De første 199 linjer.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
دوست دارم بوسیدنت رو تجربه کنم.
تب سوزانش رو حس میکنم.
نفسم در نمیاد.
ولی وقتی موهات رو بو میکشم، همهچیز از ذهنم میره.
چطور بهت بگم که دارم میمیرم؟
اون هم وقتی دوست دارم کنارت باشم و گرمای وجودت رو حس کنم؟
میدونم همهاش توهمی بیش نیست.
این سم باعث شده هذیون بگم، ولی نکنه واقعا عشق باشه؟
به نظرم که عشقه.
عاشقت شدم بروس.
حتی اسم واقعیت هم نمیدونم.
خیلی مسخره است.
گلوم ورم کرده، دارم خفه میشم.
ولی تنها چیزی که ذهنم رو درگیر کرده اینه که هیچوقت راستش رو بهت نگفتم.
دوستت دارم.
هر موقع هم با کسی عشقبازی کردم، روی صفحهای بود...
و توی دنیایی خیالی بود.
بخور. آب سرده.
راست میگفتی. واقعی نیست.
هیچ بویی رو حس نمیکنم.
نمیتونم چیزی رو لمس کنم. حتی نمیتونم مورمور شدنم رو حس کنم.
چطور بهت بگم من عملا آخرین باکرهایم که توی غرب پیدا میشه،
ولی میخوام اولین رابطهام با تو باشه؟
ازت میخوام نجاتم بدی تا تمام این حرفها رو بهت بزنم...
و کنار هم تا طلوع خورشید توی گل و لای غلت بزنیم.
امیدوارم نجاتم بدی.
«خانه کاغذی: برلین»
چیزی دستگیرتون شد؟
فعلا تمام اثر انگشتهایی که پیدا کردیم معتلق به کارکنانه.
یه دقیقه اجازه بده.
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
یعنی سرشون رو انداختن و اومدن جواهراتی به ارزش چهل و چهار میلیون دزدیدن،
و بدون اینکه ردی ازشون بمونه، ناپدید شدن؟
بعضی وقتها خودم هم سر از کار اسپانیاییها در نمیارم.
یادت نره کسی که این نقشه رو ریخته فرانسویه.
آره.
هر موقع بحث از جرم و جنایت میشه، شما فرانسویها یاد میهندوستی میکنین.
در مورد استراتژی گاو پیر شنیدی؟
- گاو پیر؟ - آره، گاو پیر رو میگم
- شاید توی فرانسه اسم دیگهای داره. - تا حالا در موردش نشنیدم.
وقتی کشاورزان اطراف اورینوکو،
میخواستن گله گاوهاشون رو از رودخانهای پر از ماهی گوشتخوار رد کنن،
پیرترین گاو گله رو به عمیقترین بخش رودخانه میبردن،
و در حالی که ماهیهای گوشتخوار مشغول خوردن اون گاو بودن،
کشاوران با خیال راحت بقیه گله رو برمیداشتن،
و از بخش کمعمق رودخانه رد میشدن.
واقعا جالبه.
توی فرانسه بهش تاکتیک انحرافی میگیم.
در هر صورت مشخصه که ما خود ماهیهای گوشتخواریم.
گله گاو هم دارودستهی اونهاست.
خب، پس گاو پیرشون کدومه؟
دو تا جوان اسپانیایی هستن.
مشخصه که قصدشون ردگمکنی بوده.
اصلا منطقی نیست که دزدکی وارد چنین تأسیساتی بشن،
که یکی از بهترین سیستمهای امنیتی توی کل پاریس رو داره،
و بعد انجام عملیات سرقتشون به کلوپ شبانه برن،
ماشینی بدزدن و در آخر با عدهای ولگرد بیکار توی خیابون کورس بذارن.
این دو نفر و گردنبندی که توی ماشین دزدی پیدا کردن،
برای منحرفکردن ماست.
یکی از جزئیات مهم رو از قلم انداختی.
شگرد گاو پیر در مورد دور انداختن کمارزشترین عضو گله است.
البته، اون گردنبند خودش چهار میلیونی میارزه.
