De første 200 linjer.
مادرم گفت که به لوييزيانا ميره
و چيز بعدي که ميدوني اينه که اون مفقود شده
بخش شرقي لافيت
منطقه بسيار دورافتاده و پرتيه
آدم ميتونه کارهاي بسيار زشتيو در اون مناطق انجام بده
اونجا تمساح و مار سمي آبي داره
اين بازي مهيج و باحالي نيست که مفقود بشي
سريع توي دردسر ميفتي
اين احتمالا يکي از خونينترين صحنههايي بود
که تا به حال ديدم
گردنش خيلي عميق بريده شده بود و احتمالا چندين بار هم بريده شده بود
مظنون: شروع به دعوا، کرديم
و نميتونستم تمامش کنم
هيچ کنترلي روي خودم نداشتم
اين کار خود شيطان بود
کار کسي که به هيچوجه براي زندگي ارزشي قائل نبود
بهشون گفتم طوري بررسيش ميکنيد که انگار مادر خودتون بوده
چون من چندتا جواب ميخوام
بيش از صدهزار پرونده سرد (باز) در آمريکا وجود دارند
که تنها حدود يک درصد آنها حل شدهاند
اين داستان يکي از آن داستانهاي نادر است
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
جديدترين زيرنويس ها را از اينجا دانلود کنيد @subforu
....::::ترجمه : پـریـســـا یادکــــوری::::.... telegram : @subforu
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
لافيت در لوئيزياناي جنوب غربي
حدود 50 مايلي غرب رودخانه مي سي سي پي
و بيست، سي مايلي خليج مکزيک واقع شده
يک شبکه سرگرميه
لافايت به خودي خود بخش کوچکي از لوييزياناست
خيلي کوچکه واقعا حال و هواي خودشو داره
فرهنگ کاجون همه جاي اون پيدا ميشه
منظورم اينه که در غذاها
در نحوه زندگي مردم وجود داره
فکر نميکنم در فستيوالها
و جشنهايي که
در جاهاي ديگهاي که زندگي ميکردم ديده باشمش
احساس ميکردم يک کم بهتر ميتونم با مردم ارتباط برقرار کنم
چون اونها خيلي خونگرمند
هنوز هم خيلي دوستش دارم
هنوز خيلي حال و هواي خونه رو براي من داره
فقط چند مايل از مرکز شهر لافيت
اعماق تاريک خليج وجود داره
به محض اينکه محدودههاي شهرو ترک ميکني
در منطقهاي قرار ميگيري که چراغي وجود نداره
هيچ خونه، ساختمان و هيچنوع سازهاي وجود نداره
اکثريت عمده اين منطقه بسيار دورافتاده و پرته
داخل باتلاق داخل مرداب قرار ميگيري
از مردابها سر درمياري و بايد چکمههاي لاستيکيتو با خودت ببري
چون در گل و لاي و آب خواهي بود
اونجا تمساح
و مارهاي زهردار آبي داره
وقتي اونجا گم ميشي همهچيز باحال و جالب نيست
سريعا توي دردسر ميفتي
آدم ميتونه کارهاي خيلي وقيحي
در اون مناطق انجام بده
ششم دسامبر 2008 لافيت، لوييزيانا ساعت هفت و سي دقيقه صبح
روز شنبه ششم دسامبر سال 2008
صبح خنک معمولياي بود
در اون زمان، دوي ماراتون کاجون کشور
يک نيمه ماراتن خارج از جاده
در لافايت برگزار ميشد
يک دونده قبل از اين رخداد در حال گرم کردن خودش بود و
از يکي از مسيرها، خارج شده بود
تا خودشو آروم کنه که
در حين انجام اين کار زنيو پيدا کرد
که مشخصا فوت کرده بود
اون به معاونين کلانتري محلي
که در حين انجام مسابقه کار ميکردند اطلاع داد
گروهبان باژا به صحنه جرم که درست
خارج از جاده لاژانه قرار داشت رفت منطقهاي احاطه شده با
درختان ستبر بلوط و سرو
جسد قرباني حدود بيست ياردي داخل جنگل
از جاده قرار داشت
قرباني، زني سفيدپوست
در اواسط دهه چهل سالگي بود
دستهاش بالاي سرش قرار داشت
ميزان قابل توجهي خون در اون منطقه ريخته شده بود
مشهودترين جراحتي که ميتوستيم بيان کنيم اين بود که
گردنش، بريده شده بود
خيلي عميق و احتمالا چندين بار
هنوز کاملا لباس بر تن داشت
دکمه شلوارش باز شده بود
اما به نظر نميرسيد که قرباني
مورد تجاوز جنسي واقع شده
قاتل اون
يک مدرک شناسايي و شرورانه جا گذاشته بود
ما يک رد چکمه خونين روي قفسه سينهش پيدا کرديم
که ميتونست بعد از چاقو زدن به اون به جا مونده باشه
چون اون روي پشتش دراز کشيده بود
که به نظر ميرسيد پاي خشم در ميون باشه
و حمله شخصي به اون انجام شده باشه
زماني که اين اتفاق رخ داده بود
من حدود هشت سال در نيروي پليس، مشغول به کار بودم
و احتمالا اين يکي از
خونينترين صحنههايي بود که تا اون زمان به چشم، ديده بودم
از اونجايي که جسد بدون هيچ فعاليت حيواني
