De første 200 linjer.
گوهر ِ زیبایی ِ انسان هرگز نمی میرد
واژا پْشاوِلا ۱۸۶۱_۱۹۱۵ میلادی شاعر و نویسندهٔ گرجی
خدایا استدعا میکنم ، خواهش میکنم به تنها درخواستم توجه کن
التماس میکنم نگذار اینگونه زندگی ام تنها به زاد و ولد بگذرد
نگذار به تو خیانت کنم و خودم را منکر شوم
شاید خمیرمایه ی فرد مجنون توحش و ناپختگی باشد
اما روح ، آگاه است که جز به قانون اعجاز
اشتیاق و عطش ِ نیکی ها
هرگز به طور کامل فرونشانده نمی شود
احتیاطی که شرط عقل است
شاید دیگر هرگز به سراغم نیاید
در این تلاطم و گیر و دار ِ شبانه
شکوفه ی شادی جوانه میزند تا مگر من جهد کنم
هرگاه که روحم شعله ورست
همان لحظه ذهنم بالهایش را میگشاید
و بعد از آن تنها رهایی ظفرمند خواهد شد
و رهایی ست که در اندرونم جشن ِ پیروزی میگیرد
باشد که دست قدرتمند تو از من محافظت کند
اکنون که مسیر ِ شوم بختی سرمای گورستانی به سویم میفرستد
و با آن عذابم میکند
مرا در پناه خود بگیر
چراکه آرامش تو تنها زمانی هویدا میشود
که ستاره به فلکش برگردد
و ماهی به آبراهه ی رودخانه
خاک مرا به زمین برگردان
روحم را به ابدیت
و به پدر و مادر بچه شان را بازگردان
THE PLEA نیایش
بر مبنای اشعار شاعر گرجی واژا پشاولا
کارگردان تنگیز آبولادزه
تــــــرجــــمــــــه و زيــــــرنويـــــــس
MAZDOSHT
ارباب به من سرپناه بده
به مسافر ، پناهگاهی بده
موجودی تنها مسافری بی خانمان
بیا تو بیا ای خوب
خدا پشت و پناهت
چطور میتوانم به تو پناه ندهم
خدایا ! تو کیستی ؟
میشناسمت
خیلی اوقات با تو حرف زدم
اما هیچوقت افتخار نداشتم
ترا ببینم
تو خدای زمینی من هستی
من شایسته ی توجه
و شایسته ی عشق تو هستم؟
نه ، هنوز شایسته نیستم اما دراینباره خوشحالم
تو ملعون چی میخوای؟ چی از جون من میخوای؟
چرا قلب و روح منو زهرآلود میکنی؟
دور شو ! بیرون شو نمی خوام ترو ببینم
تو ابلیسی تو اهریمنی
هرچی دوست داری بگو نفرین ِ تو منو نمیرنجونه
ذات ِ من نیرومند و تغییرناپذیره
هنوز نفهمیدی که بر من چیره نخواهی شد؟
زندگی مانند لقمه ی چرب و خوبی ست
تکه ای ببُر و لذت ببَر
فراموش نکن ، در این دنیا هیچ چیز ابدی نیست هرچیز را پایانی ست
اما آرزوهای انسانی
تفکراتش
احساساتش
عشقش
و نفرتش تمام ِ چیزهای زندگی عبارت از
فرونشاندن ِ این درک است که پایان ، نزدیک و در حقیقت ، همه چیز بیهوده است
اما تو نمی توانی بفهمی که گرداگرد ترا زهر و سموم فرا گرفته است
سموم به هرجا میرود من حقیقت را میگویم . فکر کن
سم ، همین است
تو از آن ِ منی . من .. تنها من
کسی مثل من برای همیشه اشک های ترا با این دستان زورمند پاک نخواهد کرد
از همانروزی که تو زنده ای من هم زنده ام
اگر تموم چیزهایی که به ما میگی درسته
پس مردم ما چطوری زندگی کنن؟
تو میگی کشتار حیوونات و قطع کردن درختان گناهه
اگر خدا همه ی اونا رو به ما بخشیده چرا انجام این کارها گناهه؟
بریدن ِ درختا، کندن ِ علف ها کشتن ِ چهارپایان .. تو از این کارها احساس تاسف میکنی
ولی از کشتن یک انسان متاسف نمی شی حتا اگر دشمنت باشه
پس ما با کسایی که خاکمونو لگدکوب میکنن باید چه کنیم؟
با کسایی که همسرامونو می دزدن و دین مونو تحقیر میکنن
سواری وارد ده شان شد و فریاد زد
کیستین های ( قوم رقیب) راهزن سرزمین مان را چپاول کردند
