De første 172 linjer.
!هی! اولیور، چی شده؟
-طاقت بیار
.دیگه کسی دنبالمون نمیکنه
.لیوای
.همه تبدیل به تایتان شدند
.ولی تو تنهایی جون سالم به در بردی
احتمالا دلیل اینکه بعد از همچین .جراحات سختی، زنده موندی هم همینه
.چون تو یه آکرمن هستی
حالا چیکار کنیم؟
.دو نفری که نمیتونیم جلوی زیک رو بگیریم
گمونم الان دیگه فقط میتونم ...بسپریمش دست آرمین و فرمانده پیکسیس
،حتی بعد از اینکه ارن به زیک خیانت کرد
،ییگریستها بخاطر مایع نخاعی .جزیره رو زیر سلطه خودشون دارند
و مجبور میشیم بقیه عمرمون .توی جزیره رو در حال فرار باشیم
.شاید دیگه واقعا نوبت ما باشه
شاید با اینکه فکر میکنیم ...داریم کار درست رو انجام میدیم
،وقتی دوره زمونه عوض بشه .هممون میفتیم زندان
.شاید بهتر باشه با همدیگه زندگی کنیم
تو چی فکر میکنی، لیوای؟
...این...امکان نداره
ارن داره کل دنیا رو نابود میکنه؟
!لیوای
...اون هیولای عوضی
اون کجاس؟
.باید دراز بکشی
زیک و ییگریست ها .با همدیگه رفتند سمت شیگانشینا
.از اون موقع نصف روز گذشته
چه اتفاقی افتاد؟
.من گند زدم
...نتونستم
متوجه این بشم که... .حاضره برای رسیدن به هدفش بمیره
.گذاشتم فرار کنه، دوباره
.مطمئنم که میخوای انتقامتو بگیری
-ولی الان
اگه همینطوری...فرار کنیم ...و به قایم شدن ادامه بدیم
دیگه چی برامون باقی میمونه؟
.اوه، پس وقتی با خودم حرف میزدم صدامو شنیدی
داری چی درست میکنی؟
میخوای منو روی اون تخته چوب با اسب جابجا کنی؟
میدونم که تو از اون آدمایی نیستی که بتونی .بیرون ماجرا وایسی و خودتو درگیر نکنی
.آره، حق با توئه
.نمیتونم
.هدف من کشتن زیکـه
.اهدافمون در یک راستائه
.تئو ماگاث. پیک فینگر
.لیوای آکرمن
شنیدم مهارتهایی که داری .حتی با 9 تایتان هم برابری میکنه
.ولی الان حال و روزت رو ببین
چجوری میخوای تیر من رو جاخالی بدی؟
.تیر نمیتونم جاخالی بدم
ولی توی این وضعیت اسفناک .خودم رو نشون دشمن دادم
میخوای شلیک کنی، یا گوش میدی؟
.تصمیمش با خودته
پس بذار قبل از اینکه .شلیک کنم اینو ازت بپرسم
.گفتی که زیک رو میکشی
اون الان کجاس؟
من باور دارم که ارن، اون رو درون خودش نگه داشته .تا بتونه از خون سلطنتیـش استفاده کنه
،یا بهتره بگم که .تایتان بنیانگذار اون رو خورده
به نظر میرسه که شما همه چیز رو .در مورد تایتانها میدونید پروفسور هانجی
.حتی بیشتر از خود مارلی
شما این تایتان بنیانگذار رو به چشم خودتون دیدید؟
میدونم که به طرز باورنکردنیای بزرگه .و غیرقابل شکست به نظر میرسیده
...که به همین خاطر
.باید این کارو با همدیگه انجامش بدیم
.بیاین نیروهامون رو با هم ادغام کنیم
I don't want anything
غرور
.:: ارائهای از تیم ترجمهی رسانهی اینترنتی نایتمووی ::.
