De første 200 linjer.
شوچيکو فيلم تقديم ميکند
وضعيت بشري - قسمت اول
ستارگان
تاتسويا ناکاداي
ميچيو آراتاما
چيکاگه آواشيما اينکو آريما
کيجي سادا
SO YAMAMURA AKIRA ISHIHAMA
SHINJI NANBARA
SEIJI MIYAGUCHI TORU ABE
MASAO MISHIMA EITARO OZAWA
KOJI MITSUI AKITAKE KONO
NOBUO NAKAMURA KYU SAZANKA
کارگردان : ماساکي کوباياشي
دروازه جنوبي صلح
اين چيزي نيست که تو مي خواي!
- چرا؟ -چون داري فرار ميکني
تو من رو نمي خواي؟
البته که مي خوامت
منم تو رو مي خوام ولي هنوز نمي تونيم ازدواج کنيم.
چند بار بايد توضيح بدم؟
چون ممکنه که اعزام بشي؟
اگه همين فردا هم اعزام بشي واسم مهم نيست.
البته واست گريه مي کنم.
خيلي هم گريه مي کنم.
اما خوشبختي فقط وقتي بدست مياد که با کسي که دوستش داري، ازدواج کني.
درسته
برمي گرديم به خوابگاهم.
امشب رو پيش من مي موني.
باشه؟
باشه، ميام.
نه، بهتره تو بري به خوابگاه خودت.
نمي تونم تو رو با خودم ببرم.
منو امتحان مي کردي؟ نبايد اونکارو مي کردي.
تو ضعيف و بزدلي
اينها رو دارم مي بينم.
شرکت استيل مانچورياي جنوبي
بخش تحقيقات
آهاي
اوه، چه غافل گيري!
I came to say goodbye, as sentimental as that may sound.
اعزام شدي؟
کي ميري؟ فردا صبح
-پنج روز پيش نامه اش اومد. -از اون موقع تا حالا مست بودم.
راستي، ديشب ميچيکو رو ديدم.
نمي خواي باهاش ازدواج کني؟
امروز تو اعزام ميشي و فردا هم ممکنه نوبت من باشه.
اعزام شدن که مرگ نيست.
من آدم خوش بيني هستم.
و بر خلاف تو، از زندگيم لذت بردم.
تنها پشيمونيم...
اينه که با زني که عاشقش باشم ازدواج نکردم.
واسه منم همين طوره.
اما مثل تو نمي تونم خوش بين باشم.
مدير منتظرمه. داخل منتظرم بمون
نه مرسي، مي خوام امشب بينمت.
امشب؟ باشه.
به نظر ميومد کاجي يه کم عصباني بود.
همه چيز روبه راهه؟
دوستي تون بهم خورده؟
تو قبلاً تنها ميومدي ايتجا.
باهاش حرف بزن.
سعي کردم.
قبول نکرد؟
شماره 12 و 13 صحبت تون رو تموم کنيد.
وگرنه گزارش مي کنم.
واحد نظارت بر کارگران مستعمراتي
دو بار خوندمش.
خيلي جالبه.
ولي به نظر خيلي سخت نمياد.
منظورت چيه؟
منظورم اينه که؛ با آدم ها بايد مثل آدم رفتار بشه.
-اما در قلمرو مستعمراتي -سخته؟
بله قربان.
ولي سياست ما استفاده کامل از کاگران چينيه. درست ميگم؟
البته.
و اين با روش تو مغايرت داره
بله، همين طوره.
-ميشه سيگار بکشم؟ -خواهش ميکنم.
خب؟
بدون اين مغايرت مشکل ديگه اي وجود نداره.
پس با اينکه با روش ات مغايرت داره...
اما هنوز کارت رو يه جوري پيش مي بري
درسته؟
بله، شايد اين طور باشه.
گوش کن، من واسه گرفتن معادن «لو هو ليونگ»، تو رو لازم دارم.
واسه اعزام به اون مناطق مشکلي نداري؟
نمي خوام مجبورت کنم.
تو وضعيت محلي رو به طور کامل آناليز کردي.
ولي مي خواي طرحت فقط رو کاغذ بمونه؟
نه.
وقتي آماده شدي ايده هات رو عملي کني.
کمکت ميکنم که شانس انجامش رو بدست بياري.
معافيت از خدمت سربازي رو واست ميگيرم.
معافيت از خدمت سربازي؟
تو تنها کسي نيستي که معافيت ميگيره.
کلي آدم ديگه هست.
اما گفت در ازاي معافيت از سريازي
بايد کار تو «لو هو ليونگ» رو قبول کنم.
تو هميشه مسائل رو پيچيده ميکني. عادت بدت همينه.
جنگ همين طوره داره بالا ميگيره و فقط يه راه فرار هست.
حبس در زندان.
نه من و نه تو، جرئت چنين کاري رو نداريم. درست ميگم؟
آره... حق با توئه.