و اسب هایمان را به کوه ها بردند
آلودا از طایفه ی کیتِلاری و ذاتا مرد منصفی بود
جدای از این ، او یک خِوسور و مردی شجاع و صبور بود خِوسور = منسوب به منطقه ی خوسوروتی در کوهستان باستانی ِ گرجستان
او در جنگها باعث شده بود عده ای از کیستین ها یک دستشان را از دست بدهند
تنها فرد بزدل است که دشمنی ندارد
تنها یک قهرمان است که تمام مردم را در پشت خود دارد
خب چطور بود سگ ِ خائن
اون سگ خائن قبر منو کند خیلی زود زندگی م خاموش میشه
وای بر من در بهار جوانی
آلودا زندگی منو گرفت برادرم را هم کشت
عدالت ِ خدا این است؟
خیلی خب سگ خائن ، مال تو باشد دیگری آن را نخواهد داشت
اما نگاه کن ! خِوسور رنجیده به نظر می آید حتا به تفنگ هم نگاه نمی کند
با احساسش اشک میریزد
هرچند ارزش چنین غنیمتی زیاد است اما او اشتیاقی به برداشتن سلاح دشمنش ندارد
نمیخواهد دست راست آنمرد را قطع کند
او با جسد چنین زمزمه میکند: موتسال ای قهرمانی که در نبرد به خاک افتادی
دست تو استوار بود
بهتر است خاکسترش کنم تا جسم نیرومندش
در کوهستانی که مسکنش بود بیاساید
کسی که دشمنی قوی دارد
دشمنی که هر بذری را تباه میکند
بگذار در خانه ی تاریک و تارش
حوضی از خون انسان داشته باشد
و از آن خون ، جامی سربکشد
و نانی بخورد و اگر در معبدی
چیزمقدسی را پرستش میکند
با دستانی خونالود از جنایت ، صلیبی بسازد
بگذار داماد صدقه ای بدهد
مهمان هایش از دل طوفان میرسند
آنها را به سر میز اتاقش دعوت میکند
و از آنها در حوض ِ خون پذیرایی میکند
و بگذار درون آن حوض رخت خوابش را بیاندازد
جایی که با همسرش میخوابد
و فرزندانی بسیار بوجود می آورد
و با خانواده اش شادمانه می زید
و عاقبت او خواهد خوابید و سرنوشت مرگبارش
در تابوت خونین ِ مراسم خاکسپاری اش به اتمام میرسد
اگر دست به قتل زده ای پس به قتل خواهی رسید
ای قاتل ! خانواده اش ترا نخواهند بخشید
صبح رفتم دنبال ِ کیستین ها تو سرتاسر کوهستان ِ کبود
و یه شیاری دیدم که تازه ساخته شده بود فهمیدم میخوان راهمو قطع کنن
اونجا دونفرشون سر راهم سبز شدن یکی از اون کافرا رو بدجور زدم
اما موتسال ، خدا بیامرزدش توخونه ی قلبش ، آهن داشت
منظورت اینه که اون کافر رفته بهشت؟
من دلاوری شو ستایش میکنم این چیزی نیست که بشه از بازار خرید
موتسال سه بار رو من آتیش کرد منم سه بار آتیش شو جواب دادم
سومین تیرم اونو کشت تیر من اون قهرمانو از پا انداخت
اولش زخمشو با گیاه پوشوند ولی بعدش دیگه تو حالت هذیون حرف میزد
نیروشو به سرعت از دست داد و به من گفت سگ خائن
ما همیشه مایل بودیم باور کنیم که سزاوار رستگاری هستیم
ما پیشگویی کردیم که کفار اون زادگان ِ شیطان به جهنم میرن
اما همه ی چیزهایی که میگیم بیهوده است
پسران خداوند ( مسیحی ها) باید بهتر بدونن
اونا که بارها تو دعا نامش رو صدا میزنن با اینحال تمام حقیقت هیچوقت آشکار نمیشه
برای من روشن شده
که بریدن ِ دست ِ اون آدم شجاع ، عادلانه نیست
شاید بعد از این دیگه من شهرت و ارزشم رو از دست بدم
اما به صدای قلبم گوش میدم من دلیر بوده ام
بهتره اصلا هیچی نگی تا اینکه درباره ی اون کار وحشتناک بخوای به ما دروغ بگویی
از این به بعد هم بهتره شمشیرتو غلاف کنی و به زنها قرضش بدی