بین جواهر به سرقت رفته، رتبه سوم رو داره. پس اشتباه میکنی.
نچ.
قرار نبوده ما رو منحرف کنه.
رفقای اسپانیایی عزیزمون نقشهای باشکوه با تسلطی انکارناپذیر اجرا کردن.
بعد که از فرط شکوه و جلال آدرنالین بدنشون زیاد شد...
رفته بودن برای خودشون جشن بگیرن، با ماشینهای دیگه کورس گذاشتن.
ما اسپانیاییها نمیتونیم دست رد به سینه عشق و حال بزنیم.
پس به نظرت داستان از این قرار بوده؟
گاو پیرمون پولینیاکه. باید آزادش کنیم.
حالت چطوره قربونت برم؟
خوبم. یه سلول خصوصی واسه خودم دارم.
انگار توی هتل اقامت گرفتم.
سیمون باهام اومده چون باید مسئله مهمی رو بهت بگیم.
میخواد هزینههای وکیلت رو قبول کنه.
نمیتونم قبول کنم.
فقط یه لحظه روش فکر کن، خب؟
حساب بانکی خودمون که مسدود شده.
باید وکیل خوبی برات بگیریم.
همینجوریش کم آبروم نرفته،
حالا ازم انتظار داری از این آدم پول قبول کنم؟
کامیل، میشه باهاش صحبت کنم؟
مرسی.
سلام فرانسوآ.
گوش کن، درک میکنم نسبت به پیشنهادم بیمیل باشی.
فقط محض اطلاعت خواستم بگم، با این کارم... قصد ندارم تحقیرت کنم.
قطعا خودت هم متوجه شدی که آدم خیرخواهی نیستم.
واسه کامیل این کار رو میکنم.
خانمت خیلی حالش بده، چون باور داره که تو بیگناهی.
الان من و تو دو تا مرد هستیم که به تصمیماتمون به عشق زنی گره خورده.
اگه اون باور داره که بیگناهی، پس من هم باور میکنم.
نمیشه تو هم چنین کاری بکنی؟
به یک شرط حاضرم پیشنهادت رو قبول کنم.
اینکه حالت قرض داشته باشه.
حالا شد.
همینه، این روحیه رو میخواستم. الان هم سعی نکن اونجا دوست پیدا کنی...
یا سلولت رو تزئین کنی، چون در عرض چهار روز آزادت میکنم.
از جفتتون ممنونم. زندگیم رو به شما مدیونم.
مشکل تو، مشکل ما هم هست.
ما هم عین خودت حس میکنیم زندانیم.
هر سه نفرمون عین سرنشینان قایق،
باید پارو بزنیم تا به خشکی برسیم.
قبول دارم. عین سرنشین قایق هستیم.
یکی فدای همه و همه فدای یکی میشن.
آهای! کامیون رو بزن کنار!
آهای!
- سلام. - سلام.
- میخوای بیای تو؟ - نه، نمیخواستم مزاحم بشم.
اومدم این شیشه رو پس بدم.
در این حد؟
حتما خیلی زحمت کشیدین تا آخرین لیمو رو ازش خارج کنین.
- چند ماه اون ته مونده بود. - نه، اصلا.
هیچ زحمتی نبود.
نیم ساعته تموم شد.
میدونی چرا دیشب برات آوردمش؟
دیروز که دیدم رسیدی و بچههات همراهت بودن، زمین رو میکندین،
طناب نصب میکردین، تختهچوب با میخ وصل میکردین،
توی لباس چوببریت عرق کرده بودی،
پیش خودم گفتم:
«بالاخره مرد تت پیدا کردم.»
مرد تت چیه؟
منظورت چیه؟ مثل آئودی تت؟
نه.
تت مخفف تستوسترون و تندرستیه.
مردی که در عین حال جذبه و لطافت داشته باشه.
- از این آدمها کم پیدا میشه. - آره.
بعد که دیدم داشتی گریه میکردی، پیش خودم گفتم شاید همصحبت لازم داری.
