De første 200 linjer.
– دیدی... – اوه، جیمی، تو خیلی خفنی.
دیدی...
– میخوای انجامش بدی؟ – همینجا؟
آره، توی ماشین.
نمیدونم...
اوه!
سلام.
دیدی...
لعنتی! بیا دیگه... کوفت!
هی، هی، پلیس نیستن.
دیدی، دیدی، پلیس نیستن.
فکر میکنی دارن چیکار میکنن؟
یکی مثل خودمون باشه.
– اوه، جیمی... – اوه، دیدی...
اوه، لعنتی!
سوتینم کجاست؟
– کوفت! – چیزی نیست.
– جیمی! – ول کن.
منظورت چیه «چیزی نیست»؟ بس کن.
بس کن، باشه؟
– خدایا، باشه. – لعنتی!
میدونی که کبود شدم؟
– چی؟ – کبود شدم و ورم کرده.
اوه، خدای من. این خیلی چندشه.
به من نگو!
چی بود... اون چی بود؟
نمیدونم.
– اوه! – اوه، خدای من!
اون دیگه چه کوفتیه؟ اوه، خدای من!
اوه، لعنتی.
– نه! – کوفت! جیمی!
اوه، خدای من! اوه، خدای من!
لعنتی، کوفت.
جیمی، نه!
از ماشین بیا پایین! از ماشین بیا پایین!
از ماشین بیا پایین! اوه، خدای من.
کمک کنین!
– بیا دیگه، – لطفا کمکمون کنین!
کمکمون کنین، کمکمون کنین، لطفا!
باز کن، باز کن!
ببین چی برای مامان درست کردم.
اوه، یه کارت ولنتاین. چی نوشته؟
«مامان عزیز، ولنتاینت مبارک!»
«دوستت دارم. با عشق، مندی.»
آخی، چقدر قشنگه. خوشش میاد ازش.
میدونی، حیف شد که این همه چراغ خوشگل باید معنی یه اتفاق بد رو بدن.
کی میریم مامان رو بیاریم؟
خب، من باید یه کاری بکنم برای چند دقیقه، بچه جون،
– و بعد میریم مامان رو میاریم، باشه؟ – باشه!
تا اون موقع، من میخوام دماغت رو بگیرم...
تا تنها نمونم. زود برمیگردم، باشه؟
بذار یه نگاهی بندازیم.
هی جک، زنم هنوز سر کاره؟
وایسا تام. اون طرف نرو.
صبر کن تا کلانتر بیاد.
چی میگی؟ کلانتر رفته کنگرهی وگاس...
نه تام... چه خبر شده اینجا؟
اوه، خدای من... خدای من!
هریت! لعنتی، حتماً درد گرفت!
نه... نه تام!
برو از اینجا! تام... تام، نه.
خدای من، هریت.
داری سعی میکنی بامزه باشی یا کلاً خنگ تشریف داری؟
برو گمشو!
این زن مرده، لعنتی! ببخشید.
اوه، خدای من. بیا بریم تام.
اوه، خدای من. بیا اینجا، بیا.
از اینجا دور شید. بیا بریم.
بیا، بیا.
اون مرد کیه؟
نمیدونم. اون امروز میخواست زودتر بره.
گفتم باشه. وارد لمسون بود، مگه نه؟
اوه، خدای من، هریت.
تام، اگه کاری از دستم برمیاد...
میتونم از مندی کوچولو مراقبت کنم یا هر چیز دیگه.
کمکت میکنم تام، نگران نباش.
کمکت میکنم. یه نفر هست!
اینجا کسی هست.
اوه، خدای من.
ری! این مرد رو میشناسی؟
هی، هی، بذارید از اینجا ببریمش. ببریمش.
اون از هریت حرف زد.
دلبستگی جنسی شدید غیر پارافیلیک.
سعی کردم توجهش رو از اون زن دور کنم.
فکر میکردم درمان جواب داده.
اوه، متأسفم تام.
واقعاً متأسفم.
خداحافظ مامان.
خب... چی کار میخوای بکنی؟
نمیدونم بابا. هی، خوشگله!
مردک، احمق نباش.
وای! مامانت امروز قراره کلاس بهداشت سخنرانی کنه.
جدی؟ آره!
نه مامان، به کمکت احتیاج ندارم، اما باز هم ممنونم.
آره... میدونم که اون به یه مرد تو خونه نیاز داره. منم همینطور.
فقط با کاندیدای واجد شرایط زیادی برخورد نمیکنم.
آره... اوه، ممنونم.
خب، ببین مامان، باید برم.
نه نه نه، اشکالی نداره. باید برم.
باشه. خداحافظ.
- سلام عزیزم! - سلام.
امروز قرار نیست بری کلاس بهداشت، مگه نه؟
- نگران نباش، خراب نمیکنم... - ممنون.
...زیاد.
