De første 200 linjer.
= قسمت 39 =-
وای مردم از ترس هیونگ گیو
....مادر و پدر ما
آقای وکیل
ما می خوایم ازدواج کنیم
چی؟
ما داریم ازدواج می کنیم
هیونگ گیو
...نه ، این
..چرا یهویی بی مقدمه
باشه اول بشین
بشین اینجا هی جون ، اینجا گرم
بیرون هوا سرده می خوای یه چیز گرم برات بیارم
من خوبم
صبر کن چای لیموی ما خوشمزه است بذار برات چای لیمو بیاریم
هیونگ گیو تو هم بشین
بشین قرار نیست سقف بیاد پایین
پس شماها تصمیم به ازدواج گرفتین؟
بله
تو هم همینطور هی جو؟
بله
...باشه ، ما متوجه شده بودیم که شما دوتا همو دوست دارین
...اما حتی پس از اون
ما فکر کردیم شما ها مثل آدما بزرگا در موردش فکر می کنین
...بنا بر این یهو احساس غرور کردیم
من نمی دونم باید چیکار کنیم
حتی اگه شما احساس ضعف کنی
ولی ما بازم تصمیم داریم ازدواج کنیم
هی جو
بله
من تو رو ازبچه گی می شناسم
می دونم احساس دختر زیبایی مثل تو چیه
با شخصیت مهربونی که تو داری چطوری می تونی به کسی بدی کنی
بر خلاف دختر من که خیلی کله شق
همیشه فکر می کردم خیلی خوب میشد دختری مثل تو داشتم
البته مادر سان خیلی مهربون
برای همیشه تو به مادرش حسودیت می شد
...اما
متاسفم ، هی جو
حتما تو از مادرت شنیدی من هیونگ گیو رو چطوری بزرگ کردم
حتی بخاطر اون خیلی جین یه رو اذیت کردم
به قدری از اون مراقبت کردم که همه سرزنشم می کردن
همه می گفتن طوری رفتار می کنم که انگار هیونگ گیو از زندگی خودم با ارزش تره
اون خیلی برای من با ارزش
اینکه کدوم زن مناسبی رو باید براش پیدا کنم"؟ "
کدوم دختر خوشگل و خانواده داری قراره عروس من بشه؟
من توی این 30 سال گذشته سخت ترین فکر من بود
هی جو
من واقعا متاسفم ولی نمی شه یه بار دیگه تجدید نظر کنی؟
مادر من به شما گفتم که تصمیم داریم ازدواج کنیم
هی جو
...من
من ...با این حال...دلم می خواد با هیونگ گیو ازدواج کنم
من تمام سعیمو می کنم مادر
هی جو
باشه ، در مورد سان خودت فکر کن
سان به اون قشنگی
اون بقدری خوشگله که دلت نمیخواد چشم ازش برداری
وقتی سان...با این شمکلات بزرگ کردی
...بعدش یه زنی رو برداره با خودش بیاره خونه
لطفا تمومش کن مادر
...من گفتم من مشکلی ندارم ، نه
...ماییم که می خوایم ازدواج کنیم شما چرا - !هی بجه -
برای چی روی مادرت صداتو بلند می کنی؟
مادر صدام بلند نیست من سخت تونستم هی جو رو راضی کنم
...ما با بدبختی به اینجا رسیدیم که اومدیم پیش شما
یعنی مادرت حق نداره چیزی بگه؟
ما اینطوری دور هم نشستیم که با هم صحبت کنیم
هی جو ، نمی شه یه بار دیگه تجدید نظر کنی ، فقط یه بار دیگه هی جو
...سون هی جو ، پاشو ، بیا بریم یه بار دیگه جواب بده
معذرت می خوام
ببخشید ، فکر کنم من اشتباه کردم
هی جو
...من بی فکری کردم و تا اینجا دنبالش اومدم
فکر کنم اشتباه کردم
سون هی جو ، الان چی گفتی؟
من نمی تونم این کارو بکنم من حق ندارم این کارو بکنم
آقای وکیل متاسفم معذرت می خوام
دارم میرم ، معذرت می خوام
متاسفم
هی جو
سون هی جو
هیونگ گیو
ولم کن ، لطفا ولم کن مادر ! لطفا بذار برم
هیونگ گیو ، هیونگ گیو
هی ! هی ! مادرت دردش میاد
مـادر
هیونگ گیو مگه هی جو نگفت اشتباه کرده ؟
بذار بره ، فقط بذار بره
نه مـادر !شما می دونی این احساس واقعی هی جو نبود پدر شما می دونی که
پدر شما می دونی احساس واقعی اون چیه
...هیونگ گیو ما باید برای حل این موضوع وقت بذاریم
. من نمی دونم . من نمی دونم
من یه احمق نفهمم که نمی فهمم چی درسته چی درست نیست
من کاری ندارم اون قبلا چه احساسی داشته ولی الان گفت اشتباه کرده
واقعا که مـادر
هیونگ گیو همه چی رو به هم نزن خود هی جو گفت اشتباه کرده
درسته کسی که خودش بچه داره
