Udgivelsesinfo

★ ★ Man Who Sets The Table E30 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
En kommentar af Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tags

TS
Udgivet den: 2017-12-19
Downloads: 14
Hørehæmmede: No

Forhåndsvisning af Farsi Persian undertekster

De første 200 linjer.

‫این واقعا حقیقت داره؟

‫واقعا پدرِ لی رو ری اینکارو کرده؟

‫همش حقیقت داره

‫پدر

‫تولدتون مبارک

‫چی؟

‫این چیه؟

‫این غذا رو اون درست کرده؟

‫بله، پدر ‫چون امروز تولدتونه...

‫میخواستیم شما اولین کسی باشین که

‫غذای من و ‫رو ریُ امتحان میکنه

‫بابا، لطفا عصبانی نشو

‫لطفا صداقت مدیر جونگ رو قبول کن

‫آره، عزیزم

‫مدیر جونگ و رو ری...

‫خیلی وقت گذاشتن ‫و اینو با تمام وجودشون آماده کردن

‫پس بیا سوء تفاهم رو برطرف کنیم

‫یه لحظه صبر کن

‫پس منظورت اینه که...

‫همه اینجا نقشه کشیدن...

‫که منو احمق جلوه بدن؟

‫اینطور نیس، بابا

‫ما برای ازدواج به رضایتت احتیاج داریم

‫تو همیشه مخالف بودی

‫حتی اگه میخواستیم ‫حاضری نمیشدی ما رو ببینی

‫چون امروز تولدت بود...

‫مدیر جونگ و من میخواستیم ‫بهت یه غذای خوشمزه بدیم

‫پدر، میدونم از من خوشتون نمیاد

‫من همه چی رو توضیح میدم ‫لطفا یه ساعت بهم وقت بدین

‫تو یه ساعت میتونم همه چی رو توضیح بدم

‫آره، پدر

‫هر دوشون عاشق همدیگه ان ‫لطفا دیگه مخالفت نکنین

‫مدیر جونگ مَردِ خیلی خوبیه

‫رو ری خیلی خوش شانسه که اونُ داره

‫پدرِ مدیر جونگ...

‫وقتی جزء خانواده نیستی، ساکت شو

‫گفتی اسمت جونگ ته یانگه، درسته؟

‫آره، درسته که مردم همونطور که به نظر میان ‫رفتار می کنن

‫با یه نگاه، میتونم تشخیص بدم که یه دروغگویی

‫تو خیلی مهارت داری

‫درسته. اینو قبول دارم

‫تو به اندازه کافی مهارت داشتی...

‫که نه تنها دخترم رو فریب دادی...

‫بلکه دوستش و زنم رو هم فریب دادی

‫واسه همین منو مسخره کردی؟

‫مخصوصا وقتی که تولدمه؟

‫پدر ‫ساکت شو

‫زَنا چون احمقن...

‫ممکنه فریبت رو بخورن ‫اما من فرق میکنم

‫بخاطر اینه که تو گذشته...

‫با آدمایِ چرب زبونی مثلِ تو ‫خیلی برخورد داشتم

‫مَردا بهتر میتونن راجب مَردای دیگه قضاوت کنن

‫تو یه آشغالی

‫بابا

‫عزیزم

‫ولم کن

‫خیلی حرفا برای گفتن دارم

‫اما نمیخوام تو محلِ کار کس دیگه ای...

‫قشقرق به پا کنم

‫بذار قبل از اینکه جوش بیارم ‫از اینجا برم

‫جونگ ته یانگ

‫یه بار دیگه بهت هشدار میدم

‫اگه یه بار دیگه بهم حقه بزنی

‫حتی اگه دخترم لی رو ری پیر بشه ‫و از بیکاری بمیره...

‫هیچوقت نمیذارم پاشو تو اون شرکت بذاره

‫فهمیدی؟

‫تو هم به خودت بیا

‫متاسفم

‫من باهاش صحبت می کنم

‫من میرم

‫نه، نرو

‫اگه بری، باهات بیشتر بد رفتاری میکنه

‫من...

