De første 200 linjer.
..يک روز صبح
که شب داشت ، پرده ي سياهش رو ..از چهره ي آسمان جمع مي کرد
و خورشيد سر از بالش خواب برمي داشت و ..از پشت کوه ها نمايان مي شد
..دره ها داشتن از نورِ عشق پُر مي شدن
...شاخه هاي خاطرات داشتن جوانه مي زدند
... و هزاران گل باز مي شدن
..و هزاران حرفي که نمي توني بگي ..و آرزوهاي که نميشه به زبون آورد
مثل وقتِ خواب و بيداريِ صبح !که چشماتو تندتند مي مالي تا نور اذيتشون نکنه
همونطوري که در دريا ..موجي از پسِ موجي ديگه مياد
زندگي هم مثل همون موجها ..لحظه به لحظه در حالِ نو شدنه
..بله.. همون زندگي ..هموني که عشق داره..حسرت داره
..بعضيا رو به هم مي رسونه ..بعضيا رو از هم جدا مي کنه !آخه اين قانونِ زندگيه
اون موقعي که زندگي مثل يه رود، جريان داره ..يه چيزي رو به آرومي تو گوشِت زمزمه مي کنه
..و دره ها کم کم از نورِ عشق پُر مي شن
..و شاخه هاي خاطرات جوانه مي زنن
و هزاران خاطره از زگذشته .تو ذهنت شکوفه مي زنن
** دينــــــــا" تقديم ميکند" **
.:.:.BEHZAD-NL:تنظيم.:.:.
*!!چرا امروز باد اينقدر قشنگ آواز مي خونه*
*!!چرا امروز باد اينقدر قشنگ آواز مي خونه*
*!چرا اين فصل اينقدر رنگارنگ و عجيب شده؟*
قلبم از اين همه تغييراتِ عجيب و غريب* *!!شگفت زده شده
*!!چرا ماه ، روز اومده بيرون*
*!دنيا داره از کدوم طرف مي چرخه؟*
قلبم انگار از قبل اين اتفاقا رو* *!!بهم خبر داده بود
*!!چرا امروز باد اينقدر قشنگ آواز مي خونه*
اين صورت کيه که من به هر گلي نگاه مي کنم* *!مي بينمش؟
اين صورت کيه که من به هر گلي نگاه مي کنم* *!مي بينمش؟
اين صداي کيه که هر طرف گوش مي کنم !صداش تو گوشم مي پيچه؟
*.. اين کيه که هميشه با منه*
*!اين کيه که خواب و خوراک رو از من گرفته؟*
قلبم انگار از قبل اين چيزا رو* *!!بهم خبر داده بود
*!!چرا امروز باد اينقدر قشنگ آواز مي خونه*
*!قشنگ آواز مي خونه..آواز مي خونه*
الله اکبر..الله اکبر
!.امروز خوابتو ديدم ..بابا
!امروز ، کار روي اولين پرونده مو مي خوام شروع کنم ..بابا
شما تمام عمرتونو براي رسوندن حق به حقدار ..زندگي کردين
امروز منم براي اولين بار مي خوام ..پا جاي پاي شما بذارم
و ازتون مي خوام مثل هميشه ..دعاي خيرتون رو همراهم کنين
!..کريم خان !مي گم تو آشپزي و خونه داري که بلدي نه؟
!نه، آقا..زنم کاراي خونه رو انجام مي ده
..بهتره که شروع کني ياد بگيري
الان که فعلاً زنا دارن کاراي مردا رو انجام مي دن ..مي ترسم که
فردا مجبور بشي با شکم گرسنه !سر رو بالش بذاري و بخوابي
!حالا مي تونم اون زندانيِ هندي رو ببينم؟
!بله..البته !الان اين شمايين که مي گين چي درسته.. خانومِ وکيل
!بفرماييد..من خودم همراهيتون مي کنم
به اين بهانه ، وقت بيشتري رو !..در خدمتتون هستم