سپرت هم بلکه سرگرمشون کنه و تو کار بافندگی به دردشون بخوره
کاری نداره که تفنگتو واسه ت بکنن دوک ِ نخ ریسی و پشم ریسی
تو از دست ِ کیستین ها فرار کرد ی سگ صفت تو از زن کمتری اگه موتسال رو تو کشتی
چرا دست بریده شو با خودت نیاوردی؟ پس چرا تعقیبشون کردی؟
و تمام ِ آنها به آلودا پشت کردند و خفتش دادند
و همگی به خانه هاشان رفتند
و دهکده مانند بیابان ، خالی شد
آلودا به تنهایی ایستاده بود
آزرده از تحقیرها ،با احساس ِ نفرین شدگی و سرما
پیش از این هرگز
توسط پیر و جوان چنین خوار و خفیف نشده بود
من میلی به زندگی ندارم
با تموم ِ غیرتت منو با دشنه بزن
فقط جوری بزن که
از این زندگی غمناک و مخوف راحت بشم
همونطور که روستایی هابه خصومتهای بیرحمانه خوراک میدهند و دشمنی را پروار میکنند
آلودا حداقل یه لقمه نون بخور
چرا نگاهت مثل جسد ، پژمرده است؟
مهمون باید به خونه بره آلودا یه کم بیشتر سوپ بریز
آلودا از زمان پدربزگت
ما دست کیستین ها را قطع میکرده ایم
افسوس خِوسورها که قانون ِ نیاکان ما نادرسته
و نشون از گناهای قدیمی ما داره
من باز هم خواهم جنگید اما هرگز دوباره
رسوایی به بار نمی آرم
از زمان پدربزرگت
ما دست های کریستین ها رو بریدیم
منم میتونم اون کارو انجام بدم یا نمی تونم؟
اما روی زمین چیه که من بهش نیاز دارم؟
چیزی که نمیتونه به جای یک شمشیر به کار بره
چیزی که مثل یه سپر ، خوب نیست
آلودا از زمان پدربزرگت
ما دست های کیستین ها رو قطع کردیم
افسوس خِوسورها که قانون ِ نیاکان ما نادرسته
و نشون از گناهای قدیمی ما داره
به من بگو آلودا امروز واسه کی داری قربونی میکنی؟
فرمانروای ما صلیب ِ گودان است که روستا را تحت تصرف دارد
و به همه ی بندگان خود در سرتاسر جهان برکت میدهد
خداوند عاشق خوسورتی ست این امری ست روشن
باور کنید شما تنها کسانی نیستید که توسط قدرت آسمانی دوست داشته شده
فرمانروای ما صلیب ِ گودان است که روستا را تحت تصرف دارد
به من بگو آلودا امروز برای کی قربانی میکنی؟
امروز این قربانی رو به موتسال پیشکش میکنم . کسی که هرگز تعمیدش ندادن
خواهش میکنم این قربانی رو بخاطر خدا و شرافت اون قهرمانی که پیمان شکنی نکرد متبرک کن
وردیا خواهش میکنم مراسم رو به جا بیار من میخوام گوساله قربانی کنم
تا روح موتسال مثل یه دزد یا یه آدم شریر یکراست نره به دوزخ
چی ؟ شرافت ِ یه کافر؟ تو میخوای یک مسیحی باشی یا نه؟
وقتی که اون کیستین ِ پلید رو کشتی باید بدجور قاطی کرده باشی
نیاکان تو از گذشته های دور به پیروزی هاشون افتخار کردن
تو که ناسلامتی قهرمانی از خدا هیچ ترسی نداری؟ به زمزمه های شیطانی اعتنا نکن
مگه این اولین باره که یکی از دشمنای پلیدمون یه کیستین رو کشتی؟
نیاکان تو از گذشته های دور به پیروزی هاشون افتخار کردن
تو که ناسلامتی قهرمانی از خدا هیچ ترسی نداری؟ به زمزمه های شیطانی اعتنا نکن
منو خرد نکن پیرمرد
اگر مومن واقعی هستی
منم بنده ی صلیب ِ گودانم یه خوسورم که جونشو برای دینش میده
زبونتو بیهوده میجنبونی این حرفات فقط فساد برانگیزه
زبونتو بیهوده میجنبونی این حرفات فقط فساد برانگیزه
این قربانی ِ مقدس برای موتساله لطفا این کار منو به چشم ِ گناه نبینین
مردمو ببین ، همسایه هات اینجان
No comments yet. Be the first to leave one.