De første 200 linjer.
...آنچه گذشت
مدت زیادی زندگی کردم و چیزای زیادی دیدم
استرگوی
...توی کانالها دیدمشون. داره آدمها رو تبدیل به
جونورهای موذی گرسنه میکنه - اونا -
دیگه انسان نیستن و بسیار خطرناکن
دیگه گزینههای زیادی جلوی روت نیست
تنها کاری که حالا میتونیم انجام بدیم، مبارزهست
این جنگيِ که از قبل باختیم؟
واسمون مقدر شده که بردهی هیولاها باشیم یا حالا که دشمنمون
صورتش رو نشون داده، فرصتی برای
مبارزه داریم؟
،من سر وعدههایی که دادم وایسادم
حالا وقتشه که ارباب هم سر وعدهاش بمونه
نگاه کن
پس مامان چی، بابا؟
نمیدونم مامانت کجاست، ولی پیداش میکنم
نه - !مامان -
اون دیگه مامانت نیست - نه! مامان -
...ارباب از عشق همسرت نسبت به
اف، اینکارو نکن - پسرش استفاده میکنه -
که ما رو تا آخر دنیا تعقیب کنه
بذار سعیش رو بکنه - با وجود تمام -
شواهد ضد و نقیض، هنوزم
توهّم پیروز شدن رو توی سرت داری؟
بازيِ بزرگ تموم شد، یهودی - نه تا وقتیکه من نفس میکشم -
روستای رومانیایی - 1932
آبراهام ستراکین، بیا بشین سوپت رو بخور
آبراهام
گرسنه نیستم
یه قصهی دیگه واسم تعریف کن، مادربزرگ - الان دیروقته، آبراهام -
...دیگه وقت واسه قصه گفتن نیست. شاید
بشه در حین تموم کردن سوپت تعریف کرد
چه قصهای رو میخوای بشنوی؟
سردو" مادربزرگ. داستان اون رو" واسم تعریف میکنی؟
سردو؟ دوباره؟
حتی اگه یه قصهی ترسناک باشه؟
باشه، آبراهام
ولی، وقتی قصه تموم شد باید ظرفت تمیز باشه
روزگاری اشرافزادهی بزرگی
به اسم "یوسف سردو" وجود داشت
از بچگی غولپیکر بود
،بدنش سالخورده و پیر بود
استخونهاش خمیده و بدجوری درد میکرد
پس مجبور بود با عصا راه بره
اون یه عصای زیبا یه شمشیر هم داخلش داشت
که دستهاش طلای سفید و تیغهاش از نقره بود
جمع شید بچهها
بیماریش باعث شده بود
از ضعفهای زندگی آگاه بشه و درکشون کنه
به همینخاطر، با دیگران
بالاخص بچهها خیلی مهربون بود
هرچند، برادر سردو
بارون، از سیاهبختی و درد برادرش خجالت میکشید
با برادر و پسرعموهاش
برنامهی یک سفر برای شکار رو ترتیب داد
چون بر این باور بود که خون گرگ خاکستريِ بزرگ
میتونه بیماری یوسف رو درمان کنه
،روزها و روزها
دنبال گرگ خاکستری بزرگ میگشتن
ولی... چیزی بهغیر از گرگ
در جنگل زندگی میکرد
و شروع کرد به شکار کردن اونها
تک به تک اعضایی که
...برای شکار رفته بودن، گم و گور شدن
تا وقتیکه یوسف خودش رو کاملاً تنها دید
یقین پیدا کرده بود که
،برادرهاش مُرده بودن
و فقط خودش مونده بود
،که یا هیولا رو بکشه
یا در حین تلاش برای اینکار بمیره
سوپت رو تموم کن آبراهام تا منم قصهام رو تموم کنم
زمانیکه در نهایت
با اون موجود روبرو شد
اصلاً شبیه گرگ نبود
اون یه موجود گرسنهی پیر و باستانی بود
و همینطور که به بدن
غولپیکر یوسف زل زده بود، میخندید
شکارچيِ جوان
...پس، خیال میکنی قراره با اون
منو بکشی؟
میتونم نقرهی روی اون تیغه رو بو بکشم
...خیال میکنی از من
سریعتری؟
این بدن شکننده و ضعیفه
...ارادهی من، روح من
من درون تو منتقل میشم
،به عنوان یک رحمت و برکت
اونها رو بهت عطا میکنم
سدرو، هفتهها بعد به روستاش برگشت
ولی هیچوقت دیگه بیرون
دیوارهای قلعهاش دیده نشد
حداقل نه در طول روز
بعضیها میگن خیلی تغییر کرده بود
،و خیلی زود
ناپدید شدن بچههای خردسال از روستا شروع شد
شبها از توی تختخوابشون ناپدید میشدن
،و از اونجائیکه هیچکس دیگه سردو رو ندیده بود
بعضیها میگن شبها صدای عصاش رو میشنیدن
...شیطان
توی دنیا در کمینه، آبراهام
تو شکلهای مختلف
بعضیهاش آشنان و بعضیها نه
تو باید جلوش رو بگیری
هممون باید اینکارو بکنیم
خیابان وستری، تریبکا، منهتن
به نام تمامی مقدسات
خودت رو نشون بده
من درست همینجام
کجاست؟
منم داشتم همین فکر رو میکردم
تو کی هستی؟ - من "وان" هستم -
خیابان ریچادرز، ردهود، بروکلین
« متــرجمين: سميــرا و ميــنا » .:: 3OLiCON & Sorrow ::.
