De første 153 linjer.
AnimWorld
AnimWorld
جایگاه کسی که نمی تونه تلاش کسی رو که سعی می کنه از بقیه محافظت کنه رو ببینه...
... از این برج نگهبانی پائین تره!
من بارّن رو به خاطر مداخله اش دستگیر کردم.
در برج نگهبانی آماده خدمتم.
دستیار زخمی شده...
زخمت رو نشونم بده.
نمی خواستم ازت مخفیش کنم.
چون اگه اینکار رو می کردم عصبانی می شدی.
احمق...
منظوری از اینکار...
متاسفم، بی اجازه اینکار رو کردم!
شیرایوکی.
دفعه بعد که لمست کنم، قبل اینکه اینکار رو بکنم بهت می گم.
اون موقع، لطفا بهم بگو که چه احساسی داری.
می تونی صدام رو بشنوی، شیرایوکی؟
خب، باید برگردیم؟
به زودی هوا تاریک میشه، پس باید عجله کنیم.
یه همچین دختری...
رها کردن یه همچین دختری این اطراف بدون هیچ هیچ موقعیت اجتماعی قابل ذکری...
این حیله گریه...
کیکی، زِن اون دختر رو میاره پیشمون.
آره.
همه، آماده این؟
بله، قربان!
دستاش... گرمن...
صدای زِن که بارها و بارها اسم منو صدا زده
با گرمی آمیخته بود، و به رنگ آتشی که تا به حال ندیده بودم می درخشید...
"قسمت 11: رویارویی... رنگی برای اولین بار"
چیکار باید بکنم، شیرایوکی؟
برای جشن شاهزاده فقط من همراهش به جزیره میرم...
اگه اینقدر عصبی باشی، به جایی نمی رسی.
ولی شیرایوکی، اون شاهزاده اس! شاهزاده!
کیهال-دون!
متاسفم که منتظرت گذاشتم. آماده حرکت هستی؟
بله، عالیجناب!
به نظرم سریع ترین راه برای رفتن از اینجا به جزیره یوریس عبور از این گذرگاه کوهستانی
و در امتداد ساحله.
آروم...
آروم... پس به نظر هیچ کس چیز عجیبی وجود نداره...
بله، به نظرم این قضیه حله.
شیرایوکی، اومدی اینجا تا کیهال-دونو رو بدرقه کنی؟
آر آ آره، درسته...
زخمت چطوره؟
اوه، خوبه. ریو داره درمانش می کنه.
که اینطور.
فکر نمی کنی شیرایوکی بعد از آزمایش کنترل پرندگان عجیب شده؟
آره. ولی ظاهرا زِن مثل همیشه اس.
همینجاش عجیبه.
مطمئنم که زِن یه چیزی گفته یا یه کاری کرده.
اون چیکار-؟!
نمی دونم.
هی، واسه چی همه تون اونجا جمع شدین؟
داریم راه می افتیم!
بله، قربان!
اوه پسر، منم دلم می خواست برم.
گذشته از ینها...
هی، بانو، وقتی شما و ارباب تو برج نگهابی با هم تنها بودین...
... اون بدجوری سرزنشتون کرد؟
ها؟
نه، اینکار رو نکرد.
البته که نکرده. اصلا قضیه این نبوده، نه؟
ها... ؟
اوه، باید برم سر کارم. بعدا می بینمت!
ها؟ صبر کن... هی!
وای، حرف کشیدن ازش خیلی مشکله.
چم شده؟
سه روز گذشته، واسه همین فکر کردم که دیگه آروم شدم،
ولی وقتی صورت زِن رو دیدم، باز دست پاچه شدم...
لطفا بهم بگو چه احساسی داری.
این با تمام چیزایی که تا به حال به زِن گفتم فرق می کنه.
زِن، چی باید بهت بگم...؟
تو می خوای از پرندگان به عنوان یه وسیله ارتباطی برای امپراتوری استفاده کنی؟
بله. کیهال به عنوان یه نماینده مربی پرندگان یه آزمون گرفته.
