七つの大罪 黙示録の四騎士
De første 148 linjer.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
!راکی بِرده
(معادل درستی برای راکی برد نیست. از ظاهرش اینطور برمیاد که ممکنه معادل رخ، یا نوعی از خانواده ققنوس باشه)
!بابابزرگ! نگاه کن! نگاه کن
!آسمون! آسمون
چی؟
!اوه! خیلی وقته از اینا ندیده بودم
!ولی من الان هیچی همراهم نیست
!من میارمشون! تو راهم وایسا
!زودباش بگیرش بابا بزرگ
!اگه عجله نکنی فرار میکنه
!بزن بغل با هم بریم
!بگیرش
!زدمش
!خوب نیست
!پرسیوال
!نزدیک بودا
!مقدمات تموم شد
!خوبه خوبه! کارت با چاقو خوب بود
!خب از غذاتون لذت ببرید
!آره تو هم همینطور
--بابت غذا ممن
مزه اش خوبه پرسیوال؟
!آره خوشمزه ست
!وقت گورنه
!خیلی خب
!بیا منو بگیر
!بگیر که اومدم
!این بار شکستت میدم
ها؟ ها؟
!وای
!!!وای
!!!وای
!!!وای
!!!وای
!چه ناامید کننده! بازم باختم
این دفعه نزدیک بود ولی
چرا نمیتونم برنده شم؟ لعنتی
!مجبور شدم جدی مبارزه کنم
واقعاً؟
!حواست باشه سرما نخوری میرم ظرفا رو تو رودخونه بشورم
!یوهو! آره آره آره آره آره
...انگار همین دیروز بود که یه نوزاد بود
...رشد نوه ام خیلی خوب بوده
هممم؟
هممم؟
هممم؟
هممم؟
هممم؟
هممم؟
هممم؟
هممم؟
!اوه خدای من
!تو ذهنم بودا ولی یادم رفت
!پرسیوال
ها؟
!فردا تولدته! تولد
تولد کی؟
!تولد تو دیگه
چندسالم میشه؟
!16سالت میشه
چطور ممکنه کسی سن خودشو یادش بره؟
وقتی 16 سالت شد دیگه بزرگسال به حساب میای
!بعدش میتونم با بابابزرگ عرق بخورم
!نه هنوز واسه اون داستان زوده
عه؟
!هی هی بابابزرگ
چی میخوای نشونم بدی؟ هدیه ست؟
دنبالم بیا خودت می فهمی
نظرت چیه؟
ها؟
...پرسیوال، تو دیگه 16 سالت شده
با خودت نمی گی که باید با این "انگشت خدا" پرواز کنم
و برم دور دنیا رو سفر کنم؟
!نه راستش
جان؟
شوخی میکنی؟
حتی با اینکه من وقتی 16 سالم بود از خونه زدم !بیرون چون صرفاً حس ماجراجوییم گل کرده بود
پس تو چرا اینطوری نیستی؟
چون هرروز داره بهم خوش می گذره
مطمئنی؟
به طور مثال اونجا رو ببین
سایه بزرگی که بعضاً پشت ..دریای ابرها دیده میشه
..میدونم چیه
اون جزیره مردم آسمونه که قبلاً درموردشون بهم گفته بودی درسته؟
!آره
میگن که اون جزیره رو قبیله الهه که بهشون مردم آسمونی گفته میشه ساختن
همینکه شناور بودنش توی هوا رو می بینی لذت نمی بری؟
...آره
ولی خودت که به چشم ندیدی نه؟
اوهوم. چون نمیتونم پرواز کنم
!ولی فقط این نیست
،پایین جایی که ما زندگی میکنیم ،انگشت خدا
یه بریتانیای بزرگِ بزرگ، پر از ماجراجوهایی خفن !هست
ماجراجویی؟
درسته
برج های چرخانی که جادوگران ...عجیب و غریب توش زندگی میکنن
شوالیه هایی که کشتی ها رو به سمت آسمون میرونن
یه غار بزرگ به بی نهایت راه ورودی که به جهنم راه داره
پرنسس دریاچه شیطانی که قهرمان ها رو وسوسه میکنه و زندانیشون میکنه
جنگل های هزارتوگونه که اگه توشون گم شی دیگه نمیتونی راهتو پیدا کنی
...چطوره؟ حتی یه ذره هم هیجان زده
حالا که اینجاییم بیا ماهی آسمونی بگیریم
این ماهی آسمونی پر از چربیه
!خیلی خوشمزه ست
...یاره یاره
...پدرتو می شناسی
به محض اینکه 16 سالش شد رفت دنبال ...ماجراجویی
مگه بابام نمرد؟
!اوه فراموشش کن
ولی زندگی کردن تو این سرزمین دور افتاده حس تنهابودن نداره؟
!نه
چطور؟
چون من با توام بابابزرگ
...همف
...خدایا، چه حوصله سربری
!بهت که گفتم، حوصله سربر نیست
!آه خیلی خب
!بابابزرگ، بیا فردا مارمولک بگیریم
!خیلی بزرگن
چشم هایی که اهریمن رو تشخیص میدن
دهنی که فقط حقیقت رو میگه
قلبی که پر از عدالته
شمشیری که شر رو از بین می بره
این چیه که هروقت مستی میگی؟
صرفاً یه یادآوری
ها؟
...پرسیوال، یه روزی تو
شیطان رو شکست میدی و به ضعفا کمک می کنی
هوم؟
و باید تبدیل به کسی بشی که ازشون
!محافظت میکنه و از جون مایه می ذاره
درسته؟
بسپارش به من
هرچی بشه از تو محافظت میکنم بابابزرگ
!ها؟ بچه پررو
اینقدر خرفت نشدم که نوه ام بخواد از من مراقبت کنه
برج های چرخانی که جادوگرهای عجیب توشون زندگی میکنن
شوالیه هایی که کشتی ها رو به ...سمت آسمون میرونن
یه غار بزرگ با کلی ورودی که به جهنم ختم میشه
پرنسس دریاچه شیطانی که قهرمان ها رو ..به دام می اندازه
جنگل های هزارتوگونه که اگه راهتو توشون گم کنی دیگه پیدا نمی کنی
!!!!واییی
!خیلی هیجان زده ام !اونقدر دوست دارم برم که نمیتونم یه جا وایسم
!آخ
!ولی مشکلی نیست
...چون بابابزرگ اینجاب ا منه
...بابابزرگ
No comments yet. Be the first to leave one.