De første 200 linjer.
«آنچه گذشت...»
پوست مصنوعی جواب داد. ولی یه نقطه رو جا انداختن.
فقط همین از پوست واقعیم مونده بود.
یادآور اینه که گند زدم.
که نباید دوباره تکرار بشه.
میتونی آدم خوبه باشی یا کسی که دنیا رو نجات میده.
نمیتونی هر دوتاش باشی.
کارم اینه که از سیاره در برابر تهدیدها دفاع کنم.
یه چیزی تو سرمه. باید درش بیاری
- قبل از اینکه سیسل پیدام کنه. - همه برید عقب.
هیچ دخلی به شما نداره.
چرا که نه؟
دیگه هیچوقت برات کار نمیکنم.
دیگه مجبور نیستیم این وضع رو تحمل کنیم!
در خروجی اونجاست.
فکر میکنی باید به
این یارو تایتان کمک کنم؟
هر چی که به اون بچه گفتی که بیاد طرفت، واقعاً...
حقیقت رو بهش گفتم.
میخوام این شهر رو برای خیلیها جای بهتری کنم.
قدرتهام خیلی دیرتر از تو... آشکار شدن.
وقتی بهم زنگ نزدی، فکر کردم
شاید علاقهای نداری.
بیا امتحان کنیم.
«استخدام نیرو»
«اطلاعیه افزایش اجارهبها»
«استخدام نیرو»
«بازگشایی بزرگ بانک»
«حکم تخلیه»
«اینوینسیبل» «فصل سوم - قسمت سوم»
مـــتـــرجـــمیـــــن: .:: مریم سهرابی و عرف ::.
تو اینجا چیکار میکنی؟
قول دادی بدون من از قدرتهات استفاده نکنی.
ممکن بود آسیب ببینی!
فقط میخواستم ببینم چطور خلافکارها رو میزنی.
آخه میخواستن تو صورتت مواد مذاب بریزن، باید کمک میکردم.
و بدون تو از قدرتهام استفاده نکردم. تو که اینجایی.
بیا بریم.
- ولی میخوام بمونم و تماشا کنم. - گفتم
میریم.
توی دردسر افتادم؟
خودت چی فکر میکنی؟
برو تو اتاقت. من و برادرت باید در مورد کارت حرف بزنیم.
چند بار گفتم تو خونه پرواز نکن؟
مامان...
ای بابا.
میدونستم همچین اتفاقی میفته.
آره، ولی اینکه ازش بخوای از قدرتهاش استفاده نکنه، خیلی منطقی نیست.
و قول داده بودی که من آموزشش بدم.
خیلی جوونه، مارک.
آره، ولی سرسخته.
باید امروز میدیدیش.
فقط میخوام کودکی عادی داشته باشه،
یا حداقل تا جایی که میتونیم.
قول میدم مواظبش هستم.
نمیذارم آسیب ببینه، نمیذارم به کسی هم آسیب بزنه.
میدونم تو نخواسته بودی اینجوری بشه.
تو هم نخواستی، ولی ما یه خانوادهایم.
باهم یه راهی پیدا میکنیم.
از حرفهاش چیزی فهمیدی؟ فکر کنم قرار بود
یه معرفی از معماری باشه.
آره، یه کم پیچیدهست،
ولی دوست دارم چیزهایی که یاد میگیریم رو به کار بگیرم.
خب، دقیقاً کجا به کار میبری؟
خب مدلسازی و این چیزها.
ایو؟ وای، خدای من.
- فکر کردم خودتی. - امبر.
هفته دیگه سر کلاس میبینمت.
عه ببخشید، نمیخواستم مزاحم بشم.
نه، نه، اشکالی نداره. واقعاً خوشحال شدم دیدمت.
نمیدونستم ثبتنام کردی.
فقط پارهوقت، ولی آره، چندتا کلاس معماری و مهندسی برداشتم.
میخوام تو استفاده از قدرتهام بهتر بشم،
و از اونجایی که چیزهای مختلف میسازم، این یه جورایی منطقی به نظر میاد.
فکر نمیکردم ابرقهرمانها هم
باید استفاده از قدرتهاشونو یاد بگیرن.
همش لباس چسبون و مشتزنی نیست.
وقت داری؟
میخوای یه قهوه بگیریم و یه کم بیشتر حرف بزنیم؟
ولی دبی و الیور حالشون خوبه؟
آره، مارک از دست اون یارو انگستروم لیوی نجاتشون داد.
سخت بود، ولی الان همه حالشون خیلی بهتره.
خدا رو شکر.
بعدش هم مارک و سیسل حسابی دعواشون شد،
الان مارک خودشه و خودش.
و چیزه...
حالا که حرف مارک شد...
باید یه چیزی بهت بگم.
شما دوتا باهم هستید.
اشکالی نداره.
ویلیام بهم گفته بود.
براتون خوشحالم.
نمیخواستم چیزی بینمون خراب بشه.
یعنی خدا رو شکر که فردای اون روز نبود،
ولی راستش همیشه فکر میکردم بعد از جداییمون ممکنه شما دو تا باهم برید.