‫میخوام از این به بعد ‫واقعا بیخیال بابام بشم

‫ما از قبل اینو پیش بینی کرده بودیم

‫نگران نباشین ‫من باهاشون صحبت میکنم

‫در سال 2011، لی شین مو ‫متوجه شد که پسرش سو وون،

‫با دخترِ فقیری به اسم جونگ سو می رابطه داره

‫و موقعی که فهمید اون دختر حامله شده

‫با دادن پول ‫مجبورش کرد که بچه ـش رو سقط کنه

‫اون پسرش رو مجبور کرد ‫که با یه دختر پولدار به اسم ها یون جو ازدواج کنه

‫چطور تونسته همچین کاری کنه؟

‫پشتِ صفحه ‫جزئیات بیشتری نوشته شده

‫بعد از اون جونگ سو می...

‫به عنوان یه مادر مجرد ‫زندگی سختی داشته

‫اون اختلاس کرده ‫و الان تو زندانه

‫اون کاملا زندگی یه زنُ خراب کرده

‫وقتی اولین بار دیدمش ‫فهمیدم آدم بی شرمیه

‫لی شین واقعا آدمِ وحشتناکیه

‫تا حالا پدر لی رو ریُ دیدی؟

‫آره، ما رابطه بدی با هم داریم

‫معذرت میخوام

‫عوضی

‫بابا

‫چرا با ته یانگ انقدر بی رحمه؟

‫احتمالا به همون دلیلی باشه که ‫با جونگ سو می اونکارو کرده

‫تنها مِلاک برای ازدواج بچه هاش، پوله

‫به نظرم شرایط مدیر جونگ رو دوست نداشته

‫عجب!

‫چرا اون برای همچین دختری خودشو تحقیر میکنه؟

‫حالا باید چیکار کنیم؟

‫خانواده ـش دردسر سازن ‫و خود دختره هم دردسر سازه

‫به اِری زنگ بزن

‫اِری حتما لی رو ریُ خوب میشناسه

‫بذار راجبِ اون دختر ‫جزئیات ببشتری بشنویم

‫عوضی

‫بخاطرِ اون، رابطه من و رو ری خراب شد

‫خیلی بی شرمه

‫پدر، لطفا بهم یه فرصت بدین

‫فقط یه ساعت

‫نه، لطفا فقط نیم ساعت بهم وقت بدین

‫میدونم بخاطر کارایی که تو گوام کردم ‫باعث شده نسبت بهم دید منفی داشته باشین

‫اما، این یه سوء تفاهمه ‫لطفا بهم فرصت بدین که برطرفش کنم

‫فقط میخوام واسه یه بار بهتون توضیح بدم

‫ازتون خواهش می کنم

‫بکش کنار

‫نمیتونم بکشم کنار. هیچوقت نمیتونم

‫چی؟ "هیچوقت"؟

‫بله. هیچوقت

‫من عاشق لی رو ری ام

‫و هر اتفاقی هم که بیفته، ‫میخوام باهاش ازدواج کنم

‫با این حال، نمیخوام عشق زندگیم ‫بدون دعای خیرِ پدر مادرش...

‫ازدواج کنه

‫از اونجایی که مخالفتِ ـتون ‫بخاطرِ سوء تفاهمیه که قبلا پیش اومده،

‫ازتون خواهش می کنم بهم اجازه بدین ‫سوء تفاهم رو برطرف کنم

‫لطفا یه کم از وقتتون رو بهم بدین

‫باور نکردنیه

‫چرا باید اینکارو کنم؟ ‫هر چی از دَهنت در میاد، دروغه

‫هر چند بعد از بازنشستگی ‫تنها چیزی که دارم وقتِ آزاده،

‫اما برایِ آدم حقه بازی مثل تو، وقت ندارم

‫پس از سَرِ رام برو کنار

‫پدر

‫بهت گفتم برو کنار

‫پس باید خودم بزنمت کنار؟

‫بسه دیگه، بیا بریم ‫ازت خواهش میکنم

‫مدیر جونگ

‫من جدی ام

‫میتونم در عرض نیم ساعت ‫سوء تفاهم رو برطرف کن

‫لطفا فقط نیم ساعت بهم وقت بدین

‫تو هر کاری دلت میخواد میکنی

‫فکر میکنی اگه اینطوری نقش بازی کنی...