هديه شما رو قبول ميکنم.
حتي فرمانده کوانگتونگ هم جرئت نکرده به من سيلي بزنه.
ميچيکو رو بردار و برو «لو هو ليونگ»
ميچيکو، دوست دخترشه؟ خوشگله؟
زيباترين دختر دنياست.
اما تو هم زيباترين دختر دنياي مني.
گوش کن.
تو فکر ميکني که مي خواي يه سگ گله باشي.
مگه اين چه اشکالي داره؟
يه سگ خوب مي تونه گله رو به مراتع سبزتر ببره.
و ازش قدرداني بشه.
اگه امکان پذير باشه.
من که اين يکي رو انتخاب مي کنم.
دلبرکم، موهات بوي برگ درخت ميده.
ميچيکو سان
کاگه ياما سان، مراقب باش.
ميچيکو سان، با کاجي برو «لو هو ليونگ».
گور پدر جنگ. go to the dogs.
اميدوارم خوشبخت بشيد.
ممکنه ديگه برنگرده.
من نمي خوام اعزام بشم.
لو هو ليونگ يه روستاي کوچيک تو منچوريه.
اونجا فقط سنگ آهن و کمپ کارگري هست.
حاضري باهام به همچنين جايي بياي؟
من با تو هر جايي ميام.
ممکنه کل زندگيت عوض بشه.
درباره اش فکر کن.
حتي اگه اعزام بشي...
مي خواهم که از تو يه بچه داشته باشم.
به نظرت ديوونه گيه؟
چه ماه عسلي!
چي گفتي؟
اينجا همش گرد و خاکه.
برام مهم نيست، شگفت انگيزه.
It feels like gravel in my mouth.
«لو هو ليونگ»
بلند شو
باشه
حرومزاده
فکر کردي من کورم؟
مي خواي گولم بزني، جيره اضافه بدم؟
نه، تو نمي توني.
بيا اينجا
-کاجي از دفتر مرکزي؟ -بله
من اوکيشيما هستم. قراره با هم کار کنيم.
مي تونيم تشريفات رو کنار بزاريم.
چي باعث شد که بياييد اينجا؟
با کاجي سان اومدي اينجا زندگي کني؟
از ديدارتون خوشوقتم.
از اين سمت.
کيف هاشون رو بيار داخل.
من گزارشت رو درباره واحد نظارت بر کارگران مستعمراتي خوندم.
خيلي جالب بود.
بفرماييد خانم.
مردم اينجا حرفشون رو رک مي زنند. تو هم در اساس ناسازگاري.
-براي نصيحتت ممنونم -واسه چي مي خندي؟
ببخشيد اما حرفات به نظرم خنده دار اومد.
خب، به نظرم خيلي خوب نوشته بودي. به اصل مطلب رسيده بودي.
اما فکر نکنم عملي باشه.
چرا؟
اگه مي دونستم، خودم مي نوشتم.
من به زنت اين اطراف رو نشون مي دم. تو برو رييس رو ببين.
فورويا، راه رو بهش نشون بده.
مي دونم اين چيز جديدي نيست، قربان.
اما در شيف اول ما درخواست 2500 نيرو رو داديم.
امروز فقط 1500 نفر اومدن.
اينطوري نمي تونيم به اهداف مون برسيم.
اوکازاکي، ما در شرايط جنگي هستيم. کمبودها رو بايد در نظر بگيريم.
تا وقتي همه چيز کامل نشه، نمي تونيم کار کنيد؟
منظورم اين نبود. اما اگه نفرات به اندازه کافي...
جلسه
من کاجي هستم، تازه رسيدم.
پس کاجي تويي؟
معرفيت مي کنم.
آقاي هيگوچي، ناظر بخش 2
دستيارشون، آقاي کاواشيما.
آقاي کوئيکه، ناظر بخش 1
و دستيارشون، آقاي اوکازاکي.
دفتر مرکزي آقاي کاجي رو به عنوان ناظر کارگران فرستاده.
از ديدارتون خوشحالم.
به موقع رسيديد، بفرماييد بشينيد.
درباره مشکلات کارگران صحبت مي کنيم. پيشنهادي داريد؟
در ابتدا مي خوام با آقاي اوکيشيما صحبت کنم.
تا بفهمم در حال حاضر چند کارگر داريم.
اگه شرايط کارگرها خوب باشه...
همه سر کار حاضر ميشن.
به زبان ساده تر يعني چي؟
سيستم کاري ما بايد اصلاح اساسي بشه.
سرکارگر بايد با سيستم کاري نظارتي جايگزين بشه.
مسخره است. شما مي خواهي که معدن رو خفه کني.
درسته کاواشيما؟
چطور؟
چون..
اسم شما کاجي بود؟ درباره اش فکر کن.
ما اينجا 200 گروه کارگر داريم.
فکر مي کنيد اونا سيستم کاري بلدند؟
No comments yet. Be the first to leave one.