De første 200 linjer.
چیزی واسه بحث کردن نیست
نه حتی راجب فورج؟
فرض میگیرم که واسه همینـه که اومدی اینجا
تا ازش در مقابل آدمایی مثل من محافظت کنی
حدس خوبی بود
میتونی حسش کنی،نه؟
انرژیِ هشت سلاح
اعتبارِ معماران اصلی
ساختن یه صومعه در بالای فورج،هوشمندانه است
شبی که به اینجا حمله کردم،اصلاً نمیدونستم
که اینقدر به منبع بیانگه نزدیکم
قاتل
خب،بیشتر از این هم نزدیک نمیشی
اوه،جدی؟- آره-
ما از تو بیشتریم
این زن ها واسه تو آماده شده بودن
اوه،من واسه اونا نیومدم اینجا
من واسه تو اینجام تا وارد فورج بشم
جنگجویان و نگهبانان باید باهمدیگه عبور کنند
چیزاییـه که توی تومار بود
معلوم شد که کلید ورود به داخل فورج،تویی
چرا باید کمکت کنم؟
چون تو ضعیفی
رابطه هایی که داری تو رو ضعیف میکنه
از شانس خوب من،تو رو آسیب پذیر میکنه
بهت هشدار داده بودم که اینکار به تو نمیاد
بنظر میرسه که یه رویداد خیلی مهم
توی خیابون 219 آستور هست،یه چی مثل عروسی؟
اینارو از کجا آوردی؟
افراد من بیرون از خونه خانوادت پارک کردن
و مطمئن باش که اونا مسلح شدن
با چیزایی بدتر از نیزه و شمشیر
یکم سالمون و کورال فرستادن
خب،نه به این یکی
این یکی هم همینطور
این یکی رو دو دلـم
پیشگیری بهتر از عذرخواهیـه
عالیه،خیلی ممنون
تدارکات،بیاید داخل
مستقیم برید اون پشت،بفرمایید
برید توی آشپزخونه لطفاً
بابا،کوسن های ابریشمی که مال مراسم چای بود
چی؟
خب،نیکی اونا رو توی اتاق خوابت انبار کرده بود
ببین،من از اونجا زدم بیرون
مامان داشت آهنگ میخوند
ها ها ها
تازه اولشـه
و من هنوز گرم نکردم
مامان،واسه پذیرایی که تمرین نمیکردی نه؟
آلثیا گفت امشب کارائوکه تعطیل
خواهیم دید که چی میگه،بعد از اینکه بایجو اومد بیرون
داهونپا،لونگچین،تیوگانی کجاست!؟
منظورت چیه که تیوگانی کجاست!؟
اوه،چه خوشگل شدی
ممنون،ولی لطفاً نگو که
چای مورد علاقه مامانجونِ دنیس رو فراموش کردی
خاله اش از هنگ کنگ
آوردش تا اینجا
..اوکی
مامانجون تمام صبح داشت چایی میخورد
فکر نمیکردم همون چایی باشه
اوه خدا- نه نه-
عصبی نشو،حلـش میکنم
میریم سراغ کتابِ نیکی
در مواقع ضروری،ضمیمه ششُم بخش پ
چای اضافی توی کابینت بالای یخچالـه
نیکی شن نجاتـمون داد
یه معما،جذابـه
شانزده پنل
هشت نگهبان،هشت مبارز
نمیدونم ازم میخوای چیکار کنم
اصلاً نمیدونم چطوری باید بازش کرد
کار دو نفره است
فقط باید شروع کنی
مسئله علمی نیست هاروارد
غریزیـه،خودتم خوب میدونی
پس اینقدر معطل نکن،مگر اینکه بخوای
یه سایه تازه سرخ به لباس خواهرت اضافه بشه
حالا تو
"فقط نگهبانان و محافظان میتوانند عبور کنند"
با افرادت تماس بگیر
کاری که خواستی رو کردم،در رو باز کردم
...بیا،فورج
جایی که سلاح ها ساخته شدن
جایی که جادوگرها 1500 سال پیش
اونا رو تقویت کردن
چی؟
هیچی حس نمیکنم
تو حس میکنی؟
نه
رفته،انرژی رفته
ترجمه و تنظیم @ Matin78124
انرژی گم شده
تو توی این موضوع دخیلی؟
چطور میتونم!؟
من تازه فهمیدم اینجا وجود داره
یه تختخواب؟- البته-
یه جادوگر اینجا زندگی میکرده،از فورج محافظت میکرده
یه جادوگر مثل راهب اصلی
که هشت سلاحو تقویت کرد؟
راجبش توی یه متن باستانی خوندم
دانش آموز و شاگرد داشتن
