De første 200 linjer.
. سلام - حالت خوبه ؟ -
. سلام
میتونم رازی رو بهت بگم ؟
. باید یه چیزی بهت بگم
میتونم بهت اعتماد کنم ؟
. بذار از اول شروع کنم
. اسم تو عنوان شده بود
... اونا ... میان سراغت
. بعدش میان سراغ خانوادت
. حواست باشه
میخوان تورو بگیرن ؟
تو هنوز نگرانی ؟
. یه کابوس در زندگی اونا رخنه میکنه
. این بزرگترین حرکت شیطانی که من تو عمرم دیدم
. صبر کن تا واقعاً بیام
. صدها قربانی
. خانم ها ، دخترها ، اعضاء خانواده
. موارد زیادی برای درک وجود داره
. دارم میام سراغ تو
. میان سراغ شناسایی تو
. شبیه چیزی که تغییر شکل میده
. بنظر میرسید اون غریبه از همه چیز خبر داره
چه خبره ؟
چه حدسی میزنی ؟
. بدون اینکه بگی من کی هستم
. ولی تو یه ایده داری
بعدش چکار میکنن ؟
آیا میخوان بهت آسیب بزنن ؟ . این وحشتناکه
. نا امن ، مراقب ، شبیه صید
قول میدی این راز بین خودمون باشه ؟
، من آماده-ی مبارزه بودم . تا بفهمم این غریبه کیه
. دفاع از خود ، بخاطر خودم مبارزه کنم
. ولی اونا میدونستن موفق میشن
، یه کلمه حرف نمیزنی
، درغیر اینصورت تورو پیدا میکنم . و بهت صدمه میزنم
آیا میتوانم رازی به تو بگویم ؟
قسمت اول
، پیش از دیوانه شدن
، پیش از کابوس
. من سرشار از شادی بودم
، وقتی من تنفس آتشین نشون بدم
. خیلی احساس قدرت و توانایی میکنم
. میدونم که اون آتش در کنترل منه
. هیچوقت در عمرم تا این حد احساس آزادگی نداشتم
، من هرکاری میکنم . در " اینستاگرام " به اشتراک میذارم
. مردم به کارهایی که من میکنم ، اهمیت میدن
. میدونی چیه ؟ من عاشقشم
. یک دنیای بدون رسانه تصویری رو تصور نمیکردم
. تمام خانواده من از رسانه تصویری استفاده میکنن
، خیلی دلم میخواد بدونم . هرکسی چه چیزی در این رسانه میذاره
. تصاویر زنده ، رویدادها و حتی مهمانی
، من همیشه دختر خونگی بودم . ما همگی به هم نزدیکیم
. دختر خودمه
. اونا از رسانه های تصویری خاطراتی دارن
. یک زندگی کامل
. هرجا میرم ، رسانه-ی تصویری دنبال منه
هدف خودت را تعیین کن
. همیشه یه روح آزاد
. من عاشق اینم که سفر کنم و دنیا رو ببینم
چشمهایت را ببند و پرواز کن
. اینستاگرام " من ، وسیع و وسیع تر میشد "
. من یه جورایی کار با " اینستاگرام " رو شروع کردم
جادوی الهی رو احساس کن - . من با مدل شدن شروع کردم -
، اون برنامه بزرگی . برای ارتباط با عکاس ها بود
تو روح خود را خواهی یافت
... اینستاگرام " من ، شبیه "
. شخصیتی از خود منه
. کمک میکنه به اینکه من کی هستم
. فکر کنم بدون اون ، خیلی تنها میشدم
. به این اطمینان میرسی که کی میخوای باشی
. من واقعاً هیچ نکته-ی منفی در این نمی بینم
، نمیدونم شاید خیلی ابلهانه باشه
. ولی هیچوقت خواب اتفاقی که افتاد رو هم نمی دیدیم
. هیچکدوم از ما نمی دید
. آخر هفته بود
. من پیامی از خانمی بنام " تریسی " دریافت کردم
. سلام عزیزم ، ببخشید مزاحمت شدم
. اون هم مدل بود
. میتونم بگم از نظر من یه اندام متفاوت داشت
، بطور کلی بودن در رسانه های تصویری . باعث میشه پیام های زیادی دریافت کنی
، اون یه چیزایی درمورد اینکه . من واقعاً از کار تو خوشم میاد ، میگفت
تو خیلی وقته مدل شدی ، خوشگله ؟
. طبیعتاً منم گفتم : ممنونم ، لطف داری
، اگه در هر موردی توصیه میخواستی ، به من بگو
. من واقعاً دیگه بهش فکر نکردم
. مرسی خوشگله
، بعدش ، حدود یک هفته بعد
، از نرم افزار " اسنپ چت "، پیامی دریافت کردم
، چون کمی غیر عادی بود
، چون " اسنپ چت "، برنامه ای نیست ، که من واقعاً ازش استفاده کنم
. و اون پیام از طرف یه عده عکاس اومده بود
این بود که : مایل هستی با هم کار کنیم ؟
، بعد اون گفت
میتونم رازی بهت بگم ؟
. میتونی به من اعتماد کنی
. قول بده بین خودمون بمونه
چیه ؟ بله ، بگو چی شده ؟
چی میخوای بدونی ؟
، اگه بخوام اعتراف کنم . باید بگم این باعث به هم خوردن رابطه-ی ما میشه
، من این ترس رو در خودم داشتم خدایا ، چطور میتونم بفهمم ؟