در نتیجه، ما تصمیم گرفتیم این سیستم رو پیاده کنیم.
البته، ما با تقاضاتون برای محافظت از پرندگان موافقت می کنیم.
ولی، دوست داریم که عده ای از مردم تون با پرندگان به قصر بیان
که به سربازا آموزش بدن چطور باهاشون رفتار کنن.
این...
... حقیقت داره؟
برای شما که با شکارچیا برخورد می کنین،
به نظر من سخته که پیشنهاد امپراتوری رو قبول کنین، ولی...
می خواین یه چیزی نشونمون بدین که به صداقتتون اعتماد کنیم؟
عذرخواهی جناب بِرکر، و ده میلیون دیل برای هزینه توافق.
درخواست ما اینه.
هی...
حرف اون اینه. عالیجناب؟
من هر کار بتونم برای رسیدن به عذرخواهی بارّن می کنم،
ولی ده میلیون دیل، ها؟
نظرت چیه، کیکی؟
بذار ببینم...
پس، اگه ما دوبرابرش رو مهیا کنیم، یعنی اینکه شما با شرایط موافقت می کنین؟
اگه ما از پول برای خریدن مقامات و وادار کردنتون به اطاعت استفاده کنیم،
هیچ فرقی با بارّن نمی کنیم.
فکر نمی کنم صداقتی که می خواین، اینجوری به دست بیاد.
ها؟
من با بی احترامی صحبت کردم، عالیجناب.
لطفا بهمون اجازه بدین باهاتون کار کنیم!
آره، در پایان ما هم روتون حساب می کنیم.
وای! خیلی خوبه!
شاهزاده!
شما واقعا یه شاهزاده این؟
بس کن، بچه --
آره، من واقعیم.
وای! یه شاهزاده! وای!
هی، قصر چه شکلیه؟
-- کی می خواین برگردین؟ می خواین یکم بخورین، شاهزاده؟
بچه ها، شما می تونین یکی یکی با شاهزاده ملاقات کنین.
-ملازمش! -- واقعیه!
اوه، یه شمشیر! یه شمشیر!
منظورشون از "واقعی" ...؟
خوب کاری کرد که بهمون توجه کرد.
فکر می کردم که همه اشراف و نجبا مثل همن،
ولی ظاهرا اون کاملا با بارّن فرق می کنه.
آره.
قدم میزنین، عالیجناب؟
می تونم بهتون بپیوندم؟
می تونی دیگه اینجوری صحبت کردن رو بذاری کنار.
گرفتم.
کیکی کجاست؟
من دعوتش کردم، ولی اون سپردش بهم.
چی رو بهت سپرد؟
زِن، چیزی بین تو و شیرایوکی هست؟
یه اتفاقی افتاده، درسته؟
یه بوسه... بوسیدمش.
ها؟
چی؟!
واقعا؟ این خوابی چیزی نبوده؟!
من همچین خوابی نمی بینم!
ّبعد؟ شیرایوکی چی گفت؟
اون چیزی نگفت...
هیچی؟
جوابی نداد؟
ظاهرا تعجب کرد و سرخ شد.
اون دختره ؟!
چیه؟ این خواب یا توهم یا از این جور چیزا نبود!
اون سرخ شد...
مدتهاست که نسبت به شیرایوکی یه احساساتی دارم.
وقتی لمسش کردم... مطمئن شدم که...
می خوام اینو به عنوان شاهزاده کلارین بهش بگم.
زِن، مطمئنم اون...
هوم؟
بی خیال.
چیه؟
می دونی، من به خاطر اینکه تو شاهزاده زِن از خاندان کلارینی بهت خدمت نمی کنم.
می دونم.
یکم ریکوی میوه ای پختم.
خب، پس بکوبش. منم برگ های رودرا رو وزن می کنم.
باشه!
چیکار دارین می کنین، بانو، ریو؟
داریم چای دارویی درست می کنیم.
رئیس گیاه شناسا مدتیه همش شب زنده داری کرده، واسه همین طاقتش تموم شده.
No comments yet. Be the first to leave one.