to leave one.