‫نظرم عوض میشه؟

‫بکش کنار. گفتم بکش کنار

‫بلند شو، مدیر جونگ

‫من اونُ بهتر از هر کس دیگه ای میشناسم

‫فرقی نمیکنه که ‫بخاطر رو ری زانو بزنی یا بمیری

‫اگه فکر کنه حق با خودشه، ‫هیچوقت به حرف کسی گوش نمیده

‫نمیخواد هم بفهمه موضوع چیه

‫اون تو این 34 سال اینطوری زندگی کرده

‫با اینکه خانواده ـش با درد و رنج عذاب کشیدن،

‫هنوزم فکر میکنه حق با خودشه...

‫چون ما همش تحملش می کنیم

‫چیزی که بدتره اینه که ‫اون تا زمانی که بدنش رو تابوت بذارن،

‫هیچوقت تغییر نمیکنه

‫چی... چی؟

‫من، با ازدواج شما دو نفر موافقم

‫البته، چیز زیادی راجبِت نمیدونم

‫اما، این حقیقت که به رو ری کمک کردی...

‫تا اعتماد به نفسی که بعد از سرکوب ‫از دست داده بود رو بدست بیاره

‫به اندازه کافی دلیل خوبیه که شوهرش بشی

‫تو چه حقی داری؟

‫چطور جرات میکنی ‫به دخترم بگی ازدواج کنه یا نکنه؟

‫بهش توجه نکن

‫شاید به عنوان یه پدر ‫رو ریُ از نظر مالی حمایت کرده باشه،

‫اما از نظر عاطفی، ‫اعتماد به نفسش رو آورده پایین

‫فقط اسم پدر رو با خودش یدک میکشه

‫چی گفتی؟

‫اگه میخواین ازدواج کنین، خودتون راجبش بحث کنین ‫و تاریخ ازدواج رو مشخص کنین

‫لازم نیست به عنوان پدرش باهاش رفتار کنی ‫اون لیاقتشو نداره

‫هی، دیوونه شدی؟

‫جلویِ دخترم داری چیکار میکنی؟

‫روزی که داشتیم قرارداد فارغ شدن از ازدواج ‫رو امضا میکردیم، خودت گفتی

‫گفتی این 34 سال ‫فقط برای خانواده ـت زندگی کردی

‫اما نمیدونی بِهمون چی گذشت

‫بذار دقیقا بهت بگم بِهمون چی گذشت

‫تو فقط دَهن داری ‫اما گوش نداری

‫تو نمیدونی باید چطوری گوش بدی، ‫احترام بذاری و همدردی کنی

‫عِیبت اینه

‫حالا فهمیدی؟

‫فکر میکنی چرا اون خونه خوشکل...

‫که تمومِ عمرت براش کار کردی...

‫و خریدیش، الان خالیه؟

‫فکر میکنی چرا زنت و دخترت...

‫وِل کردن و رفتن تو آپارتمانِ کوچیکی که ‫کوچیکتر از خونه ـته، زندگی میکنن؟

‫پس وقتی اینو بفهمی، ‫متوجه حرفی که زدم میشی

‫هی، هونگ یونگ هه! هونگ یونگ هه!

‫رابطه شوم من و لی رو ری از گوام شروع شد

‫مراسم پیشنهاد ازدواجم ‫بخاطرِ اون دختر خراب شد

‫شبِ ترسناکی بود

‫چطور این اتفاق افتاد؟

‫همش تقصیر اونه

‫نه، اینطور نیس ‫مطمئنم لباس رو سالم تحویل دادم

‫اینکه لباسم رو تیکه تیکه کرد، کافی نبود

‫اون هلم داد تو استخر ‫و نزدیک بود غرقم کنه

‫مسخره ـم کردی؟

‫ولم کن! ولم کن

‫بخاطرِ اون رابطه من و دوست پسرم خراب شد

‫چرا داره اینطوری برات گردن کلفتی میکنه؟

‫دوست پسرِ سابقم ‫قبلا با لی رو ری رابطه داشته

‫واسه همین عصبانیتِش رو سَرِ من خالی میکنه

Kommentarer

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left