، من اطلاعاتی شنیدم . که واقعاً یه تکانی به من داد
. میتونه برای همه ما مصیبت واقعی بشه ، زو
. اون خیلی مشتاق بود
، مثل اینکه بگم : نمیدونم واکنش تو چیه
. ولی خیلی بده
. منم گفتم : فقط به من بگو
، زو ... بهت میگم
. ولی در یه موقعیت خصوصی
. اینم بین خودمون بمونه
. خصوصی
، صبر کن ، عجیبه که این مسئله ، از طرف یه عکاس بیاد
، این شد که وارد " اینستاگرام " شدم
، وارد پروفایل عکاس شدم . و یه پیام مستقیم براش فرستادم
، واقعاً عجیبه شما در " اسنپ چت " با من چت کردین ؟
. اون گفت : نه ، من " اسنپ چت " ندارم
." برای همین دوباره برگشتم به " اسنپ چت
. درسته ، میدونم تو اونی نیستی که میگی
تو کی هستی ؟
نگرانی ؟
. مکالمه شروع شد
. کمی با پرخاشگری و استهزاء شروع شد
چرا توجه به این موضوع برات جذابه ؟
... اونا شبیه من نبودن و همچنین
با نقابی که زدن از شبکه های اجتماعی استفاده میکنن
این شخص کیه ؟
حدس بزن با کی دارم حرف میزنم ؟
. حدود 50 نفر
. حتی چند تا از افراد خانوادت
. مطمئنم الان مشتاق شدی
، حقیقتی کمی که درمورد من میدونست . نوعی هشدار بود
. فکر کردم شاید التماس کمکم کنه
. چرا اینکارو میکنی ؟ کار خوبی نیست
. راستش خیلی ترسیده بودم
. نترس ، بذار از اول شروع کنم
، دیروز شروع شد که من بنام تو . یه " فیس بوک " جعلی ساختم
. این شد که دو تا از عکس های خودمو برام فرستاد
، اون عکس ها فقط عکس مدلی بودن . که در " اینستاگرام " گذاشته بودم
حدس بزن دیگه با کی در ارتباطم ؟
. اون برای دوست پدرم فرستاد
، مکالمه کمی بسمت لاس زدن رفت
. اون فکر میکرد تو بودی
." خوش گذشت ،" زو
. من باید می فهمیدم کی اینکارو کرده
، این شد که به اسکرین شاتی که برام فرستاد ، دقت کردم
، که شخص با جرأتی بود
، چون با قلب کمی قرمز اومد
. و کار اون یکی نبود
، من عملاً وارد عکس های اونا شدم
، و برای هرکس جداگانه مینوشت ، که ان یکی از عکس های اونارو لایک کرده
. غیر از اون یکی
. من با حدود 7 یا 8 نفر تموم کردم
، درسته ، میدونم کار یکی از ایناست
، به گوشه-ی یکی از عکس ها
. دقت کردم
، یه آیکون کوچیک اونجا بود ، که عکس پروفایل یه نفر بود
. وچند لحظه بعد از دیدنش ، فوراً فهمیدم
. اون " تریسی " بود
. خانمی که یک هفته قبلش بهم پیام داده بود
. یه عکس
. یه مدرک اینجاست ، خودش
، این زن عجیب بنظر میرسه ، به من علاقمند شده
. و تلاش میکنه کمی منو نگران کنه
، من در " فیس بوک " نوشتم
، هشدار به مردم ، این یک خانم است
. حواستون بهش باشه
. کار به اینجا رسید
، بعدش یک عکاس با من تماس گرفت
. و گفت : اون خانمه نیست
. کار " تریسی " نیست
. من شخصاً اونو میشناسم
، اون خودش قربانی کسی شده . که براش پروفایل ساخته
. ظاهراً هویت اون به سرقت رفته
زو ، هنوز نگرانی ؟
. برمیگردیم به حوزه-ی یک نفر
میشه این راز بین خودمون بمونه ؟
. من پیام ها رو قطع نکردم
. تو باید بخاطر این مسائل پوست کلفت شده باشی
... در این مورد من ترسیده بودم
. چون ظاهراً این شخص قصد نداره دست برداره
. اون تازه شروع کرده بود
. از تو میخوام یه کاری برام بکنی
. قبول کن که شرایط ما یکیه
نمیدونم چرا ، چرا من ؟
ابیزا
، مادر و برادرم منو برای تعطیلات . به " ایبزا " دعوت کردن
. خیلی خوش گذشت
. حمام آفتاب گرفتیم ، ماجراجویی میکردیم
. آره عزیزم
، من شاد و سرحال بودم . و اوقات خوشی با دوست پسرم داشتم
... و با دیدار مردم جالب و مشهور با پایان رسید
. تأثیرگذار بود
. من واقعاً قصد دوستی داشتم
. فکر کنم قبول کردم
، دختر اصلی ، لکسی . اون منو به گردش با قایق دعوت کرد
ما میرویم که خوش باشیم
. اونا واقعاً منو به جمع خودشون راه دادن
وقتی آفتاب درخشان تر میگردد
... من تورا
، دخترها واقعاً به من اعتماد کردن . ما رابطه-ی دوستی واقعی برقرار کردیم
من و تو میتوانیم به آسمان برسیم میرویم تا آسمان را لمس کنیم
No comments yet. Be the first to leave one.