هیچوقت فکر نمیکردم دلم واسهی موشها تنگ بشه
آره
،اینکه بخوای جلوی ورود خونآشامها رو بگیری
زحمتش خیلی بیشتر از اینه که بخوای جلوی ورود موشها رو بگیری
ستراکیان کجاست؟
- قبل اینکه بیدار شم رفت - کجا؟
زیاد تو کار یادداشت گذاشتن نیست
هی، واسه این کمکم میکنی؟
گفته بود نور خورشید اون موجود رو میکشه
کشوندیمش سمت خورشید، ولی فرار کرد
،همه اشتباه میکنن
...حتی شکارچیهای خونآشام
حتی دکترها
پس تو هنوز پایهای؟
هنوز حاضری توی هر کانال تاریکی توی این شهر بری؟
آره
ولی من نقشهی خودم رو دارم - نقشهات چیه؟ -
،امنیت خونهام رو تامین میکنم
،بعدش خونهی همسایه رو
بعدش بلوک، و بعدشم بلوک بعدی
کارهای عملی با من جور درنمیاد
پس میخوای چیکار کنی؟
خب، از اونجایی که تو شکار خونآشام خیلی داغونم
میخوام دوباره دکتر باشم
در کنفرانس مطبوعاتی که قبلتر در "رز گاردن" برگزار شد
...رئیسجمهور اعلام کرد
نورا؟
که به 2000 نیروی گارد ملی دیگر... دستور استقرار
...در منهتن را داده است
نورا؟
ایمنسازی ساختمانهای دولتی و زیرساختها حیاتیست...
آمادهای؟ - آره -
این امر تعداد کُل نیروهای گارد ملی در منهتن را
به ده هزار نفر میرساند
زک هنوز خوابه
داچ. بد نیست یه تهویه هوا برای اینجا بذاری
آره با یه کافی شاپ شیک
و یه سالن ماساژ
وقتی زک بیدار شد، میشه مطمئنی شی صبحانهاش رو میخوره؟
کجا میرید؟
بیرون - فهمیدم، باشه، مشکلی نیست -
من فقط به بچهات غذا میدم و مطمئن میشم که خونآشامی وارد اینجا نشه
مشکلی هست؟
همینالان که گفتم، مشکلی نیست - بهنظر که مشکلی هست -
اگه مشکلی بود بهت میگفتم
تو فقط زیادی پررویی
جدی؟ - !چه جورم -
خواهشاً و ممنونم
حالا هرچی و خواهش میکنم
...اربابم
منو احضار فرمودید؟
...این بدن
داره میمیره
...یهودی نابودش کرد
چه کاری از من ساختهست، ارباب؟
...باید خودمون رو آمادهی انتقامم کنیم
و بدن جانشین...
اول به بولیور بگو خاک رو عوض کنه
بعدش بچهها رو برام بیار
الان میخوام کیسه رو بردارم
هر حرکت ناگهانیای که بکنی، میکشمت
اگه فهمیدی سر تکون بده
صبرکن ببینم
من این یارو رو میشناسم - عصام رو پس بده -
راه نداره، پیرمرد
تو محلهام "هارلم" یه مغازهی سمساری داره
تهدیدی به خساب نمیاد - تو، برادر احمقه -
همون پسرهی بیمُخی هستی که ساعت منو دزدید
ساعت رو که واست پس آوردم
خیلیخب، خفهشید. یالا، بریم
از این طرف
واسه این آشغال کار میکنی؟
.میدونی که چی میگن باید اون بالای
زنجیرهی غذایی وایسی مردحسابی
تو و پنجتا استرگوی؟
خیلی زیرکانه نیست - ساکت -
با احترام کامل وارد میشید
...نیاکان
وجود دارن
،فعلاً خوابن
ولی همهچی رو میشنون و متوجه میشن
من از طرفشون صحبت میکنم
راجع به هفتمین همنوعشون
چی میدونی؟
هفتمین؟
.همونیکه ارباب صداش میکنید تو زخمیش کردی
No comments yet. Be the first to leave one.