De første 200 linjer.
...خب
خوابید؟
حالش خوش نیست. کارخونه رو ترک کرد، انزو
دیگه نباید کار کنه
لیلا زندگی بدی داشته، درسته، مثل هر کسی که ازش سوءاستفاده شده
پاسکوآله، همینطور پیش بره، لیلا میمیره
تقدیر لیلا اینه خیلی کارها انجام بده، نمیتونه الآن دست بکشه
تقلا توی کارخونۀ سوکاوو جدیه
...این مبارزات سرتاسر دنیا در جریانه
!پاسکوآله، تو همهش واسه مردم میری بالا منبر
ما همه از حقایق باخبریم، ولی قضیه سلامتی لیلاست
...سلامتی لیلا
دوستت بابت یه تب جزئی باید عین خانمها بمونه خونه؟
همونطوری که تو الآن هستی - من چجوریام؟ -
یه روشنفکر - خب؟ -
یه بورژوای کوتهفکر که برای دوستش بیشتر از طبقۀ کارگر اهمیت قائله
خیلی از کارگرها میتونن با سوکاوو بجنگن
میدونستم یه کاسهای زیر نیمکاسهست، که توی دردسر بود، که داشت از پا در میومد
لیلا واقعاً مریضه، پاشکال
حق داشت کارش رو ول کنه
من رو برسون خونه
بریم
...انزو
تا بیرون باهاتون میام
پاسکوآله رو از لیلا دور نگه دار
،لیلا مثل اون نهالهایی بود که سبزی و طراوتشون رو از دست دادهان
برگهاشون خاکستری شده، از قیافه افتادهان
و احساس رضایت بهخصوصی میکنی که به دادشون برسی، که سبزی دوبارهشون رو به لطف خودت ببینی
،احساس قدرت بهخصوصی درونم حس کردم
انگار که پژمردگی اون، فرصت این رو به من داد که با جایگاه جدیدم خودنمایی کنم کنم
چی شد؟
چه وقت خوبی واسه برگشتن به خونه. کجا بودی؟
خونۀ لیلا بودم
میدونستم پیش اون هرزهای
حالش خوب نیست، به کمک احتیاج داره
اون تو رو به راه کج میکشونه
هیچکس از محله اون رو نمیخواد، حتی خانوادهش
اونوقت تو میخوای؟
برای یک بار هم که شده، به حرف من گوش میکنی؟
به این فکر کن که تو به کجا رسیدی و اون به کجا
نوشتن یه کتاب مستهجن برات کافی نبود؟
میخوای باهاش دوست هم بمونی؟
چیکار داری میکنی؟ این وقت شب به کی زنگ میزنی؟
الو، پیترو؟ خواب بودی؟
!باز نکن، خواهرت خوابیده
مامان، با اینهمه سرصدا مگه میشه خوابید - به لطف خواهرت -
باید کمکش کنم. چیکار میتونم بکنم؟
برای اینکه استعفا بده و یهخرده پول گیرش بیاد، وکیل لازم داره
مهمه - از کی میتونم بپرسم؟ -
من از ماریارُسا
میپرسم. فکر کنم با یه وکیل ناپلی قرار میذاشت
بعد باید به همراهش هم کمک کنیم
انزو
اگه توی کار با رایانهها وارد باشه، از مانسانی میپرسم. یه دانشپژوه
جوان زبانِ یونانی از «پیزا»ست که فکروْذکرش رایانههاست
لطفاً با ماریارُسا و
اون دانشپژوه زبان یونانی تماس بگیر
بسیارخب - فقط قول نده، انجامش بده -
لحنت عین لحن مادرم بود
متأسفانه من با ادله فرق دارم
خدا رو شکر که فرق داری
اون با این چیزها استثناییه، پس قضیۀ دوستت رو بهش بگو، اون کمکت میکنه
باشه، امشب باهات صحبت میکنم
واسه کسی که شوهرش رو ترک کرده و با یکی دیگه زندگی میکنه تماس میگیری
بیدار شو! دادزدن هم باعث نمیشه چشمهات رو باز کنی
مامان، دادزدن که کار همیشهته، ما عادت داریم
ادله، النام
چه خبر شده کلّۀ صبح؟
لنوچا