در صومعه زندگی کردن
تا یاد بگیرن چجوری انرژیـه بیانگه رو از زمین بِکِشن
و چطور اونا رو مخازنی مثل فورج تزریق کنن
و از فورج به سلاح ها
فرض میگیرم که اونا مُردن
ولی ظاهراً راهشـون پابرجاست
و یکی از اونا،اینجا توی زیرزمین زندگی میکرده
زوچی،آخرین عضو نسل خودش
فقط اون مهارت اینـو داشت تا
انرژیِ فورج رو در دست بگیره
تو چی میدونی؟
یه شب دیدمش
دو سال پیش،توی حیاط
فکر کردم توهم زدم
..ولی اون
من یه نور سبز رنگ دیدم
انرژی بیانگه
پی لینگ
خواهرم دو سال پیش اومد به دیدنم
اون میدونست که من روی شمشیر نظر دارم
روی بیانگه
وقتی برگشت اینجا،احتمالاً بهشون هشدار داده
واسه همینم زوچی فورج رو جمع کرده
واسه همینـه که فرار کرده
چطوری آخه؟ یه زن،با اون همه انرژی
این قسمتی از هنر جادوگریـه
اونا فقط باید تمرین و تمرکز کنن
اون تمام عمرش رو اینجا آموزش دیده
این توانایی نادر رو پرورش داده تا بتونه یه دنیا
انرژی بیانگه رو درون خودش نگه داره
اون باید یه جایی رو پیدا میکرد تا پنهان بشه
جایی مثل این اتاق،جایی که با آرامش باشه
کسی مزاحم نشه،جایی که ساکت باشه
باید این مسافر مخفی "پی لینگ" رو پیدا کنم
یکی از خواهرات حتماً بیشتر میدونه
فقط یه راه واسه فهمیدنش هست
باشه،اگه زوچی به مکانی آروم نیاز داشت
یه معبد که انرژی رو در امان نگه داره
فکر کنم بدونم کجا رفته
پی لینگ راجب یه مکانی بهم میگفت
ساکت ترین
و پرآرامش ترین مکانی که میشناخت
باقی مانده های یه معبد باستانی
در کوههای هندوان
این بنظر توی بهترین حالت،فقط یه حدسـه
اون راجب قسمت شرقی صحبت کرد
توی محدوده ای نزدیک معدن سنگ
عمراً بشه پیداش کرد- میتونم پیداش کنم-
فقط به گوشیت نیاز دارم
مامان،بابا
بله؟
رایان،منم نیکی
این خط کیه؟ حالت خوبه؟
خوبم،فقط به کمک آلثیا نیاز دارم
قضیه کامپیوتریــه
امروز شنبه است
مهمونی چای آلثیا همین الان در جریانـه
رایان،لطفاً
به کمکش نیاز دارم،خیلی خیلی بد
فقط اونـو قایمکی ببر یه گوشه و به همین
شماره زنگ بزن،خب؟
آلثیا
کی بود؟
نیکی بود- آهان-
آلثیا راجب مسمومیت غذاییش بهم گفت
حیف شد که عروسی رو از دست داد
آره آره
خیلی میخواد با آلثیا صحبت کنه
ولی نمیدونم چطوری از اونجا بیارمش بیرون
ببین،من به نیکی مدیونم
اگه واقعاً میخواد با آلثیا صحبت کنه
..اگه ضروریـه- ضروریـه-
باشه،این با من
روی مُخ مامانم رفتن،یه جورایی تخصص منـه
مطمئنی؟
اوه خدای من،خیلی متاسفم
خیلی متاسفم
کسی حوله داره؟
تصادف بود،خیلی خیلی متاسفم
اوه خدای من
اوه،خیلی متاسفم- طوری نیست-
نیکی زنگ زد،به کمکت نیاز داره
تو دردسر افتاده
عمدی بود؟ زده به سرت!؟
مامانجون حالا فکر میکنه عروسیـه ما نفرین شده است
آروم باش،هیچ شیشه ای نشکسته
هیچ ربطی به چای نداره،فقط گُلـه
اوه،حالا انگار این تفاوت واسه مامانجون هیچ فرقی داره
جدی فکر میکنی قضیه ضروریه؟
خب،با توجه به طرز حرف زدن نیکی،آره
همچنین،فکر کنم یه پیام مخفی هم بهم داد
اون گفت،خیلی خیلی بد
وقتی بچه بودیم و قلدرها دنبال من بودن
و واقعاً به نیکی نیاز داشتم تا پُشتم باشه
میگفتم اوضاع خیلی خیلی جدیـه
یا خیلی خیلی بد
اوکی،ولی رایان این داستان راجب
No comments yet. Be the first to leave one.