دانلود فیلم و سریالهای روز دنیا، بدون سانسور و حذفیات، بههمراه زیرنویس چسبیدهی اختصاصی، تنها در رسانهی اینترنتی نایتمووی
:مترجمین Pooyamaz & Sina_z
چطوری باید فالکو رو به خورد مامانم بدم؟
زوری انجامش بدم؟
اگه بذارم بفهمه که قدرت تایتانی داره .و اشتباهی زخمیش کنم کارم تمومه
.اصلا نمیتونم ریسک اشتباه کنم
.باید یه راه خوب پیدا کنم
.اون خوب پسریه
وقتی بهش گفتم قراره امشب رو .این بیرون باشم هیچی نگفت
.باید بیشتر به من شک میکرد
یعنی واقعا بهم اعتماد داره؟
آدمی مثل من؟
!لعنتی
...ساشا
یعنی میفهمی چه حسی دارم؟
.امم، فکر کردم داریم میریم بیمارستان
چرا اومدیم توی یه روستای متروک؟
.خب، یه چیز حالب اینجا هست
.میخواستم بهت نشونش بدم
اینجا...راگاکوـه؟
تو...از کجا میدونستی؟
...دیشب
.شنیدم داشتی با خودت حرف میزدی
...ساشا
اون همون دوستتـه که گبی توی بالن از پشت بهش شلیک کرد، درسته؟
...حتی با اینکه میدونی من کی هستم
وانمود کردی که منو نمیشناسی .و آوردیم اینجا
چرا؟
میخوای انتقامت رو از من بگیری؟
.نه
میدونم همه اتفاقای اون شب .تحت فشار جنگ بود
.نگران نباش، نمیتونه تکون بخوره
.الان سالهاس که تو این وضعه
از نشون دادن این به من...چه قصدی داری؟
ازت میخوام که کمکم کنی .دندوناشو مسواک بزنیم
زیاد پیش نمیاد که برای آدم .همچین موقعیتی بیاد
هان؟
میبینی؟
فقط باید بری بالای اون تیکه چوب .و دندوناشو مسواک کنی
،بیا اول از اینجا بریم بالا .بعدش به بقیه کار فکر میکنیم
لطفا. میتونی انمش بدی دیگه، نه؟
...آره
!فالکو! ازش دور شو
!گبی؟
!میخواد تو رو به خورد تایتانه بده
!کانی! نکن
!همونجا وایسید
!عقب وایسید
!کانی
!خفه شو
!نمیخوام بهتون گوش کنم
!جیکتون در نیاد
!اصلا نمیدونید من چه حسی دارم
میخواین بهم بگید که !اگه زندهاش بذارم بهتره، نه؟
برای همین هم باید !بیخیال جون مامانم بشم، نه؟
مطمئنم یکی با عقل و شعور شما !کارای احمی مثل منو درک نمیکنه
!فالکو! از قدرت تایتان آرواره استفاده کن
قدرت تایتان آرواره؟
چه بلایی سر آقای گالیارد اومد؟
!نه نمیشه...وایسا
!فالکو
.گبی، منو به خاطر کانی ببخش
!هی! بهت گفتم عقب وایسا
...هی
میخوای چیکار کنی؟
!یه چیزی بگو، آرمین
!خودت بهم گفتی خفه شم، مگه نه
...برای همین هم
.با عمل بهت نشون میدم
...کلت
اگه نجاتت نمیدادم چیکار میکردی؟
.مامانت دوباره تبدیل به انسان میشد
.و تایتان غولپیکر رو به ارث میبرد
باید میفهمیدم که آخرش فقط .عذابش رو بیشتر میکنم
،مامانم منو از اینجا فرستاد که برم .بهم گفت که سرباز خوبی باشم
...ولی با اینجال، پسرش
چیزی نمونده بود که .یه بچه یا دوستش رو به کشتن بده
.تبدیل به اینجور سربازی شدم
.منم همینطور
.نمیتونستم جایگزین فرمانده بشم
.آرمین
میخوام تبدیل به سربازی بشم .که مادرم بهش افتخار بکنه
.بیا بریم اونایی که .احتیاج دارند رو نجات بدیم
.همه جا رو نگاه کردم
.خوشحالم
دنبال من میگشتی؟
یا شایدم دنبال این شال؟
.فهمیدم تو کسی هستی که برش داشته
.متاسفم
.با خودم گفتم من رو به تو نزدیکتر میکنه
.یه ترکش نیزه صاعقهای توی شکممـه
.گفتند که نمیتونستن درش بیارن
...خیلی حیفه که من هیچ وقت نمیتونم
.دنیای آزادی که ارن ییگر میسازه رو ببینم
این شانس رو داشتم تا واسه مدت کوتاهی آقای ییگر حرف بزنم
.درمورد تو بود
.اون ازم خواست که این شال رو دور بندازم
...ولی اگه قراره این شال بره توی سطل آشغال
...میتونستم با خودم بیارمش
.پسش بده
.من سرباز شدم چون تو رو تحسین میکردم
.هیچ پشیمونی ندارم
...چون زندگیم و
.قلبم رو وقف دنبال کردن تو کردم
No comments yet. Be the first to leave one.