De første 96 linjer.
جنگ برای سالها سرزمین را ویران کرده بود.
خاک با خون خیس شده بود.
ناله بازماندگان غرق به خون در سراسر سرزمین شنیده می شد.
فقط همین الان منو بکش!
بذار این برای کسانی که برای شورش زندگی می کنن هشداری باشه.
نه عزیزم، نه!
اینو هم اونجا آویزون کنین.
جشن تمومه
ولی هنوز می خوام برقصم
نمی تونم حتی بخوابم
یه روزی، آتش شوقم زبانه می کشد
از وقتی خودم رو شناختم می دونستم
روزی می سه که شعله ها فروکش می کنه
فکر می کردم به چیزی نیاز ندارم
ولی حتی الان خیلی جدیم.
آه... حتی هنوز وقت دارم درستش کنم
آه... وقتی می خوام بسوزانمش
متاسفم عزیزم کار آسونی نیست
ولی قطعا چیز بدی هم نیست
آتش رو بهم بده
روشنش کن، عزیزم. می خوام شعله بکشه، آره
جشن تمومه
متاسفم عزیزم عجله کن آه... هنوز وقت دارم انجامش بدم
متاسفم عزیزم عجله کن آه... هنوز وقت دارم انجامش بدم
آتش رو بهم بده
روشنش کن، عزیزم. می خوام شعله بکشه، آره
#قسمت سوم داستان جوکای
هی، کانامه.
سلام.
این مال سنسی.
ممنون!
این در برابر کاری که اون برامون کرده چیزی نیست.
به لطف اون، پسرم دوباره می تونه بدوه.
اگه یه همچین مردی کنارت باشه دنیا آنچنان هم جای بدی نیست.
راست می گی.
می تونی با عضلات سرشونه ات کونش بدی.
فقط باید یکمی تمرین کنی.
من یه دست دارم!
عزیزم خیلی واست خوشحالم.
واقعا اجازه می دین اینو مجانی داشته باشم؟
اینکار رو از روی عشقم می کنم.
خیلی ازتون ممنونیم.
استاد.
به این مرد یاد بده چطور از عضو جدیدش استفاده کنه.
چشم!
نفر بعد.
جوکای سنسی مثل خود بودا می مونه.
آره، واقعا
استاد وقتی یه یتیم بودم بهم دلیلی واسه زندگی بخشید.
از اینکه می تونم اینجا زندگی کنم خیلی خوشحالم.
استاد کل شب رو بیدار بوده؟
درد داره مامان...
تقریبا رسیدیم به خونه استاد. طاقت بیار.
درد می کنه!
چی شده؟
خونه جوکای سنسی همین نزدیکاست؟
یه سامورایی رهگذر باهاش جنگید و دستش رو قطع کرد.
طفلکی پسر بیچاره ام...
نگران نباش. استاد نجاتش می ده.
ممکنه یکمی طول بکشه.
ولی من هر کاری ازم بربیاد می کنم.
واقعا؟ خیلی ازتون سپاسگزارم.
خیالم راحت شد، شنیدی چی گفتن؟
آره...
نتونستم به اندازه کافی ازتون تشکر کنم.
طولی نمی کشه که دوباره می تونه بدوه و شیطونی کنه.
نگران بودم نکنه سنسی آدم خشن و ترسناکی باشه.
وای الان خیلی خوشحالم که اومدم پیشش.
هیچ وقت نباید شایعات رو باور کنی.
شایعات؟
هیچی...
کانامه؟
استاد.
حقیقت داره؟
که تو به شیبا-دونو خدمت می کردی؟
بعد اینکه افتادم تو دریا یه کشتی خارجی سوارم کرد.
باهاشون رفتم کشورشون.
اونجا یاد گرفتم چطور واسه کسایی که اعضاشون رو از دست دادن عضو مصنوعی بسازم.
جرات ندارم بگم این برای جبران گناهانمه.
ولی فقط برای اینه که در آرامش بمیرم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بوده...
فکر نمی کردم کارام قابل بخشش باشه.
من باید می مردم، ولی جون سالم به در بردم.
معنیش این بود که هنوز یه کاری مونده بود که باید می کردم.
طی جنگ با قبیله شیبا...
پدرم کشته شد.
پدر، پدر...!
پدر!
تو... تو پدرم رو کشتی!
کانامه.
لطفا.
بعد کاری که کردی داری برای جونت التماس می کنی؟
اهمیتی به زندگیم نمی دم.
بعد اینکهاین کارم تموم شد هر کار دلت می خواد بکن. فقط...
بذار به قولی که به اون بچه دادم وفا کنم.
این به خاطر اونه.
ممنون.
No comments yet. Be the first to leave one.