بدون اینکه به ما بگه، پیش اون آشغال خوابید
میشه یه نصیحتی بکنمت؟
الو؟
النا، صدام رو داری؟
بله، همینجام
عزیزم، شلوغش نکن. اون دیگه بچه نیست، زن بالغیه
،کمکت میکنم. خیلی هم خوشحال میشم
ولی باید یاد بگیری جانبداری کنی، خجالتی نباش
تو نویسندهای، کاری کن نقشت یه ارزشی داشته باشه. درگیر شو، حضور داشته باش
با اون اراذل و اوباشی شروع کن که دوروْبرتان
در مضیقه قرارشون بده
چطور میتونم اون کار رو بکنم؟ - با نوشتن -
اون صاحب کارخونه رو به هولوْولا بنداز
اون و امثال اون. بهم قول بده که این کار رو میکنی
سعی خودم رو میکنم
شمارۀ یه مرد خوب از هیئتِ
تحریریۀ «یونیتا» رو بهت میدم
شماره رو یادداشت کن
دیگه تا کِی باید ازش حمایت کنیم؟
ممنون، بهزودی صحبت میکنیم
نگران نباشید، من میتونم به الیسا کمی پول بدم
ببینید امروز صبح چقدر عزیز شده
نگاهش کن توروخّدا
!نزن، مامان - جانی کو؟ -
رفته بیرون، حتی صبحونه هم نخورد
چی شده، لنو؟ چیزی میخوای بگی؟
...مامان - مامان؟ -
«صبح اول کاری برمیگرده میگه: «مامان، کلوچه خریدی؟
بدونِ شیر و شکر نمیتونه از تختخواب بیرون بیاد
من دیگه دخترک کبریتفروشی نبودم که همیشه آخرین کبریتش مونده بود
.حالا دیگه موجودی قابلملاحظهای از کبریت داشتم خیلی کارها میتونستم برای لیلا انجام بدم
داشتم خانوادهای که درش زاده شده بودم رو ترک میکردم و به خانوادهای قدرتمند و بهشدت محافظتکار ملحق میشدم
نجاتدادن لیلا هم راهی شد تا بیشتر از همه به خودم نشون بدم که چهجور آدمی میتونم باشم
« اِلنا فرانته بر اساس رمانی از »
« دوســت نــابــغــۀ مــن »
« داستان آنان که میروند و آنان که میمانند »
« بخش نوزدهم: درمان »
بیا، میبرمت داخل که جوئینتینی رو ببینی
خجالتی نباش، باطن مهربونی داره
جوئینتینی؟ اومد
...صبح بهخیر، آقای جوئینتینی. من
تو النا گرکوئی، میدونم
روزنامه نصف صفحه رو به تو اختصاص داد، نقدی تمجیدآمیز
کتابت بد نبود - ممنون، قربان -
ما اینجا زیاد رسمی نیستیم، رفیق. رفیقای دیگه، درسته؟
یادم نمیاد راجع به چی میخواستی بنویسی
کارگرهای اسکله، معدنچیها؟ - کارخونۀ سوسیس -
درسته، همونی که توی «سن جووانی»ـه
خب چرا رماننویسهای جوانِ موفق دلشون میخواد دستهاشون رو با شیفتها و اضافهکاریها کثیف کنن؟
مقاله همراهت نیست؟ - فکر کردم باید راجع بهش بحث کنیم -
بحث؟ روزنامه رو چجوری سرهم کنیم، با گپوْگفت؟
یه ماشین تحریر پیدا کن و شروع کن به نوشتن - الآن؟ -
چقدر باید منتظر بمونم؟
...بشین اونجا و 30 خط برام بنویس. نه، راستش
تو خوب مینویسی، بکنش 60 خط
این گرکوئه، امروز پیش ماست
سلام - سلام. صبح بهخیر -
،چنانکه با چشمانی روبهپایین در خیابان قدم برمیداریم به افراد دیگری که از کنارمان رد میشوند اعتنا نمیکنیم
،از آنها نمیپرسیم که هستند یا چطور زندگی میکنند ،چه ازخودگذشتگیهایی میکنند؛ دلسردی نگاهشان
خشمی را که موقع نشاندادن دستانشان به ما احساس میکنند که از استخوانزدایی لاشۀ جانوران زخم شدهاند
