De første 177 linjer.
اینطوری...
اینطوری...
...یه فرماندۀ ارشد میشم.
یه قهرمان میشم!
این داستان منه!
بسیار خوب، بیاین جلسه سران رو شروع کنیم.
اول، با یه گزارش وضعیت ماتو از نماینده ملیمون شروع میکنیم.
هر روز صبح خدا باید حمالی کنیم...
ولی خب، حداقل بخاطر یوکی میتونیم شل بگیریم.
اینقدر از زیر کار درنرید!
نه خدایی! به این برق یه نگاه بنداز!
درمقایسه با مهارتهای خونهداری تو، یوکی، ما یه مشت احمق چلاقیم.
خب، با اون نمیتونم بحثی داشته باشم...
صبح بهخیر!
چه خبرا؟
وای خدا!
این از دخترا، که دیر میآن.
همینه که هست.
هلوها به ما مردا قدرت نمیدن.
از لحظهای که متولد میشیم، داریم زندگی رو مود سخت بازی میکنیم.
واکورا!
اینو واسهم درست میکنی؟
حتما، مشکلی نیست.
اوه! همیشه مثل برق و باد سریعی!
آره خب... حیف که منو پیش خانوما محبوب نمیکنه.
ممنون پسر!
نمیدونستم دوختنم بلدی.
خواهر بزرگهم بهم یاد داد.
اون گفت که من باید مهارتامو خوب کنم واسه اینکه پسرا مزیتهای هلوها رو نمیگیرن.
اگه درست انجامش نمیدادم، رو سرم قفلی میزد...
بدبخت بیچاره...
چی؟ ولی خواهر بزرگه تو-
ببند!
وقتشه بریم سرکار...
بزن بریم!
همهش همینه...؟
!اونه-چان وایسا
یه کار معمولی بکنم، یه زندگی معمولی داشته باشم؟
!زود باش، ریوتا
نه... باید یهچیز بهتری باشه!
جایی که بتونم تغییری ایجاد کنم...
چقدر امشب مهآلوده...
هیچی نمیتونم ببینم!
نکنه...
من توی...
ماتوئم؟!
آ-آروم باش!
دستورالعمل کجاست؟
این اطلاعاتیه که درباره «حوادث ماتو» پیدا کردم.
ماتو یک بعد دیگر است که توسط دروازههایی در سراسر ژاپن بهطرز ناگهانی پدیدار شدهند
قابل دسترس است که به آنها «در» گفته میشود.
آسیبها و جراحاتی که حاصل ورود شوکیها
یا سردرگم غیرنظامیان در ماتو متحمل میشوند
بهعنوان «حوادث ماتو» شناخته میشوند.
اگر خود را در ماتو گم کردید،
درجایی که هستید بمانید و منتظر نیروی دفاع شیطانی بمانید تا شما را نجات دهند.
ب-باشه... باید سرجام بمونم...
چی-
خدایی؟
لطفا، اینجا نه...
نمیخوام همچین جایی بمیرم-
یه نفر؟
دچار یه حادثه ماتو شدی، نه؟
باید خیلی بدشانس باشی که اینقدر سریع بهت حمله کنن.
خودتونو آماده کنید، شوکیهای پست...
وقتشه به پاتون بیافتید!
اه، میدونستم زیادی ضعیفه...
آروم باش. من اینجام که کمک کنم.
فرمانده کیوکا اوزن هستم. گردان هفتم نیروی دفاع شیطانی.
پشت من قایم شو، باشه؟
ا-اوضاع لحظه به لحظه داره بدتر میشه...
بپر بالا.
چی؟
الآن!
ب-بله.
راستی، ممنون!
حرف نزن! زبونتو گاز میگیری!
فرمانده!
هیماری آزوما، نی اوکاوامورا، و شوشو سوروگا از گردان هفتم!
آماده خدمت!
گذارش وضعیت بدید.
هنوز بازموندۀ دیگهای در نزدیکی پیدا نکردیم.
شعاع جستوجو رو افزایش بدید!
اطاعت!
یه دسته شوکی از ساعت 6 و 9 دارن بهسمت ما میآن!
