De første 200 linjer.
قسمت سی و نهم-
ملکه غش کردن
فرمانده چون چرا هنوز چشمت دنبال زن منه؟
شنیدم ملکه غش کردن
کِی بهم خیانت کردی؟
چون ووبین
ازت پرسیدم از کِی بهم خیانت کردی؟
بی کم و کاست حقیقت رو بهتون میگم
به محافظین بگید ما رو تنها بزارن، عالیجناب
میتونید برید
حالا حرف بزن
احساس واقعیت نسبت به
ملکه چیه؟
ملکه رو دوست دارم
چی؟
تو...چطور تونستی؟
تو برادر مورد اعتماد من، چون ووبینی
برادرم چطور تونست از پشت بهم خنجر بزنه؟
اگر سر سوزنی ملکه رو دوست دارید
رهاش کنید بره
عالیجناب، شما...
هیچوقت نمیتونید ملکه رو خوشحال کنید
دیوونه شدی؟
واقعا میخوای امروز بمیری؟
چرا داری اینجوری منو تحریک میکنی؟
وقتی هر روز می بینم
ملکه دارن برای زنده موندن تو این قصر دست و پا میزنن
حالم بد میشه
چون شما و ملکه ی مادر هر روز قصد جونشو میکنید، عالیجناب
یکبارم نشده تو این قصر در آرامش بخوابه
عالیجناب، مطمئنم خودتون هم اینو خوب میدونین
بخاطر همینه از الان دارم باهاش خوش رفتاری میکنم
میخوام ازش محافظت کنم
چطور میتونین بعد این اتفاق همچین حرفیو بزنین؟
ملکه ی مادر عقب نمیکشن
این جنگ تا زمانیکه ملکه به عنوان زن شما
اینجا هستند، ادامه داره
زندگی ملکه تو خطره
خفه شو
اگه یه کلمه دیگه بگی یه گلوله تو سرت خالی میکنم
این آخرین هشدارم به عنوان امپراطورته
عالیجناب، فکر نمیکنم شما
الان بتونید منو بکشید
عوضی گستاخ
چرا؟ فک میکنی نمیتونم؟
این اخطار نا وانگ شیکه
در جشن دهمین سالگرد عالیجناب
اینو نوشت که میاد سراغتون
این شانس رو به من بدید تا نا وانگ شیکُ براتون بیارم، عالیجناب
خیلی دیر نمیشه
اگه منو بعد انجام اون کار بکشید
این آخرین هدیه ی من به عالیجناب به عنوان فرمانده گارد خواهد بود
این
آخرین آرزومه
فکر میکنم این آرامش قبل طوفانه
لی هیوک و ملکه ی مادر
کاملا علیه هم شدند
بعد اینکه ملکه لی هیوکُ بکشه پایین
میخواد کیو به تخت بنشونه؟
ارباب
احیانا اتفاقی برای فرمانده چون افتاده؟
ناگهانی عصبی بنظر میرسه زیاد هم صحبت نمیکنه
شما چیزی نمیدونید؟
قسمم داده به هیچ وجه چیزی بهتون نگم
اما فکر میکنم شما باید بدونید، ملکه
چی شده؟
داره میمیره
حداکثر تا سه ماه زنده اس
اما تو این گیر و داد، باز هم نگران شماست ملکه
اون احمق
آقای نا وانگ شیک
نگران من نباش
از طرف شما هم با اون آدما می جنگم
قسم میخورم سر قولم بمونم
ازت محافظت میکنم
هیات ممیزه اعلامیه فرستاده؟
چی گفتن؟
چیزه...
دیگه چیزی نیست که شوکه ام کنه
عیب نداره، بهم بگو
اونها ملکه رو مسئول رسوایی ساختگی...