زخمی ابدی از رنج و قصور در محلهای کارشان
دستان کارگرانی که شبهنگام بدون گفتن کلمهای از حال میروند
و زنان جوانی که قادر نیستند به مردانشان بگویند که رئسایشان ...ناگهان تصمیم گرفتند که نباید در آب پخت مورتادلا غرق شوند
لی، چیزی که بهم گفتی رو نوشتم
بچهکمونیستهای مدرّس از این روش انجام کار خوششون نمیاد
چه روشی؟
افراد روزنامه از من تعریف کردن، ازم خواستن که باهاشون کار کنم
نادیا رو چیکار داری؟
اون رو الکی گنده نکن
آرماندو رو هم - باشه، فراموشش کن -
من نمیرم پیش متخصص قلب
چرا؟ - چون دلم نمیخواد -
من با نصف دنیا تماس گرفتم تا برات وقت بگیرم، نمیتونی این کار رو بکنی
به همین خاطر باید برم؟ - میری، تموم شد رفت -
مهمه
کفشهامون رو پامون میکنیم و میریم پیش همسایهتون
تو هم آماده شو
خودت تکی میری پیش متخصص قلب
خدافظ، جنارین. خدافظ، تیتینا، دستت درد نکنه
آمادهای؟
آره. میخوام برگردم محله زندگی کنم
تو قویای، من هیچوقت نبودهام، لنو
تو، هرچی دورتر میری، احساس واقعیتری میکنی
من، اگه برم داخل تونل، میترسم
موقعی که داشتیم میرفتیم دریاکنار و بارون گرفت رو یادته؟
آره
کی میخواست ادامه بدیم و کی میخواست برگردیم؟
ولی نمیتونی برگردی محله
استفانو رو چی میکنی، خانوادهت رو؟
یادت رفته با مادرت چطور تا کردی؟
و پدرت دیگه دلش نمیخواد ببیندت
تو این چیزها رو از کجا میدونی؟
حرف مردم
...استفانو داره ازدواج میکنه، لیلا فرار کرده
شایعات توی محله پخش میشن. خبر نداشتی؟
بیا
!چه حماقتی برگشتن به محله
،من داشتم برگشتن رو فراموش میکردم
و اون میخواست برگرده توی تله
تو عین این تندیسکها خوشگلای
تو خانمای و من کلفَت
درکش نمیکردم
،ولی فکر میکنم بهحدی داخل کارخونه و بیرون احساس تنهایی و ترس میکرد
که محله رو جای راحتی میدید
اگه حالم خوب باشه، برمیگردم محله
چرولو، از اینطرف - دوستم هم میتونه بیاد داخل؟ -
نه، باید اینجا منتظر بمونه - لی، برو، نگران نباش -
اگه اون نباشه، من نمیام
بسیارخب، جفتتون دنبالم بیاید
لی، باید بهم بگی کِی توی «آیبیاِم» واسه انزو وقت بگیرم
همین الآن باید بهت بگم؟
پسر من چند سال قبل از تو از دانشگاه «نرماله» فارغالتحصیل شد
حالا دراز بکش
ادله رو از کجا میشناسید؟
پسرعموش که در سطح جهانی فیزیکدان شناختهشدهایه، از دوستان منه
پس داری با پیترو ازدواج میکنی
خوبه، میدونم که مرد جوانِ بسیار باهوشوْخردیه
خوششانسای
حالا خودت رو شُل کن
عروسی کِیه؟ - هفدهم مه -
هفدهم؟ بد شد که
!لطفاً تاریخش رو عوض کنید - فکر نکنم ممکن باشه -
سخت از خواب بیدار میشی؟
هیچ کاری برای من سخت نیست
حقیقت نداره، بیشتر وقتها خستهست و انرژی نداره
خوردوْخوراکش مناسبه؟ - خیلی کم -
اونوقت تو از کجا میدونی؟ - معلومه -
میتونی لباست رو بپوشی
قلب دوستت سالمه، ولی باید در خصوص سلامتیش اقدام فوری کنیم
داروی تقویتی احتیاج داره
بیشتر این نشانهها بهمحض اینکه بنیهش برگرده، از بین میرن
No comments yet. Be the first to leave one.