De første 200 linjer.
میشه مطمئن بشی کج نیست؟
الآن صافه؟
- هوم... - آره، انگاری که خوبه.
ظاهراً صافه.
حالا میشه برم؟
خیال کردی هیچکس نمیفهمه...
یواشکی توی خونه مهمونی راه انداختی؟
همینجا میمونی.
تازهشم کل دوستات رو دعوت کردم.
چیز و ویلی جک و الورا رو دعوت کردم.
رابطهات با الورا خوبه؟
چی بگم.
صرفاً مسئلۀ قدیمیایه که هنوز بابتش عذرخواهی نکرده.
که خیلیم عجیبه.
مطمئنم تهش آشتی میکنید.
ولی اگه دوباره چنین کاری بکنه دیگه آشتی در کار نیست.
اگه دوست داری اینجوری بگو.
ولی باور کن هیچ خانوادهای این شکلی نیست.
هوم...
مخففش شده «ناردز» (=بیضه)
فصل دوم — قسمت ششم «استعمار زدایی»
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
پخ، بلند شو.
حالا تا اینجا اومدیم کارت هدیه میدن؟
کارت هدیۀ چی؟
چه بدونم. واسه سونیک.
- مگه نمیدن چیز؟ - چرا.
- پونزده دلاری. - پونزده دلار از کجا...
دوتا واسه سهشنبه میدن.
بعدش قراره بریم اونجا.
پس چرا من خبر نداشتم؟
واسه همین اومدیم اینجا بیر.
سلام الورا.
کجا میخوای بشینی؟
عه.
بیا، اشکال نداره.
الآن دیگه رفیق جینگ خودش رو داره.
من کنار اون شپش نمیشینم.
سلام، خوش اومدید!
ممنون از همگی که قدم رنجه فرمودید.
- با این صحبت کن. - لازم نیست.
پس چرا گفتی بخریم؟
خیلیخب.
خوش اومدید.
ایش.
- یعنی که چی؟ - خیلیخب.
وای خدا.
همگی خوش اومدید.
ممنون که توی نشست جوانان سالانۀ ما شرکت کردین:
«سمپوزیوم احیای بومیان آمریکا و استعمارزدایی.»
ناردز!
مایلم از الدر فیکسیو دعوت کنم،
تا رسماً این مراسم رو شروع کنیم.
نه، نه، نه.
- میکروفون رو بگیر. - نه.
میشه همه وایستن؟
دست همدیگه رو بگیرید.
ما در مقام اولین انسانهایی هستیم که روی این سرزمین قدم گذاشتیم.
سفیدپوستان حریص سرزمین ما رو از ما گرفتن.
خب، البته اون دوران دیگه گذشته.
باید به هر چهار قطب احترام گذاشت.
رو میکنیم به شرق،
که این فامیل عزیزمون هم اهل اونجاست،
و به خورشید پدربزرگمان سلامی کنیم.
حالا رو به جنوب بشیم،
که ادای احترامی به فامیلهای جنوبی بکنیم،
از جمله مکزیکو، سنترال و آمریکای جنوبی.
حالا رو به شمال بشیم.
بچرخ دیگه، هر طرف خواستی بچرخ.
- کدوم طرفی بود... - این طرفیه.
امیدوارم شما هم اندازۀ من برای دیدن...
این دو عزیز که از افراد الهامبخش هستند هیجان زده باشید.
دو سال اخیر مدام به این افراد دایرکت میدادم،
و خوشحالم که فرصتی پیش اومده،
تا ازشون توی مناطق بومی خودمون پذیرایی کنیم.
@خانمماتری1رک و @آگوستوفایرکیپر.
آهو!
سلام، سلام. آنپتو واشته فامیلهای عزیزم.
بنده «خانم ماتریارک» هستم.
دانشجوی دکترای دانشگاه دارتمونث.
منجوقدوزم، خالهام،
خواهری دارم...
و دوست شمام.
ولی قبل اینکه شروع کنیم میخواستم لحظهای...
از مراقبین این سرزمین تشکر کنم:
که یعنی «کادو»، «اوسیج» و البته «موسکوگی».
و پیش از اون که اجدادیان نئاندرتالهای خودمون بودن.
پس بایستی ازشون قدردانی کنیم.
و حتی قبلتر از اونا...
میرسیم به عصر دایناسورها، دایناسور اویات دیگه؟
- قبلشم که انسانهای فرازمینی بودن. - هوم...
همچنین بستگان خزندۀ خودمون،
- چه روی زمین و چه زیرش بودن. - هوم...
آره. و البته کسانی که در دورانهای پسین ما خواهند بود،
و بعد از بین رفتن ما، قراره روی این زمین زندگی کنن.
چون روزی میرسه که ما هم بمیریم.
خلاصه که از همه سپاسگزار باشیم.
عه...
...که امروز من رو توی این جمع مقدس خودتون راه دادید.
