De første 200 linjer.
...آنچه در اصیلها گذشت - وقتی طلسم اجرا تموم شد -
،باید از هم دور بشین و به هوپ هم نزدیک نشید
خاطراتم رو بگیر. بهم نفوذ ذهنی کن
پیمان همیشه و تا ابد...فراموشش کن
،اگه مایکلسونها به هم ملحق شن
تاریکیای برپا میشه
که نظیرش رو ندیدیم
هوپ مایکلسون حکم نابودی ماست
سرزنشت نمیکنم که فراموش کردی
مال خیلی وقت پیشه
آلمان، سال 1933
عشقم
من و دوستانم
هیلی عزیزت رو دزدیدیم
من مسئول دزدیده شدنشم
اینجا چیکار میکنی؟ - از خانوادهام محافظت میکنم -
الایژا
!نه
!هوپ
مامان؟
هوپ
مامان؟
من اینجام
چه اتفاقی افتاد؟ اون کجاست؟
نفس بکش. دیگه جات امنه
مامانم کجاست؟
چی؟
اون مُرده
نه ، نه، نه، نه
نه، نه
نه ، نه ، نه ، نه ، نه ، نه ، نه
...نه ، نه
...نه
، کلاوس عزیز
من و تو با دل شکستگی غریبه نیستیم
و با این حال هر فقدانی از قبلی دردناک تره
باید برمیگشتم پیش دخترهام
و مطمئنم که درک میکنی
لطفاً بدون اگه یه دوست لازم داشتی
کافیه بهم زنگ بزنی
،با نهایت ناراحتیم
،و با عشق به تو و خانوادهات
کارولاین
این تقصیر من بود
من بودم که گذاشتم گرتا فرار کنه
نمیتونی خودتو بخاطرش سرزنش کنی، جاش
نقشهی گرتا از قبل درحال اجرا بود
،تو آتیش رو به پا نکردی فقط مثل بقیه
با شعلههاش سوختی - آره، ولی بازم -
باورم نمیشه مردم ما بودن
که این بلا رو سر هیلی آوردن
اونها مردم ما نیستن، خب؟
یه سرطانن که باید ریشه کن بشن
اون میتونه بمونه واسه فردا
امروز روز عذاداریه
من بین هر چهار دسته صلح برقرار میکنم
امروز بعدازظهر، وداع جمعی داریم
و بعدش امشب مراسم تشییع گرگینهای برگزار میشه
کلاوس چی؟
نمیخوام نفوذ بد بزنم
ولی اگه اون با هوپ تو شهر باشه
تمام هرج و مرج رو با خودش برمیگردونه
نه، نه، اون کاری رو میکنه که به صلاح نیواورلئانز
و دخترشه
خب، به خاطر همهمون واقعاً امیدوارم اینطور باشه
به افتخار هیلی
باشه که با فرشتهها بخوابه
و مطمئنم رو دست همهشون بلند میشه
هواپیما تا یه ساعت دیگه میاد دنبالتون
حاضر میشیم
جادوگری پیدا کردی که
تو این مخمصه جغرافیائی کمکمون کنه؟
نمیتونم وداع جمعی رو از دست بدم
وینسنت از آیوی خواست انجامش بده
آیوی از من متنفره
خب، همه جادوگرا ازت متنفرن
،ولی هیلی رو دوست داشتن
و میدونن هوپ امروز بهت نیاز داره
خب، انتقال ستارهای جادوی زیرکانهایه
بهتره جواب بده
جواب میده
از تنها راه ممکن خودتو میرسونی اونجا
اصلاً نباید با این موافقت میکردم
،باید اونجا کنارش باشم دستش رو بگیرم
میدونم
ولی عواقب کنار هم بودن شما
شدید تر شده
نمیتونیم همچین خطری رو به شهر وارد کنیم
این مراسم تشییع مادرشه
باید بذارم شهر بسوزه
...خسته شدم از بس
چی شده؟
اگه پژمرده شدن این گیاه خونگی
یه نشونه باشه
یه مایکلسون دیگه تو نیواورلئانزه
این امکان نداره
کول و ربکا میدونن که دور بمونن
و هوپ پیش منه
الایژا
تو باید انتیونت باشی
آشناییت باعث افتخاره
ممنون که دعوتمون کردی
از آشناییت مفتخرم، الایژا
.تو یه دورگه رو به قتل رسونی اینجا یه قهرمان هستی
و شما؟
