De første 178 linjer.
دنیای انیمه تقدیم میکند
Forums.Animworld.Net
ترجمه و زیرنویس:
Temari
چی شده؟!
آه، این یه جنگ بین تنگوهاست.
هاتوری-سان از ماتسوبا-ساما خواسته یکم از نوشیدنی اسرارآمیز تنگوش بهش بده.
و بعدش این شد که می بینی.
هاتوری!
چطور جرات می کنی بعد اون اتفاقی که افتاد ازمون درخواست نوشیدنی اسرارآمیز کنی!
تو مایه ننگ تنگوها هستی!
با شمشیر محبوبم تیکه تیکه ات می کنم!
کاکوریو- رختخواب و صبحانه برای ارواح
گلی که در دنیای سپیده دم شکوفا می شود
ریسمان سرنوشت را می گیرد و به هفت رنگ درمیاید
آیا رنگ روشنش که حتی هنوز در رویا نیامده، یک توهم ابدی است؟
به نوایی که از عالم خفا میاید گوش بسپار
بدو! بدو! بدو! بود! چون بارقه آتش در شبی بدون نور م
حتی اگه بدنم آتش بگیرد
از زمان پیشی می گیرم و هزاران مایل را پشت سر می گذارم
امیدها، قول ها و روحم را حفظ می کنم
تا وقتی که به زمین و آسمون برسند
صبر کنین!
آروم باشین ماتسوبا-ساما!
آئویی...
آقاجون از کارام پشیمونم!
پس لطفا اجازه بدین یکم از اون نوشیدنی اسرارآمیز رو داشته باشم!
ساکت! نمی خوام آرزوت رو براورده کنم!
حالا چیکار باید بکنیم؟!
لطف می کنین از سر تقصیرش بگذرین ماتسوبا-ساما؟
به خاطر رفتار مدیر پشخوانمون عذرخواهی می کنم.
یه اتاق جدید براتون آماده کردیم!-- بهترین اتاقی که در اختیار داریم.
لطفا امروز رو برین توی اون اتاق استراحت کنین.
هومپ! اون خدای سگ لعنتی.
منم همین رو بهت می گم.
نمی دونم از نوشیدنی اسرارآمیز تنگو برای چی می خواین استفاده کنین
ولی هیچ وقت همچین اجازه ای بهتون نمی دم!
هی! دست بجنبونین و همه جا رو تر و تمیز کنین!
یادتون نره که برای مهمونا هم همه چی رو توضیح بدین!
هاتوری! باهام بیا.
آئویی تسوباکی! تو هم همین طور!
ببین با دعوا مرافه با آقاجونت به جایی نمی رسی هاتوری.
متاسفم. همش تقصیر من بود.
تا یه مدت سعی کن جلو چشم ماتسوبا-ساما آفتابی نشی.
اگه همین جوری ادامه بدی اوضاع خیلی پیچیده تر میشه.
وقت زیادی نداریم. باید هر طور شده اونو گیر بیاریم.
خب من باز با ماتسوبا-ساما صحبت می کنم.
ها؟! در حالی که خودت اصلا نمی دونی چی به چیه می خوای چیکار کنی؟!
شما به نوشیدنی اسرارآمیز تنگو برای مراسم جشن احتیاج دارین، درسته؟
چی...؟! چطور...؟!
موضوع فقط نوشیدنی اسرارآمیز نیست. به چیزهای دیگه ای هم احتیاج دارین.
و اینکه اوریو-یا الان در تلاشه جمع شون کنه.
حالا حرف حسابت چیه این وسط؟
می گم که اگه می خواین می تونین ازم استفاده کنین.
بانو؟
این جشن خیلی محرمانه اس.
نگران نباشین. برعکس شماها، من چیزی رو به بازی نمی گیرم.
من فقط به ماتسوبا-ساما ایمان دارم و ازش درخواست کمک می کنم.