يا هيچگونه تجزيهاي پيدا شده بود
که اينجا در لوييزياناي جنوبي خيلي سريع اتفاق ميفته
منجر شد که فکر کنيم مدت خيلي زيادي در اونجا نبوده
قادر به پيدا کردن هيچگونه کارت شناسايي
هيچ نوع کيف دستي هيچ نوع متعلقات شخصي نشديم
فقط يک چيز بود که داخل جيبش، پيدا کرديم
و اون، کليد اتاق يک هتل محلي بود
کليد متعلق به اتاق 46 رجنسي اين بود
که به صورت مستقيم
در پنج مايلي صحنه جرم قرار داشت
وقتي کارآگاهان به رجنسي اين رسيدند
با استفاده از کليد و شماره اتاق
رفتيم و در اونجا رو زديم
تا ببينيم چيزي مربوطه که بهمون
در شناسايي قرباني کمک کنه پيدا ميکنيم
تونستيم زنيو پيدا کنيم که ميگفت
دوستش، بوني رافرد
از بعد از ظهر روز قبل برنگشته
متوجه شديم که بوني رافرد در دهه چهل زندگيش قرار داشته
ساکن اين منطقه نبوده
اهل ايلينوي بوده
با استفاده از کليد و اظهاراتي که
از دوستش که ازش بازجويي کرديم به دست آورديم
کاملا مطمئن شديم که بوني همون شخصي بود که
در جاده لاژني پيدا کرده بوديم
اثر انگشتها تاييد کردند که
اون بوني في رافرد چهل و هفت ساله بود
کارآگاهان با دخترش که در شمال ايلينوي بود تماس گرفتند
تا خبر فوت اونو بهش بدند
من از سر کار اومده بودم توي اتحاديه خوار و بارفروشان مستقل کار ميکردم
من و پدر دخترم اونجا بوديم
و مادربزرگم، تماس گرفت
اون گفت: هي دختر؟ از سرکار اومدي؟
گفتم: آره
يادمه که گفت
امروز جسد مادرتو پيدا کردند
گفتم: چي؟
اون گفت: آره
امروز جسد مادرتو پيدا کردند
يادمه که وسط مغازه
غش کردم
و پدر دخترم بهم نگاه ميکرد
و گفت: من اينو ميشناسم
من اين صداي جيغو ميشناسم
اون گفت: حال بوني في خوبه؟
گفتم: نه
مادرم اهل برايتون، ايلينوي بود
مادرم درگير چيزهاي وحشتناکي شده بود
که توسط پدربزرگش براش اتفاق ميفتادند
و مادرم در سن چهارده سالگي تصميم گرفته بود برايتونو ترک کنه
و به شامپاين، ايلينوي اومده بود
و با پدرم، آشنا شده بود
من به دنيا اومده بودم و مادرم ...مادرم، منظورم اينه که
اون توي اين دنيا نبرد سختي داشت
اون افسردگي و اضطراب خيلي بدي داشت
و اختلال دوقطبي داشت
و فکر ميکنم... به جاي مصرف داروهاش
داروهاييو مصرف ميکرد که کرختش ميکردند
اما زمانيکه حالت سرخوشيش فروکش ميکرد
هنوز مشکلاتش پاي برجا بودند
زمانيکه بوي با اعتياد دست و پنجه نرم ميکرد
از پدر نيکول، جدا شده بود
در سال 1981 مادربزرگ نيکول، حضانت اونو به عهده گرفته بود
در حاليکه بوني که روح آزادي داشت به دل جاده زده بود
مادرم، زن دنياديدهاي بود
اون قد 11'5 فوتي داشت زيبا بود
از اين رنگ پوستهاي زيتوني داشت
زيباترين موها و
و پرجنبوجوشترين شخصيتو داشت
و فقط سفر ميکرد
به کاليفرنيا، تگزاس، ماساچوست ميرفت
تنها چيزي که ميتونم بگم اينه که اون خيلي سفر ميکرد
دو دهه ميگذرند
نيکول در اواسط بيست سالگي قرار ميگيره و الان خودش يک مادره
که بوني برميگرده
با آغوش باز از اون استقبال ميشه
و دوباره ايلينويو براي خودش، تبديل به خونه ميکنه
وقتي مادربزرگ بوني وارد زندگي من شد
حدودا شش هفت ساله بودم
اون زن سرزندهاي بود
هميشه خودشو سرحال نگه ميداشت از جواهرات
و کيفهاي دستي استفاده ميکرد و هميشه موهاشو آرايش ميکرد
اون بهم ياد داد چطور موهامو به شکل حصيري فرانسوي ببافم
چطور از موهام مراقبت کنم
و بخاطر اين کار هيجان داشت
اون خوشحال بود که بخشي از زندگي نوهشه
لحظه خوبي بود
چون ميدونستم الان يک مادربزرگ ديگه دارم که باهام صحبت کنه
در سال 2007 علاقه به سفر بوني، دوباره نمايان شد
يک روز به ديدن مادرم رفته بودم و اون بهم گفت که اون داره ميره
اون گفت: یک مرد باحالو ملاقات کردم
اصلا اسمش هم نميدونستم
و گفت که به لوييزيانا ميره
بهش گفتم: ميدوني داري چيکار ميکني؟
اون گفت: آره
و چيز بعدي که خودتون ميدونيد اينه که اون رفته بود
ششم دسامبر سال 2008 ساعت 1:30 عصر شش ساعت بعد از پيدا شدن جسد بوني
پليس کشف ميکنه که بوني عضوي از يک گروه
گردشگريه
اون همراه با مردي
در اتاقي بوده که به دخترش گفته بوده
اسم اون، لمبرت هتفيلد بود
و رابطه اونها، متزلزل بود
No comments yet. Be the first to leave one.