امیت. ممنون که اومدین
میخواستیم مطمئن بشیم گرتا به طور شایسته جشن گرفته
بابت مکانش شرمنده
اونها حلقههای روزمون رو گرفتن
که اشکالی هم نداره، چون
میدونی، اون همیشه میگفت
خالصترین راه سادهترین راه بوده
خب، از نظر من که مشکلی نداره
باید منتظر برادرت بمونیم؟
رومن میدونه که اومدنش به شهر خوشایند نیست
بعد از نقشی که تو نقشهی مادرم بازی کرد
خودش رو دور نگه میداره - خب -
بیاید با بقیه آشنا شید
ما همهمون دوستان مادرتیم
و اصول پدرت رو دنبال میکنیم
نقطه نظرات پدرم حداقل میشه گفت
بیکران بودن
بیکران در زمانی که مرزها لازم بود کشیده بشن
مثل الان
مادرت اولین کسی بود که بهمون نشون داد
این شهر راه خودش رو گم کرده
وقتش رسیده که خونآشامها جایگاهمون رو
،به عنوان درندهی برتر پس بگیرن و جامعه رو از شر
پلیدیهاش خلاص کنن
از متعهد بودنت ممنونم
ولی تقریباً یک قرنه که جنبشی در کار نبوده
و به دلایل خوبی
مطمئن نیستم منظورت چیه
این فقط یه جنبش نیست
این یه ارتشه
این یه ارتشه؟
...خب
زود رسیدین
خب، اون خیلی خیلی عجیب بود
آره. مادرت کاملاً تأثیرگذار بوده
راجع بهش حرف نزده بودیم
...گفتنش خوشایند نیست
مادرم آدم بدهی داستانه
و من هم میدونم
خیلی متأسفم - گوش کن -
خانوادهات تو دردسر افتاده بود
من به خاطرت هر کاری میکنم خودتم میدونی
میدونم، ولی مادر و برادرم
هیلی مارشال رو به کشتن دادن
لطفاً اینقدر اینو نگو
خب، اون برات مهم بوده
و نمیخوام وانمود کنم نبوده
از شهرم پاکشون کن
فکر کردم تا الان پیش کلاوس باشی
آره، اون میتونه پنج دقیقه صبر کنه
اینو بخور - نه -
زیادی خوردم
آره، خب یه خبرایی دارم - خبر بی خبر -
نه. امروز فقط
تمرکزم روی از دست دادن یک زن تأثیر گذاره
خبر بی خبر، چون خبر یعنی اطلاعات
اطلاعات یعنی عمل
و عمل نتیجهاش مرگ آدماست
من هیچ خبری نمیخوام
جریان چیه
تمام این جادوی تاریکی که
وقتی این خانواده باهمن اتفاق میافته فکرمو بدجور مشغول کرده بود
بارانِ خون، مار، کرم، و حالا شنیدم
تو حاشیههای شهر تگرگ هم بوده
خواهشاً بهم نگو که پایان نزدیکه
نمیخوام امروز اینو بشنوم
ربطی به کتاب مقدس نداره
ولی یه چیزی تو بعضی از آموزههای قدیمی
از نیاکان هست که یادم اومد
این یه کتاب جادو مال یه پیشگو از سال 1718
که انهدام جوامع فوق طبیعیِ
این شهر رو پیشبینی کرده
بیا
و باید بشناسی نشانههای خون از آب
مار از رودخانهها، کرم از خاک
....بارش یخ از آسمان
بذار ببینمش
بدتر هم میشه
هیش. چیزی نیست
ما کجاییم؟
بیرون از شهر
چرا سرم داره آتیش میگیره؟
دورگههای کلاوس با شاهپسند بهت شلیک کردن
به تو نه؟
احمق بودیم که رفتیم اونجا
میخواستم دوستان مادرم شانس اینو داشته باشن
...که ادای احترام کنن، ولی باید دور میموندیم
من عصبانیتش رو نسبت بهم ...درک میکنم، فقط
این بازی که اون راه انداخته ...هرچی که هست
فکر نکنم یه بازی باشه
نه
اوه، نه، نه
تو چه مرگته؟
هوپ امروز مادرش رو دفن میکنه
.الایژا باید میرفت من به شهر لطف کردم
No comments yet. Be the first to leave one.