De første 198 linjer.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
اوه، برای من؟
از سر راهم برین کنار.
تکون بخورین!
جادوگر خبیث!
اوه، هی.
اوه!
خب، برای امروزم بسه.
ببین، اونجا!
چهطور جرات کردی!
اوه، وینیفرد سندرسون.
سوپرایز.
این بدترین روز زندگیمه.
اما وینی، ببین چی درست کردیم.
کشف کردم اگه سُم خوک آسیاب شده رو با آب مخلوط کنی،
این شیرهی مرموز به وجود میاد.
بعدش ماری یه ایدهی فوقالعاده داد که یه قطره خون بز هم قاطیش کنیم.
و ببین، تکون میخوره.
مزش کن، وینی.
این بهشتیه!
نمیتونم بخورم. خیلی دلواپسم.
اون پسرای تراشکار دوباره تو انبار یونجه زندانیت کردن؟
بدتر.
بهم گفتن که دارم... پیر میشم
و باید ازدواج کنم...
...جان پریچت.
کشیش تراسک ترتیبش رو داده.
گفت از وقتی پدر مرد، این دیگه وظیفهی اون بوده.
-گفتی نه؟ -البته.
بعدم دو بار اسم خدا رو از سر بیحرمتی آوردم.
تو شرورترینی، وینی.
فقط یه مرد واقعا مفلوک میتونه مجبورم کنه چنین چیزهایی بگم.
اون بشقاب موردعلاقم بود.
بیا، بیا، بیا وینی.
بیاین کشیش و جان پریچت رو فراموش کنیم.
دوست داری کادوهاتو باز کنی؟
هومم.
عاشقش میشی.
دنبالش گشتیم تا بزرگترینشونو پیدا کنیم.
-چه دوستداشتنیه. -اسمشو چی بذاریم؟
کشیشه.
قایم شین. طوری رفتار کنین انگار اینجا نیستیم.
درو باز کنین.
ما اینجا نیستیم.
بله؟
-روح بدبخت! - نگاش کن!
وینیفرد سندرسون.
من با مهربانی به شما یک فرصت دیگه میدم.
حرفهای مشمئز کنندت رو میبخشم و موافقت میکنم با جان پریچت ازدواج کنی.
-بهم اجازه بدین یه لحظه فکر کنم. -بله، البته.
-هومم، بله. هومم. هومم. -هومم.
-نه. -اوه، خدا رو شکر.
- اوه، خدایا. -چی گفت؟
- کفر نگو! - عذرخواهی میکنم، کشیش.
اما اون دختر خیلی زشت و نامطبوعه.
-قبول دارم. -و تو تحفهای؟
دندونهای شیطان!
اوه، درسته. اون پسر خیلی عجیبه. اما چهطور جرات میکنی همچین چیزی بگی.
اون نمیتونه با یه مرد اینطوری صحبت کنه.
من از ازدواج با اون دست و پا چلفتی، امتناع میکنم.
اگر با کسی ازدواج کنم، اون بیلی بوچرسونه.
بیلی؟
-چی؟ چرا من؟ -کی؟
چون ما نیمهی گمشدهی همیم.
-از کی تا حالا؟ -چی؟
از وقتی تو حیاط کلیسا همو بوسیدیم.
اوه، خدای من.
اون داره از گستاخیش لذت میبره.
صحیح. خداحافظ.
تو از اقتدار کلیسا سرپیچی کردی.
اگر میخوای به این بیاعتنایی آشکارت
به همهی چیزهایی که مقدس میدونیم، ادامه بدی
اینجا انجامش نمیدی.
سیب گندیده به سرعت همسایش رو آلوده میکنه
و ما امثال تو رو نمیخوایم.
من از سیلم تبعیدت میکنم.
برای همیشه.
-دخترا رو بگیرین. -چی؟
-نه، نه. نه. -نه، نه.
نمیتونی این کارو بکنی. دستاتو از خواهرام بکش.
نه! بس کن!
اما این خونهی ماست.
اوه، دیگه نه.
آهنگرهای مهربون قبول کردن خواهرات رو ببرن
و به راه راست هدایتشون کنن!
-وایستا! نمیتونین خواهرامو ببرین! -نه! وایستا!
- نه. -نه. نه.
وینی، لطفا!
-ولم کنین. -باید ایمان داشته باشی.
-باید ایمان داشته باشی. -نه!
-نه! -این برای...
خدای خوب من.
-اوه، خدای من. -نگاش کن!
-جناب کشیش. - نه، این دست شیطانه.
-کشیش، شما خوبین؟ -من اصلا خوب نیستم.
اون دختر سعی کرد کشیش رو بکشه.
-وینی، وینی. -اوه، وینی. وینی.
سریع. سمت جنگل ممنوعه.
-اما اون که ممنوعست. -برای همین دنبالمون نمیان. برو!