ولی پیشنهادم رو رد کردی، واسه همین خواستم شیشه رو برات بیارم.
گفته بودی که همسرت فوت کرده، نخواستم زیاد پافشاری کنم.
ولی بهم دروغ گفتی آدم دغلکار. دروغ گفتی.
شنیدم داشتی با خانمت صحبت میکردی.
موقع مسواک زدن شنیدم.
حس کردم داری در مورد من صحبت میکنی.
همچنین در مورد لیمونچلوم گفتی.
خاک بر سرم، کاش زمین دهن باز کنه صاف برم توش.
واقعا نمیدونم چی باید بگم.
راستش، در دفاع از خودم...
با این لیمونچلو و طلاق ناگهانیای که گرفتیم...
یه لحظه حس کردم از کوره در رفتم.
خیلی احساساتی بودی. شدیدا هم خدا رو شکر میکردی.
یه سوال دیگه ازت دارم.
خانم سابقت بهت چراغ سبز داد یا نه؟
اِم، ببخشید میپرسمها، ولی داری باهام لاس میزنی؟
خب، دروغ نگم بین خودمون ارتباط خاصی حس میکنم.
خب دیگه، با اجازهاتون دیگه برم.
دیگه لازم نیست زحمت بکشین و تا در خونهام بیاین.
بعدا میبینمت.
روز به خیر.
مرد تت.
ببخشید بیاجازه اومدم.
وای! شبیه مشوقهای تیم شدم!
با خانم سی و شش سالهای توی راهیم،
مار پاش رو نیش زده، علائم شوک آنافیلاکتیک داره.
تقریبا شش دقیقه دیگه میرسیم.
آژیر پلیس.
گشت جادهای.
مار.
صندلی مجرمان.
قوطی جواهرات بستهبندی شده.
بالاخره تصمیم گرفتم باکرگیم رو از دست بدم، و یکهو شرایط پیچیده شد.
توی فکرم این مسائل میگذره عزیزم.
انگار توی زندگی قبلیت ماهیگیر ماهری بودی.
فقط کوسه صید میکردم.
خودت چی؟
داستانهای عشق و عاشقی قدیمیت از مال من بامزهتره؟
راستش زیاد از این تجربهها نداشتم.
فقط یک نفر بود که خیلی اذیتم کرد.
حتی هیچوقت نتونستم ببوسمش.
نکنه راهبه بود؟
بذار خودم حدس بزنم. لابد توی مهد کودک آشنا شدین.
نزدیک شدی.
توی هواخوری ندامتگاه آشنا شدیم.
اون توی بخش زنان بود، من هم بخش آقایون بودم.
خب، چطور از هم خوشتون اومد؟
با هم عضو گروه کر شدیم.
همیشه ردیف عقب رو انتخاب میکردیم، گروه رو میپیچوندیم و فرار میکردیم.
دنبال جایی میرفتیم که کسی نباشه و بتونیم همدیگه رو ببوسیم.
بقیه هم سرود «ای مومنان» رو میخوندن.
کل جذابیتش هم به این بود که مچتون رو بگیرن.
گمونم به روابط ممنوعه علاقه خاصی داری.
شاید یه خرده داشته باشم.
خب، دروغ نگم اگه من هم جاش بودم به خاطرت عضو گروه کر میشدم.
عه...
مگه اینها خواهر و برادر نبودن؟
معذرت میخوام.
این بهترین سرنخیه که داریم.
اینها چطورن؟
طراحی چهره پلیس؟ بین خودمون بمونه، زباله است.
خیلی تصاویر مبهم و تخیلیای کشیده، هوم؟
صرفا واسه یکی از طراحان معمولی توی کلانتری توصیفشون کردن.
بذار لب کلام رو بگم،
طراح جماعت توی کلانتری هر گهی دلش بخواد میکشه،
بعد جرئت میکنه روی میز من بذارش.
این یارو تنها سرنخ خوبیه که داریم.
باید امیدوار باشیم این ولگرده که تتو داره، سابقه هم داشته باشه.
الو؟
میخواستم با واحد جنایی اسپانیا صحبت کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.