پس نشون مون بده چند مرده حلاجی و نوشیدنی اسرارآمیز رو برامون جور کن.
بفرماین بخورین... حالتون بهتر میشه.
واسه غذا ممنونم!
پس چرا با اینکه می دونستی دعواتون می شه شخصا رفتی پیشش و ازش درخواست نوشیدنی کردی؟
احساس می کردم دیگه وقتشه که از دست پدربزرگم فرار نکنم، واسه همین...
خب چی باعث شد دعواتون بشه آخر؟
خب...
دلیل دعوامون اینه که...
خیلی خب، ببین این داستان مربوط میشه به این که " چطور هاتوری-کون نوشیدنی اسرارآمیز تنگو رو دزدید
و به قیمت بالایی فروختش!" بفرما!
ولی داستان رو با چه اسم خفنی شروع کرده!
روزی روزگاری در کوهستان تنگو
تنگوی بزرگی به اسم ماتسوبا زندگی می کرد.
خیلی عجول و مست و بی کله بود و رفتارشم خشن و خودخواهانه بود.
به به، چه دختر خوشگل موشکلی. چرا باهام ازدواج نمی کنی؟
تو هم همین طور. می خوام با یه دختر آدمیزاد ازدواج کنم!
ولی این آرزوش هیچ وقت براورده نشد.
اون با یه آیاکاشی حواصیل به نام ساسارا ازدواج کرد و شش فرزند به دنیا آورد.
من سومین پسرشم.
آه بله.
ساسارا مادر خیلی مهربونی بود ولی ماتسوبا خیلی ارباب منش بود.
همش سر غذا غر غر می کرد و می زد میز نهار رو برمی گردوند.
یه روز، تو سالگرد ازدواج شون...
بوش که حرف نداره... مادر این چیه؟
اسمش گامنیه، یه خوراک جوجه و سبزیجات آبپزه. پدرت عاشقشه
واسه همین منم از روی کتاب آشپزی مادربزرگت که انسان بوده درستش کردم.
وایی... کتاب مادربزرگ؟
ولی...
اینکه طعمش خیلی فرق می کنه! به اینم می گی گامنی!
پدر خیلی نادونی!
مادر این غذا رو از رو کتاب مادربزرگ درست کرده چون می خواست خوشحالت کنه.
چطور جرات می کنی با پدرت اینجوری حرف بزنی؟!
برام مهم نیست! از مادر عذرخواهی کن!
چطور جرات می کنی!
لطفا تمومش کنین! عزیزم! هاتوری!
پیرمرد خرفت... ولی من کار خودم رو می کنم.
"مهر شده"
چی؟! بی اجازه نوشیدنی اسرارآمیز رو دزدیدی
و رفتی قاچاقی به یه غریبه فروختی؟!
دیگه اخراجی هاتوری!
از امروز به بعد حق نداری پات رو تو کوهستان شومون بذاری!
عزیزم!
گمشو برو هر گوری که دلت می خواد!
به این ترتیب پسر سوم کوهستان رو ترک کرد
و نتونست وقتی مادرش در بستر بیماری بود و از دنیا رفت کنارش باشه.
پایان.
درسته که تو اشتباه کردی ولی ماتسوبا-ساما خیلی خودخواه بوده.
هم من و هم آقاجون هر دومون خیلی احساساتی بودیم و خیلی برای مامان دردسر درست می کردیم.
ولی نمی دونم چرا ماتسوبا-ساما بابت گامنی اینقدر ناراحت شد...
گامنی هم یه چیزی تو مایه های چیکوزنیه، درسته؟
کی می دونه دلیلش چی بوده.
تو خیلی نادونی پدر!
مادر از رو کتاب مادربزرگ غذا درست کرده چون می خواسته خوشحالت کنه!
عزیزم... اعضای خانواده باید کنار هم باشن.
ساسارا... متاسفم...
متاسفم... هاتوری...
ماتسوبا-ساما.
هوم...؟ آئویی...؟
اومدم یه سر بهتون بزنم چون دلواپستون بودم.