!!بريم؟
..ببخشيد خانوم !ولي به نظرم شما دارين وقتتونو تلف مي کنين
..اين مرد 22 ساله که کسي صداشو نشنيده
!.اون حتي يه کلمه هم حرف نزده
ما فکر مي کنيم اون خودش راضيه که اينجا باشه ..نه هيچ دعوايي داره..نه هيچ شکايتي مي کنه
!مثل اينکه دلش نمي خواد هيچ وقت از اينجا آزاد بشه
..آزادي ، حق هر انسان زنده ايه
و وظيفه ي من اينه که !حقشون رو بهشون پس بدم
پس شما به وظيفه ي خودت برس !و بذار منم کار خودمو انجام بدم
!..هِي..768 !!ببين کي اومده ملاقاتيت
..هي بيشعور..يه خانوم وکيل اومده اينجا !حداقل پاشو بهش سلام کن
دولت پاکستان تصميم گرفته .. پرونده ي زندانياي هندي رو
..به جريان بندازه
پس بهتره اون صداي خَفه ت رو باز کني ..و زبونتو بچرخوني و حرف بزني
!!از اين شانسا ديگه درِ خونه تو نمي زنه ها
!بهت گفته بودم که !اين درو باز کن-
.مي خوام تنها باهاش صحبت کنم
..خُب، چون يه چيزايي رو امضا کرديم .بايد هواسِمون بهِت باشه
.کريم خان..بيا اينجا مراقب خانوم باش
..من تا اينجا ، وظيفه ي خودمو انجام دادم
.. الان ديگه تو هستي و !!..خداي تو
!.خب..با اسممون شروع مي کنيم
..من "ساميه صديقي" هستم !و شما..؟
تعجب کردي که چرا منم مثل بقيه !تو رو 786 صدا نمي زنم؟
اسم ما هر چقدر هم که زشت و بد باشه ..دلمون نمي خواد به جاش با يه عدد ما رو صدا بزنن
!"آقاي "وير پرتاب سينگ
..سالهاي زيادي اسمتون همين بوده !درسته؟
خواهش مي کنم با من حرف بزنين .آقاي وير پرتاب سينگ..من مي خوام کمکتون کنم
22سال پيش شما با سکوتتون باعث شدين ..که کسي نتونه ازتون دفاع کنه
..امروز خدا بهتون يه فرصت دوباره داده
.من قول مي دم ، شما رو به کشورتون برگردونم
..خواهش مي کنم با من حرف بزنين !خواهش مي کنم
من نمي فهمم که !!چرا شما دلتون نمي خواد آزاد بشين
..اما دلم مي خواد اينو درک کنين
که آزاديِ شما !چقدر براي من و دختراي ديگه ي کشورم مهمه
پدرم ، تمام عمرشو وقف اين کرد که ..زنهاي پاکستان به حقِّشون برسن
!..اما تو اون هدفي که داشت زياد موفق نبود
،امروز بعد از سالها جون کندن ..من تونستم اولين پرونده مو بردارم
اما همه مي گن !!پيروزيِ اين پرونده غيرممکنه
..اونا مي خوان من شکست بخورم
!!تا ديگه هيچ زني پاشو تو حوزه ي کاريِ مردا نذاره
!.اما من نيومدم که ببازم
!من نمي ذارم تمام آرزوهاي پدرم و اميدهاي زنهاي ديگه ي پاکستان نابود بشه و از بين بره
..من ازت مي خوام که کمکم کني ..با من حرف بزن
!خواهش مي کنم حرف بزن
!!يه چيزي بگو..وير پرتاب سينگ
ست "F16" اين صداي يه هواپيماي !با سرعت 1200 مايل در ساعت
وقتي يه هواپيما آسمون رو مي شکافه و .. توي ابرها نمايش مي ده
هيچ کس نمي تونه احساس اون لحظه ي !خلبانِ اون هواپيما رو درک کنه