قبل اینکه چیزی بگم، میخواستم چیزهایی بگم.
بنده آگوستو فایرکیپر هستم.
البته عادت ندارم که زیاد...
از دستاوردهای بزرگ زندگیم بگم،
ولی در این حد میتونم بگم که بازیگر هستم،
همچنین مدل و شاعر،
و کلاهساز.
کلاهساز خوبی هم هستم.
معمولاً انقدر از خودم تعریف نمیکنم.
ولی بقیه که تعریف میکنن، پس خودمم میگم.
- من جوان بزرگی هستم. - هوم...
و دانش و تجربهای فراتر از سن خودم دارم.
آهو.
آهو! چشمهاتون رو درویش کنید خالهها.
خودتون رو کنترل کنید.
ایشون مجرد نیستن.
جلسات زیادی برای امروز ترتیب دادیم...
البته برای دریافت کارت هدیهتون باید تا انتهای جلسات بمونید.
ممنونم ازتون.
- ای بابا... - جدی؟
این دفترها قراره دفتر ثبت وقایع شما باشن.
بهشون اسمی بومی بدید.
استعمار زداییشون کنید.
خیلی هم قشنگه.
برای شروع ازتون میخوام،
که به خاطرۀ خوشی در زندگیتون فکر کنید.
اگه تا حالا خوشحال نبوده باشیم چی؟
پس درمورد اینکه تا حالا خوشحال نبودی توش بنویس.
ای بابا.
وایت استیو، تو باید مال من رو بنویسی.
این خاطره ممکنه هرچیزی باشه.
مثلاً زمانی که رفتید رستوران مورد علاقهتون.
یا کاری کردید که حسابی بهش افتخار کردید.
ده دقیقه بهتون وقت میدم،
که این خاطره رو بنویسید.
گندش بزنن.
دیگه از خودمون شدی.
آهو، همینه!
و این...
شادترین روز زندگی من بود.
من زیباترین اثری که به عمرم دیدم رو خلق کردم.
نقاشی کشیدن بهم آرامش میده.
هنر راه فوقالعادهای برای بروز احساساته.
ممنونم که در میون گذاشتیش فامیل عزیزم.
واقعاً قشنگ بود.
خیلیخب. دیگه کی نگفته؟
تو گفتی؟
خبر نداشتم قراره بلند بخونیمش.
مشکلی نیست. اینجا همه با هم دوستیم.
آره جون خودت.
آره.
- ولی اونا دشمن منن. - نه.
خواهر عزیزم، به این میگن طرز تفکر استعماری.
در دوران شکوه سرخپوستان کسی با کسی دشمنی نداشت.
درسته توان جنگیدن داشتیم، ولی...
بیشتر مواقع عشقبازی میکردیم و توت میخوردیم،
گاهی اوقات غزالی میاومد...
و توتی از کف دست ما میخورد. دوران زیبایی بود.
خودتم جزو همین قوم و خویشی.
پس بخونش.
موقعی که بچه بودم،
توی حیاط پشتی خونۀ بابام،
برادرم بهم یاد داد چطوری دوچرخه سواری کنم.
همیشه اونجا بازی میکردیم.
وقتی برگشتم دیدمش،
فهمیدم تخمسگ دوچرخه رو ول کرده بود.
خیلی کفری شدم ولی بعدش فهمیدم...
که خودم دوچرخه رو نگه داشتم.
ترسی توی وجودم بود که بهم حس خوبی میداد.
چون میدونستم اگه قرار بود زمین بخورم، میاومد من رو بگیره.
خلاصه که آره.
واقعاً قشنگ بود.
هیچچیزی توی دنیا زیباتر از حس آزادی،
همراه حس امنیت نیست.
خیلیخب، قراره کمی خوش بگذرونیم.
اسمش رقص سیبزمینیه.
خدمت شما.
سیبزمینی نمادی...
- ...از اعتماده. - ای بابا.
به محض اینکه آهنگ شروع شد،
میخوام شما و شریک رقصتون سیبزمینی اعتماد رو...
بین چشمان سوم خودتون نگه دارید، و نذارید که روی زمین بیفته.
پس شروع کنیم.
خیلیخب، هستی یا نه؟
به جهنم دیگه.
خواهشاً نرین توی مسابقه.
باید جفتمون نرینیم اسکل.
- روی ریتم آهنگ برقص. - یک، دو.
- یک، دو. - من که روی ریتمم.
- سریال بازی مرکب رو دیدی؟ - هیس...
- انقدر تکون نخور. - دارم میرقصم دیگه.
باید برقصی.
چقدر بوی خوبی میدی.
آخ...
- ببین، ولش... - چی شد؟
میتونستیم ببریمها. آهای، دست نزن.
مال خودمه.
چه غلطی داری میکنی؟ روی ریتم حرکت کن.
No comments yet. Be the first to leave one.