با هشت پای گناه!
-روی من بود! - همشون شیطانین! همشون!
پیداش کنین!
به من دست نزنین!
ادامه بدین.
نزدیک هم باشین.
- ما کجاییم؟ - نمیدونم.
هیچوقت تا حالا تا این حد تو عمق جنگل نرفته بودم.
من از اینجا خوشم نمیاد.
شاید باید یه حلقهی آرامش تشکیل بدیم.
خیلی خب.
به چیزای آرامبخش فکر کنین.
بوی گِلِ تازه.
فریاد کشیش وقتی عنکبوت رو دید.
افکار آرامبخش.
اون چی بود؟
نه، سارا!
نه! وایستا!
-این بچهی تشنه رو ببین. -بذار بره!
-چرا اومدین به جنگل من؟ -چارهای نداشتیم.
میخواستن خواهرامو بگیرن.
شما با بچههای دیگهای که تا حالا خوردم فقط دارین...
تا حالا دیدم.
اونا میترسیدن به راه بد بکشونیشون.
دنیای جدید. داستان تکراری.
اما اونا حق داشتن از تو بترسن.
عصبانیتت.
من هیچ عصبانیتی ندارم.
قدرت...
تو.
میدونی چرا مردم عادی از این جنگل میترسن؟
اینجا یه فضای خیلی مقدس برای جادوگراست.
ما اومدیم اینجا تا جادمونو شارژ کنیم.
تا خودمون رو قویتر کنیم.
قدرتمندتر کنیم.
این محراب چیزیه که سیلم رو خیلی خاص میکنه.
خاص؟
-سیلم افتضاحه. -فقط چون احمقها ادارش میکنن!
اما یک روز سیلم متعلق به ما میشه.
ما؟
جادو راهی برای متحد کردن چیزهایی که باید با هم باشن، داره.
تولد 16 سالگیت مبارک، بچه.
-اما... -من یه جادوگرم. این چیزا رو میدونم.
ادامه بده.
تبدیل گربه. طلسم شناور.
این یه کتاب داروییه. مثل یکی از کتابهای پدر.
نه، این یه کتاب طلسمه.
جادوی حداکثری. طلسم قدرت.
اوه، بیاین این یکی رو انجام بدیم.
جادوی حداکثری یه جادوگر رو خیلی قدرتمند میکنه.
این نابخشودنیترینشونه.
جادوگری که این طلسم رو اجرا کنه نگونبخت میشه.
قول بدین که هیچوقت انجامش نمیدین.
چرا؟
چون من میگم.
علاوه بر اون، کتاب خوشش نمیاد.
نگران نباش، جناب کتاب.
من اون طلسم رو اجرا نمیکنم، قول میدم.
اما اون گربهه چی؟
خوبه رو جان پریچت امتحانش کنیم.
شما خوششانسین که همو دارین.
یه جادوگر بدون دار و دستش، هیچی نیست.
-دار و دستهی تو کجان؟ -متاسفانه از بین رفتن.
دنیا خیلی به جادوگرها علاقهای نداره.
نمیتونم علتشو تصور کنم.
شاید چون بچهها رو میخوری؟
پس یکی چهطور میتونه جوون و بهطرز مضحکی زیبا بمونه؟
چهطور میتونم ازت تشکر کنم؟
اون تبدیل به برگ شد.
میخوایم با این چی کار کنیم، وینی؟
ادامه بدین!
خیلیخب، جناب کتاب. یهکم انتقام بگیریم؟
"طلسم دود و شعله. "
"بر سر خانهات که پر از دروغ است..."
"ایچیتا کوپیتا ملاکا میستیکا "
"خشم مرا بیاور تا آتش زبانه کشد!"
کار کرد. کار کرد.
اوه، خدای من.
آتیش! بیدار شین!
بیدار شین!
حالا دیگه ما رو نمیبرن.
دیگه تاابد باهم میمونیم.
این کار شیطانه! بجنبین! آب بریزین!
این کار عنکبوتست!
حسش میکنین؟
اطرافمونو گرفته. این شیطانه. این شیطانه!
تولدت مبارک.
-مچتو گرفتم؟ -آره، مچمو گرفتی.
خب مامانم خیلی برای این مهمونی شبانمون هیجانزدست.
-خب، سوزان عاشق مراسمهاست. -آره واقعا.
داره میاد.
-هی. تولدت مبارک. -ممنون.
شما امشب چی کار میکنین؟
تشریفات تولد، ماراتن فیلم ترسناک. مثل هرسال، میدونی؟
آره.
سلام عزیزم. ببخشید دیر کردم.
تصمیم گرفتم دو بار صبحانه بخورم.
و باید بیای ماشین برایانو ببینی.
با فویل پوشوندیمش.
No comments yet. Be the first to leave one.