ملکه و استفاده شخصی
از ساخت و ساز امپراطوری دونستن
چی؟
حالا به حساب خصوصی منم کار دارن؟
اون عوضیای رذل
ازم میخوان پولای عزیزمُ ببخشم؟
مگه من چه اشتباهی کردم؟
همچنین دستور دادند که ملکه
دویست ساعت خدمات اجتماعی انجام بدن
خدمات اجتماعی؟
این چرتو پرتا چیه؟
من چطور اینکارو بکنم؟
من ملکه ام، ملکه
گفتن اگر به میل خودتون انجام ندید، مجبورتون میکنن
این کفایت نمیکنه
رئیس چو، کی اینو راه داده تو؟
نمیخوام ریختشو ببینم، فورا بندازش بیرون
تشریف ببرید، ملکه
تو دیگه پاتو بکش بیرون
واقعا گردن کلفتی
خبر نداشتید؟
سر صحنه، گردن کلفت بازی میکردم
خوش بحالت
الان از همه چی سر در آوردم
دنبال اون وکیلی که وصیت نامه ی مادربزرگُ نوشته بود، گشتم
فرستادینش به آمریکا
تلاشتون قابل تقدیره
منم کلی زحمت کشیدم تا پیداش کنم
چطوره وقتی پیداش کردم، دور همی یه چای بخوریم؟
کنجکاوم بدونم چطور وصیت نامه رو جعل کردید
میخوای همینجوری نامحتاطانه زندگی کنی؟
میدونستم از یه خونواده عامی و بی فرهنگ اومدی
-چطور جرات کردی... -بله
چرا باید از خودم ادب نشون بدم؟
قصد دارم هر صدمه ای دیدم، جبران کنم
فایده ی یه عذرخواهی خشک و خالی چیه؟
اما من شنیدم
اون خون قرار بود به یکی دیگه برسه
بنظرم هیچ مشکلی پیش نیومده
نیازی نییست نگران اون مسئله باشید
حواسم هست هیچ رد پایی از خاندان سلطنتی باقی نمونده باشه
پس
چی سر اون بیمار اومد؟
مُرده
نه پول داشت، نه پارتی...بدشانسم بود
کلی مردم میمیرن
تظاهر میکنید مراقب مردم هستید
و در ظاهر خودتون رو موقر جلوه میدید
اما خون رو دزیدید
چی میشه اگه دنیا بفهمه که ملکه ی مادر...
چیزی به جز یه کثافت نیست؟
بعلاوه، شما یک بمب در اجناس مزایده کار گذاشته بودید
ترمز ماشین رو دستکاری کرده بودید
بارها قصد داشتید که ملکه رو بکشید
همه اینها رو به مردم بگم؟
چی میخوای؟
اول، چیزی که متعلق به منه رو برگردونین
به تمامی کارکنان قصر فرمان بدید
که اختیارات مادربزرگ رو به من واگذار میکنید
متوجه شدم، همین کارو میکنم
و یه چیز دیگه
من خیلی وقته ازدواج کردم
باید کلید خزانه رو به من بدید
کنترل حسابهای سلطنتی رو هم واگذار کنید
ملکه، چطور میتونم امور سلطنتی رو تو بسپارم؟
دیوونه شدی نه؟
این هرگز نمیشه
اما من شنیدم
اون خون قرار بود به یکی دیگه برسه
چیکار کنم؟
بهت میدم، باشه
بهت میدم، خب؟
چرا خواستی بیایم اینجا؟
کلی کتاب هست که باید امروز تموم کنم
شاهزاده خانم، میدونید این ساختمون چیه؟
کافه است
در اینجا تاریخچه ی صد ساله ی خاندان سلطنتی نگهداری میشه
در ابتدا یک شرکت بود
اما حالا مرکز خرید سلطنتی و یک نقطه عطف محسوب میشه
مرکز خرید سلطنتی بزودی به شاهزاده خانم تعلق خواهد داشت
از نزدیک ببینینش
مرکز خرید سلطنتی مال من میشه؟
معلومه
بخاطر همین باید تمام این سختی ها رو تحمل کنید
میتونید که؟
اینجایید
بین من
چرا صبح به این زودی یه همچین جای قشنگی رو رزرو کردی؟
میخوای خواستگاری کنی؟
آخرش تصمیم گرفتی انجامش بدی؟
-پس بیا... -میخوام دیگه شما رو نبینم
من کار اشتباهی کردم؟
نه، من آدم بدیم
من در حق شما کار وحشتناکی کردم، شاهزاده خانم
واقعا عذر میخوام
منو دور ننداز، بین
بهتر رفتار میکنم، هان؟
من متاسفم
همینجا باید تمومش کنیم
نمیخوام، نمیخوام باهات به هم بزنم بین
اگه به هم بزنیم
خودمو میکشم، اینو بدون
واقعا متاسفم
بین، نرو...بین من
این نشان می دهد که تمایل به پرداخت...
یک دلار است و...
فورا از سر راهم برو کنار
اینجا چیکار میکنید، ملکه؟
اینجا چیکار میکنم؟
چرا داری بخاطر درس خوندن بهش گشنگی میدی؟
خوب به خورد و خوراکش میرسم نیازی نیست شما نگران باشید
چطور میتونه وقتی درس میخونه، غذا بخوره؟
اگه مریض شه چی؟
همینطور خوبه، من اینطور رو ترجیح میدم مادر
شاهزاده
اگه ملکه باردار بشه
دیگه براشون بی ارزش میشید، شاهزاده خانم
مادر واقعی شما نیست، این اتفاق قریب الوقوع میفته
وقت ندارم، باید تا ظهر همه ی این کتابارو تموم کنم
No comments yet. Be the first to leave one.