لطفا به حسابشون برس. من این بازمونده رو به یه جای امن میبرم.
اطاعت شد!
پسر.
اگه میخوای زنده بمونی،
بهتره درست رفتار کنی و موبهمو دستورات فرمانده رو دنبال کنی.
برید کنار!
از میون همه زنایی که از هلوهایی که فقط توی ماتو رشد میکنن قدرت گرفتن،
اونا موقع نبرد گل سرسبدن:
نیروی دفاع شیطانی.
شایعاتو شنیده بودم، ولی...
پس این...
این نیروی دفاع شیطانیه!
اینم از این.
حالش خوبه؟
بیهوشه، ولی صدمهای ندیده.
کارت خوب بود، نی. بدون تو نمیتونستم پیداش کنم.
یهذره دیگه دووم بیار.
چشم، تلاش میکنم...
منم خستهم.
استقامت اصلا نقطه قوتت نیست، نه؟
آره، فرمانده هم همینو میگه...
فکر میکنی فرمانده و اون پسر هنوز به خوابگاه برگشتن؟
احتمالا.
شرمنده که اینکارا رو باهات میکنیم، نی. علاوه بر اون این بچهه رو هم داریم...
بیاید عجله کنیم و آخرین موقعیت رو هم چک کنیم.
حله، مشکلی ندارم!
هیمارین، نتونستیم شمشیربازی فرمانده رو ببینیم....
متاسفانه چارهای نبود...
بیدار شدی؟
تو دچار یه حادثه ماتو شدی و-
خواهرم؟ خواهرم کجاست؟
چی؟!
ع-عام، چطوری تونستی...؟
موقع حوادث ماتو
به قربانیان توصیه میشود که سه اقدام انجام بدهند:
یک: نفس خود را نگه دارید و منتظر تیم نجات باشید.
اگر به یک شوکی خوردید،
ایمنی خود را اولویت قرار دهید و تا جای ممکن فرار کنید.
سه: دهان خود را بسته نگه دارید.
چرا وایسادی-
نه!
اون دختر!
به سمت راست جاخالی بده!
زیادی کنده!
آخ-
یه دیوار ابتدایی گذاشتم. نیازی به ترسیدن نیست.
ولی...
اگه تنها بودم، مهم نبود این چطور تموم میشه،
هدیه هلوها...
حتی خودمم میتونم با یه توانایی بهدردنخور گیر افتادم.
آره، کیوکا قویه. ولی تواناییش...
اون هیچوقت یه فرمانده ارشد نمیشه. اصلا و ابدا.
نشونشون میدم...
من فرمانده ارشدی میشم که فرماندهی بقیه فرماندهها رو میکنه!
هیچ وقت رو یه مرد امتحانش نکردم... فکر میکردم بیفایده باشه.
باید یه تصمیمی بگیرم...
هی. اسمت چیه؟
م-من واکورائم! یوکی واکورا!
یوکی...
واسه اینکه از اینجا فرار کنیم باید به کاری بکنی.
واقعا؟!
هرکاری میکنم که زنده بمونیم!
باریکلا.
پس از الآن...
قراره برده من باشی.
بله؟
میتونی یهذره جا بهمون بدی و چشماتو ببندی لطفا؟
ب-باشه...
ممنون.
اگه قدرت بهتری داشتی،
میتونستیم از اینجا زنده فرار کنیم.
م-میخوای با اون چیزا مبارزه کنم؟!
واسه زنده موندن هرکاری میکنی، درسته؟
اون پایین!
فرمانده؟!
وقتشه زانو بزنی.
اون موقع، با اینکه حتی قبلا به دخترم لمس نکرده بودم...
از روی غریزه، انگار که منطقی بود...
انگشتشون روبه من نگهداشت...
و من لیسش زدم.
باورم نمیشه...
پسره...
بردۀ فرمانده شد؟!
خارقالعادست!
فکرشو نمیکردم اینقدر خوب کار کنه!
حالا بیا ببینیم چند مرده حلاجی، یوکی!
بپر به چپ!
مثل رعد و برقم سریعه!
مراقبش باشید.
چشم!
اونه-چان!
ریوتا!
No comments yet. Be the first to leave one.