من هنوز هم مي تونم صداي ضربان قلبمو !در اون لحظه ها، بشنوم
..جريان خون تو رگهام که چقدر زياد شده بود !و حتي شلاقِ باد رو که به صورتم مي خورد همه شو حس مي کنم
..مي خوام درباره ي هليکوپترم حرف بزنم
!!..هليکوپترم که روو کوه ها پرواز مي کرد
..برو جلوتر.. به سمت چپ
!کمک..کمک..کمکم کنيد
..راه بيُفت.. بايد بياريمشون بالا
...کمک
..اين من بودم و اينم زندگيم بود
!"فرمانده ي پرواز ، وير پرتاب سينگ
"خلبان عمليات نجاتِ نيروي هوايي هند"
..من عاشقِ کارم بودم
از بچگي ، پرواز ، رؤياي هميشگيم بود !و هميشه دوست داشتم ،زندگيِ بقيه رو نجات بدم
..راه پدرمو ادامه دادم ..اون افسر ارتش بود
!کسي که زندگيشو گذاشت بخاطر کشورش
!!..من تنها بودم ..و ..آزاد
!من در لحظه لحظه ي اون زمانها ، زندگي مي کنم
..سه روز بعد از يکي از عملياتها
..فهميدم که !کُل زندگيم بخاطر يه دختر داره از اين رو به اون رو ميشه
دختري که صداي خوابالودش !از پاکستان به گوشم رسيد
!!بلند شو "زارا" خانوم..ساعت 7 صبحه
هفت؟!! ..تو که مي دوني هيچ وقت !!به اين زودي بلند نمي شم از خواب
.. آره...چون تا ديروز
!!شما هيچ وقت نامزد نداشتين
..حالا هم يه چند روزي بيشتر اينجا مهمونمون نيستي
!..همين روزا بايد بري خونه ي شوهر
مادرت هم دوست داره يه خورده از اين عادتهاي زندگيتو ..تغيير بدي
..ساعت هفت صبح از خواب بلند شي ..تختتو مرتب کني
... يه خورده از عمو اقبال آشپزي ياد بگيري
!من بخاطر هيچ کس حاضر نيستم خودمو تغيير بدم
..من همينم که هستم..هميشه هم همينطور مي مونم !..برو بهشون بگو
..آهــا !!پس بگو نمي خواي تنبليتو کنار بذاري
..خوش شانس بودي که بخاطر خُشکليت انتخابت کردن !وگرنه چيز ديگه اي که نداري
..هميشه با خودم مي گفتم اگه اين تبليتو نذاري کنار
!حتماً يه دختر ترشيده مي شي
....
..من همين بودم* *!و هميشه هم همينطور مي مونم
هر کي مي خواد خوشش بياد يا* *مي خواد خوشش نياد
*من هيچ وقت خودمو تغيير نمي دم*
اونا مي خوان درک کنن يا نکنن* *!من پاي حرفِ خودم مي مونم
..من همين بودم* *!و هميشه هم همينطور مي مونم
*..من خودم شاهزاده م و مالِکِ روح و جسمم هستم*
..چرا بايد پشت نقاب و حجاب باشم !اگه يه وقت روسري از سرم افتاد ..خب مي ذارم بيُفته
*!اونا مي خوان لبخند بزنن يا مي خوان اخم کنن*
از دستم ناراحت نشين اگه چيزي مي گم که* *!باعث اختلاف مي شه
..من همين بودم* *!و هميشه هم همينطور مي مونم
..من طلا و جواهر دوست ندارم* *..اصلاً هم خوشم نمياد دستمو حنا بذارم
*!دلمم نمي خواد ، تو جشن عروسيم فلوت بزنن*
..من طلا و جواهر دوست ندارم* *..اصلاً هم خوشم نمياد دستمو حنا بذارم
*!دلمم نمي خواد ، تو جشن عروسيم فلوت بزنن*