بعد اون دعوا می خواستم ببینم حالتون چطوره.
که اینطور... متاسفم.
داشتین خواب می دیدین؟ داشتین ناله می کردین.
حتی الانم یادم نمی ره دم مرگش چه حرفایی بهم زد.
دارین راجع به همسرتون حرف می زنین؟ چی گفت؟
گفت که اعضای خانواده باید کنار هم باشن.
خانواده...
هاتوری ازت خواسته بیای دیدنم؟
نه، از طرف اوریو-یا اومدم.
نوشیدنی اسرارآمیز، درسته؟
حتی اگه این درخواست از طرف تو هم مطرح بشه نمی تونم اونو بهشون بدم.
این نوشیدنی یه گنجینه اس که چند نسله رهبرای تنگوها ازش محافظت می کنن
و کسی اجازه نداره از قبیله مون خارجش کنه.
فردا عصری برمی گردیم به کوهستان شومون. متاسفم آئویی.
لازم نیست عذرخواهی کنین. من که کارمند اوریو-یا یا کاره ای نیستم.
ولی داستان دعواتون با هاتوری فرق می کنه...
آخه می دونین من آدم فضولیم.
جریان بین تون رو شنیدم. شما واقعا شوهر مردسالاری بودین، نه؟
نمی دونم چی بگم... اون همسر مهربان و خوبی بود.
شرط می بندم اگه حال و روزتون همین طوری بمونه ساسارا-سان ناراحت میشه.
نمی خوام بگم هر دوتون با هم کنار بیاین
چون به نظرم یه روابطی رو نمیشه به حالت اول دراورد
حتی اگه رابطه بین والدین و فرزندی باشه.
آئویی؟
متاسفم. چیزی نیست.
بگذریم ولی با وجود این خیلی دلم می خواد با هم کنار بیاین.
تو دختر مهربونی هستی آئویی.
شمام مهربونین ماتسوبا-ساما
نمی دونم چیکار باید کنم که با هم آشتی کنن...
دستپخت مادر... مادرم چیزی برام نپخته.
گینجی-سان؟
اون هنوز داره برای برگزاری مراسم جشن زحمت می کشه.
منم همه تلاشم رو می کنم.
بال، بال، بال! بال، بال، بال!
اوه؟ اینو جا گذاشت.
یعنی ممکنه این ساسارا-سان باشه؟
اون خیلی خوشگل و مهربونه.
حتما هاتوری-سان همیشه نگاهش می کنه.
ماتسوبا-ساما می گفت که طعم اون گامنی فرق می کرده...
اگه اشتباه نکنم دلیلش این بوده که...
همه چی درست میشه. هنوزم بین شون یه رابطه ای وجود داره.
مطمئنم یه راهی براشون هست که مثل سابق زندگی کنن.
چقدر جالب! همه جاش تعمیر شده... به جز سقفش.
هی، بانو. واسه غذای دیروز اومدم تشکر کنم.
هاتوری-سان... حالت بهتر شد؟
آره، دستت درد نکنه.
هاتوری-سان... ماتسوبا-ساما بهم گفته که امروز عصر برمی گرده خونه.
آره، منم شنیدم. نمی دونم باید واسه اون نوشیدنی سرارآمیز چیکار کنم.
گوش کن. یه نقشه ای دارم.
چه نقشه ای؟
آه، ارباب! خوشحالم! اومده بودم ببینمت!
واقعا؟! منم همین طور آئویی.
قضیه اینه که می خوام یه لطفی در حقم بکنی.
چه لطفی؟
اینجا یه غذایی دارن که دلم می خواد هاتوری-سان و ماتسوبا-ساما ازش بخورن
می خوام تو پختنش کمکم کنی.
چی؟
گمونم درخواستم بیش از حد بوده، نه؟
این که چیزی نیست!
چی؟
همیشه می خواستم تو آشپزی کمکت کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.