از همه پنهون بود جز خودمون، نه؟
شاید یه کم.
ولی، جدّی من و مارک...
دنیاهامون باهم فرق داشت.
ولی تو و اون،
شما یه دنیای مشترک دارید.
آره. و راستشو بخوای حس خوبی داره.
هم هیجانانگیزه هم... راحت.
میدونی چی میگم؟
آره، کاملاً.
صبر کن.
خب...
یه نفر هست، کایل.
- و... - ادامه بده.
تادا!
زیر کوه دفن نشده،
استخر هم نداره، ولی مال خودمونه.
البته سندش به اسم منه...
ولی وقتی بفروشیمش کلی سود میکنیم.
فعلاً همین که برگشتیم خونه عالیه.
بزرگتر از چیزیه که فکر میکردم.
این حرف رو نزن! باشه، صبر کن، ببخشید.
بازم اون شخصیت قبلیم بود.
کار من بود؟ به هرحال واقعاً بزرگه.
یه گردگیری کوچیک، چندتا مبل جدید،
دوباره میشه بهترین مقر برای شکست دادن خلافکارها.
بیا اطراف رو نشونت بدم.
قبل از اینکه بقیه بهترین اتاقها رو بردارن میتونیم یکی برات پیدا کنیم.
پنجرهدار میخوای، درسته؟
وای، این... خجالتآوره.
اصلاً یادم نمیاومد اتاق قدیمیم اینقدر...
مثل خودت باشه؟
آره، انگار که همینطوره.
همهتون خیلی خوشحال به نظر میاید.
و با خلافکارهای واقعی جنگیدین.
مثل خودت، نه؟
تو از بچگی ابرقهرمان بودی.
آره، ولی نه اینطوری.
وقتی پدر و مادرم فهمیدن قدرت دارم، کاملاً روش تمرکز کردن.
به جای فوتبال بازی کردن تو حیاط،
داشتم فن خفگی و خنثی کردن بمب یاد میگرفتم.
تو شهرمون تکنفره کار میکردم.
ولی خلافهای کوچیک بود.
گروههای مافیا، سرقت از بانک، حیوونهای گمشده.
فکر کنم فقط یه نفر با قدرت ویژه داشتیم
اونم تو شعاع 320 کیلومتری.
حداقل پدر و مادر بالا سرت بود.
والدینم به قیمت یه شام استیک منو فروختن به دولت.
در عوض، دانشمندها رو داشتم.
همونها که تیکهپارهام کردن
و کلی چیزهای عجیب و غریب به سیستم عصبیم چسبوندن.
متأسفم.
خیلی سخت بوده، نه؟
هیی، بهتر از اینه که هیچکس نباشی، نه؟
تازه همه دوران کودکی افتضاحی داشتن.
ولی نه مثل ما.
جون من، اگه وقتی نوجوون بودم همچین جایی داشتم دیوونه میشدم.
این اولین باریه که واقعاً اینجام.
خب، بدن واقعیم یه جای دیگه بود.
تینتیم همیشه یه اسم اشتباه بود.
قرار نیست به اون اسم برگردیم، نه؟
من یه مرد بالغام.
حق با اونه.
باید یه اسم جدید پیدا کنیم.
رکس و انفجارها.
رکس و اِکسهاش.
رکس اکسپلود و چندتا آدم دیگه که اسمشون مهم نیست.
چیه؟ فقط چیزی که مردم میخوان رو میگم.
آماندا، صبر کن، این پروژه شخصی منه.
باشه.
ببخشید. این...
هنوز آماده نشون دادنش نیستم.
باش.
پس باید با آپارتمان اضافیم تو شهر خداحافظی کنم.
میتونی بمونی، ایو.
برای همهمون جا هست.
یا میدونی،
میتونی دوباره به تیم ملحق بشی.
ممنون ولی دیگه مثل قبل نمیشه.
نمیتونم باور کنم کیت ترجیح داد با محافظین بمونه.
داره با ایمورتال ازدواج میکنه.
احتمالاً دیگه عروسی دعوتمون نکنه.
تو کجا میری؟
میخوام برگردم پیش پدر و مادرم.
خدایی؟
چرا؟
چون خانوادهام هستن و باید رابطهمون رو درست کنم.
و...
میخوای به مارک نزدیکتر باشی، نه؟
فکر میکردم دیگه اون آدم اعصابخردکن نیستی.
قدم به قدم، ایو.
قدم به قدم.
این غیرقابل قبوله.
بهترین آدمکشم داره
تو یکی از این زندانهای کثیف آمریکایی شما میپوسه
و تو هیچکاری نمیکنی.
چون به من ربطی نداره.
تو امپراتوری ماشین هد رو تصاحب کردی،
پس تعهداتش نسبت به محفل هم به تو رسیده.
آقای لیو، با تمام احترامی که قائلم،
من هیچ اهمیتی به محفل شما نمیدم.
من این شهر رو گرفتم، و فقط همینو میخوام.
شما و دوستانت میتونین بقیه چیزها رو برای خودتون نگه دارین.
روال کار این نیست.
تو الان عضو محفلی،
No comments yet. Be the first to leave one.