- به هر حال، ممنون بابت رسوندن. - بله.
هی، بابا جون، دست بردار!
شماها فقط بلدید لب همو ببوسید!
تو چقدر خول و چل هستی.
- سلام مایکل. - خب، بزن بریم برای امشب؟
امشب... آبجو دست همه، لباسا در همه.
در ضمن، شما دلقکها به من بدهکارید، نفری بیست دلار.
گرفتیم.
مشکلی نیست.
بعداً میبینمت رفیق.
آه، من پول ندارم.
بعداً منو ببین.
هی رفیق، تو استخر میبینمت.
خداحافظ. خداحافظ بچهها.
خداحافظ.
خب، تزئینات باشگاه رو دیدی؟
حالت تهوعآوره.
ما اصلاً نمیریم اون جشن.
آه، اشکالی نداره، فقط با دوستا میگردیم.
آره جون خودت. با همون گروه احمقای همیشگی؟
به امید دیدار.
خداحافظ بردلی.
رفیق، باید از این دختره جدا بشم.
مردک!
میخوای در موردش حرف بزنیم؟
این خشم...
این غضبی که زندگیتو تسخیر کرده...
بیا در مورد اون شب حرف بزنیم.
تو رفتی اون بالا، همونطور که همیشه میرفتی،
تا اونها، پسربچهها، دختربچهها رو تماشا کنی،
دارن کاری رو میکردن که تو میخواستی بکنی...
...کاری که آرزو داشتی انجام بدی.
من میتونم کمکت کنم ری.
اما تو باید به من کمک کنی.
باید تلاش کنی.
میخوام بهم بگی...
میخوام کلمات رو از دهنت بشنوم.
میخوام اعتراف کنی.
تو اون دو نفر رو کشتی.
تو اون قلاب فلزی رو گرفتی... و اونها رو سلاخی کردی.
بهم بگو...
بهم بگو، و آزاد میشی.
بهم بگو ری.
بهم بگو.
- هی، امسال تو کدوم مادهی کشوری هستی؟ - ۱۰۰ متر.
چرا تمرین نمیکنی؟
به من برای مسابقه اصلی مرخصی دادن.
هی، من یه کوکاکولا میگیرم. چیزی میخوای؟
نه، ممنون.
هی رفیق، چه خبر تو و کلویی؟
نمیدونم، رفیق. منظورم اینه که این اواخر خیلی عجیب شده، میفهمی؟
انگار خودش نیست.
- هی بردلی. - هی.
متأسفم که خبر بد شنیدی.
چه خبر بدی؟
درباره مایکل... که ترکت کرده.
- سلام. - سلام.
- من جنل بِی هستم. - مندی اندرسون.
آره، میدونم.
- تو جدیدی، درسته؟ - آره.
خب، تبریک میگم که به تیم راه پیدا کردی.
ممنون.
هی، اِم... در مورد مایکل لمسون چی میدونی؟
راستش هیچی. ما یه جورایی از هم دوری میکنیم.
اوه... چرا؟
داستان خیلی طولانیه.
فکر کردی کی هستی، لعنتی؟
بزن برو مایکل!
بابت این کارت پول پس میدی.
خوبه، بیفت زمین.
ما اینجا به قانون احتیاج نداریم.
امسال سه مورد خشونت توی مدرسهام اتفاق افتاده.
من دارم یه الگو میسازم.
بسیار خب، پس الگو رو از دو تا بچه اول بگیر، نه کلویی رو.
راستش، جک، دخترت به مدیریت خشم جدی نیاز داره.
خب...
تام، چرا پسر لامسون رو دستگیر نمیکنی؟
آخه ما نمیدونیم اگه اون ول بگرده، کسی امنیت داره یا نه.
ممکنه اعتیاد جنسی داشته باشه، درست مثل باباش.
- ببخشید؟ - جک...
ببینید، اگه کسی دعوا راه نندازه، کسی اینجا دستگیر نمیشه، باشه؟
ما اینجاییم که به عنوان سه بزرگسال در موردش حرف بزنیم.
تو همیشه یه جورایی... وسواس نسبت به پنی داشتی.
مگه نه، تام؟
بیا پسر، بیا.
دخترت به مدت یک هفته تعلیق شد.
برادر باحالی داری.
برادر ناتنی. ببین پنی...
اِم... من کار زیادی برای انجام دادن دارم.
- آره، ولی از این شهر خوشت میاد؟ - آره، نه، من دوست دارم...
منظورم اینه که تمام عمرم اینجا زندگی کردم، پس، انگار چیز دیگهای بلد نیستم.
- آره، همه واقعاً خوب به نظر میان. - آره.
- آره، شهر خوبیه. - هی...
سلام مندی.
هر روز بیشتر شبیه مادرت میشی.
باید برگردم سر کارم.
No comments yet. Be the first to leave one.