خیلی وقتا می شه که یه پسر و دختر همو دوست داشته باشن
اما اونا فقط بخاطر احساساتشون که با هم ازدواج نمی کنن
این موضوع رو بزرگ نکن, هیونگ گیو
هیونگ گیو هیونگ گیو
آیگو ، بچه من
مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد
اون کیه نصف شبی؟
ماما درو باز نکن
نه مامان باز نکن ، باز نکن
کی هست؟
سون هی جو
هیونگ گیو؟
سون هی جو لطفا در باز کن
سون هی جو
مگه می شه باز نکنیم
سون هی جو
سون هی جو
!سون هی جو !سون هی جو
چیکار می کنی؟
معذرت می خوام
آقای وکیل
اینطوری ما نمی تونیم با هم باشیم
من احساس بدی دارم
چرا همه چی اینطوری شد؟
...مامان
هی بیا همینطوری برو جلو چرا که نه دنیا که به آخر نمیرسه
توی این دوره زمونه اینقدرام یه بار ازدواج کردن چیز بدی نیست
نگاه کن ، به هیچ دلیلی تو نباید احساس حقارت کنی
هیونگ گیو
مشترک مورد نظر پاسخگو نمی باشد
خوابیدی؟
باشه بخواب
بیا بریم تو
هیچ کدومشون کاری رو که من می خوام نمی کنن
.مامان - .مامان -
نصف شبی مهمونی گرفتین؟
این چیه؟
...شما خودت گفتی چون من قبول شدم هر چی دلم بخواد می تونم بخورم
برای همین فکر کردی هر وقت خواستین بیاین شکمتون جا بندازین؟
اوه خدای من عروس چاری اینو تو درست کردی؟
...اوهوم
توی فریزر بود فقط یخش باز کردم
مطمئنی که تو حامله نیستی
ها؟
نه فقط چاری گرسنه بود
اما مامان ازچیزی ناراحتی قیافه ات خوب نیست
. من نمی دونم
خودت بایدتمام ظرفارو بشوری باشه
.بله - .بله -
از کجا می دونستی کسی اینجا نیست؟
یه رازه
حدس میزنم کار نان سوک بوده برای اینکه یهویی رفت مسافرت
به هر حال شنیدم چاری به عنوان کارورز توی شرکتت قبول شده
اولش شک کردم ولی بعد که مدارک دیدم مطمئن شدم
سوء تفاهم نشه برات اون خوشد قبول شد اصلا پارتی بازی نبوده
درست این همون چیزیه که از تو انتظار داشتم
الان یاد قدیما افتادم
روزهایی که فقط با نگاه کردن به همدیگه خوشحال بودیم
دیر شده برو دیگه
مشکلی نیست یه فنجون چای بهم بدی بعد از خوردن چای میرم
الان آماده می کنم
حتما بخاطر اون اونی فلفلی است
ها؟ نونا هی جو؟
حتما هیونگ گیو یه کاری کرده
که باعث شده مامان عصبانی بشه
بیچاره مامان کی فکر می کرد پسرش بیفته دنبال اونی فلفلی
حداقل انتظار میرفت هیونگ گیو یه ماهی بزرگ بگیره
ماهی بزرگ؟ تو؟> کی بود که منو گرفت و ول نکرد
خانم چاری بفرما شوهرت کل کف زمین پاک کرد
....من منتظرم ، خودت که می دونی
اوه درست من نمی دونستم
نگاه نگاه تو فقط داره ازت دروغ تراوش می کنه بذار حقیقت پیدا کنم بهت می گم
تازه من امروز صبح کف تمیز کرده بودم
دستای منو ببین چطوری خراب شده
ببین کی تا حالا نرفتم مانیکور تازه این لباسا
چون در حالضر من جانگ چاری الان همسر لی هیونگ سون هستم
خیلی خوشحالم حتی اگه گونی سیب زمینی بپوشم
دلم برا بابام تنگ شده
همیشه کریسمس با بابام میرفتم مسافرت
میرفتی؟ - اونوم -
میرفتیم لاس وگاس ، نیویورک ، پاریس ، هنگ کنگ
حالا بابا باید تنهایی بره
بله ، همین الان؟
بله ، بله متوجه شدم
باید همین امروز بری؟
دفتر چین در حالت آماده به کاره
ما باید سریع قبل از ضربه خوردن توی رقابت اقدام کنیم ، متاسفم جین یه
اینطوری نمی شه تو یه موقعیت حساس داری باید بری
برو
ازت ممنونم جین یه که موقعیت منو درک می کنی
در عوض باید کاری کنی این پروژه برنده بشه
چشم ، حتما برنده می شم
پاشو وسایلمونو ببندیم
مدیر جانگ
نمی تونی از زمان فرار کنی
بذار پیشم بمونه
بیا همینطوری یه دقیقه بمونیم
دوباره بهم زنگ زدن تو برو تو
باشه
بله مدیر تیم الان رسیدم خونه
اوه بله پس من باید آماده بشم
ولم کن
No comments yet. Be the first to leave one.