..من کاملاً تو اين خونه خوب و خوشم* *!بي زحمت خوشيمو خراب نکنين
کشيش عزيز اگه صداي منو مي شنوي* *..بذار روشنت کنم
*!من اصلاً دلم نمي خواد ازدواج کنم*
..من همين بودم* *!و هميشه هم همينطور مي مونم
هر کي مي خواد خوشش بياد يا* *مي خواد خوشش نياد
*من هيچ وقت خودمو تغيير نمي دم*
مردم ميخوان راضي باشن يا نباشن* *!من از جام جُم نمي خورم
..من همين بودم* *!و هميشه هم همينطور مي مونم
!دکتر يوسف.. حالش خوب ميشه؟
..فقط دعا کنين !الان ديگه وقت نيست که برسونيمش بيمارستان
!اون همش اسم "زارا" رو مياره
آقا يوسف..من مادر "زارا" هستم ولي !بي بي" کسيه که بزرگش کرده"
!زارا" کجاست ؟"
.رفته معبد تا براي "بي بي" ، آب مقدس بياره
بايد صبر کنين اين خبرو خودم به "زارا"بدم !هيچ کس حق نداره چيزي بهش بگه
!!زارا".. تو اينجايي ؟"
..بله..بي بي جون !..زاراي تو اومده پيشت
!!ببين چي برات آوردم
!!روحانيِ معبد برات آب مقدس مخصوص فرستاده ..من خودم خبر دارم-
!ديگه هيچ آب مقدسي نمي تونه منو نجات بده !..بي بي..ببين -
..از بچگيت تا حالا تو همينطور يه ريز حرف زدي
..و منم گوش کردم ... و امروز مي خوام من حرف بزنم
!و تو فقط بايد گوش کني
تو مي دوني که از زمان استقلال پاکستان ..من اينجا زندگي کردم
من 16 سالم بود که پدربزرگت منو ...از هند آورد اينجا
!اومد و منو هم با خودش به پاکستان آورد
خانواده ي تو و اين کشور ..دِين زيادي به گردن من دارن
.و هميشه با تمام وجودشون به من لطف کردن
..اما امروز يه آرزو دارم فقط !برام انجامش مي دي؟
.خاکسترِ منو به کشورم (هند) ببر و بريز تو آب..عزيزم
..من يه بچه ي يتيم و بي کس و کار هستم .ولي خانواده م هندي بودن. و اين تنها چيزيه که مي دونم
..من در مورد شهرمون "کريتپور" برات گفتم .."اين موضوع براي ما "سيک ها
!.سُنّت بزرگ و مهميه
.همه ي اجدادِ من همين کارو کردن
فقط مي خوام خاکسترمو ببري بريزي اونجا .تا بتونم آرامش بگيرم
!تو اين کارو برام مي کني؟
!نه
تو خودت با پاي خودت مياي اونجا .و ديگه نيازي هم به اين کارا نيست
..همه ي ويزاها براي رفتن به دهلي آماده ست
..تو فقط زودتر خوب شو .."تا دوتاييمون با هم بريم شهرت "کريتپور
و اونجا هر چي آرزو تو قلبت مونده رو .خودت انجامش بده
..حالا هم ..بيا..آروم آروم اين آب مقدسو بخور
!!بي بي ؟
!اون اينجا تو پاکستان بود و تو توي هند بودي
!!پس کِي و چطوري همديگه رو ديدين؟
..سه ..سه روز بعد
!و چه..چه ديدار عجيب و غريبي هم بود اون ديدار
!!عجله کنيد...زود باشين
!يه اتوبوس چپ شده و از کوه افتاده بود پايين
..تلفاتي نداشتن .و تونستيم همه ي مسافرا رو نجات بديم
و من رفتم پايين تا آخرين کسي که باقي مونده بود رو ..بِکِشم بالا
.بِکِش بالا
No comments yet. Be the first to leave one.