De første 146 linjer.
نور ماه، دنیای بی سکنه را قضاوت میکند
و در سپیده دم باز میگردد
تاریکی مانند جوهر جاری میشود
من از اصول اخلاقی و مرگ، ترسی ندارم
چه کسی ورای فشار فانی و زمان سخت است
چه کسی تمام زندگی را به هر قیمتی در آغوش می کشد
چه کسی طوفان خون را در آغوش می کشد و همه چیز را تحمل می کند
چه کسی سرنوشت را به خاطر تقدیر از پیش تعیین شده مسخره می کند
زخم هایم مثل گلبرگ های گل می شکفتند
جنگهای بی پایان تشنگی مرا سیر می کند
قسم به استخوان های خاکی ، قسم به سونوشت تلخ
از شعله های آتش دوباره متولد میشم
قضا و قدر، روش منو تحمل میکنه
از نابودی و پوچی نمیترسم
با پوست و خونم رنج رو به آغوش میکشم
در همه عصر ها، پیش دستی رو شعله ور میکنم
من اختیار کامل سرنوشتم رو دارم
من هیچ مکثی نمیکنم
واسه من ناراحت نشو
آدم عادی هیچ وقت پیروز نمیشه
رمز و راز در تاریخ -
این دونگوآ از رمان «جهان کامل» اثر چنگ دونگ اقتباس شده است
قسمت 143
الان در قلمرو بالا
از اسم هوانگ استفاده میکنم.
باید حدس میزدم هوانگ تو باشی.
داخل این قلمرو، فقط تویی از پسِ
این کارا برمیای.
روزی میرسه که،
هویت خودمو به عنوان شی هائو فاش میکنم
چرا ظاهر تو تغییر دادی،
و داخل آکادمی جاودانه قائم شدی؟
من هنوز نمیتونم حریف بدن اصلیم بشم،
قائم شدن تنها راه جلوگیری از کشتن شدنه.
انگار ما دلایلی داریم که،
نمیتونم کسی که واقعا هستیم باشیم.
به نظر می رسه که پیوند ما از بین رفته.
تو باید بیشتر جدی،
و یکم بیشتر قهرمان تر باشی،
این خیلی بهتره از گستاخ بودن توئه.
من همیشه یه قهرمان دست کار بودم!
به عنوان یه دوست آواره،
کی میدونه، چه زمانی من و تو
با چهره واقعی مون در دنیا قدم بذاریم.
نگران نباش، تو منو داری.
هیچ کدوم از اینا مشکل نیستن.
امیدوارم فقط خیلی مغرور نشی،
وارد دردسر های بیشتری بشی.
چی میگی؟
این دردسر که همیشه منو پیدا میکنم،
من هیچ وقت دنبال دردسر نبودم.
راستش، بعضی اوقات
احساس میکنم حتی تو رو نمیشناسم.
راست و دروغ تو
نمیتونم تشخیص بدم.
زیادی داری فکر میکنی.
ما فقط یه دونه زندگی داریم،
داشتن همچنین دیدگاهی خسته کننده نیست؟
بعد از شنیدن داستان هات،
فکر میکنم هویتت به زودی لو بره،
قبیله تیان واسه مدرت طولانی راز رو نگه نمیداره.
نیازی ندارم واسه مدت طولانیی نگه دارم.
وقتی از نبرد 3 هزار استان (قلمرو)
برنده اومدم بیرون
اونا طبیعتا می فهمن،
کی در نوک قله ایستاده.
میتونی رجز خونی نکنی؟
میدونی با کی حرف میزنی؟
من ملت بهشتی، سرزمین مینگ، معبد جاودانه رو محو میکنم،
در سراسر منطقه متروکه راه میرم
و به وجود برتری تبدیل میشم که همه حقایق رو درک می کنه.
چطور میتونم فقط واسه برنده شدن در جنگ سه هزار قلمرو
بیام نخبه رجز خون باشم؟
این دنیا بزرگ تر اون چیزی که فکر میکنی،
حتی دوران جاودانه در اینجا به خاک سپرده شده
و تبدیل به تاریخ شده.
پس زیاد خودتو دست بالا نگیر.
دوران جاودانه؟
ازم نپرس،
منم نمیدونم اون موقع چه اتفاقی افتاده.
پس چرا اینقدر جدی هستی؟
بیخیال.
پس تو واسه جنگ سه هزار قلمرو برنامه داری؟
من به شعله ای فیروزه ای رنگ نیاز دارم که با ماه سازگار باشه،
و آماده شعله ور شدن شعله الهی باشم.
من شعله ای الهی مثل شو در قلمرو های «هوو» دیدم،
رنگ لانجوری متمایل به یشم،
که در آسمان مثل ماه شکوفا و می درخشید.
درمورد سازگاری با ماه، نظری ندارم.
باید از دوران جاودانه باشه؛
بعد از سقوط ماه لاجوردی جاودانه - شعله ماه لاجوردی باقی مونده.
میتونی بهم بگی الان کجاست؟
نه.
خواهر حوان چینگ یی،
حرکت عجیبی رو در حوض الهی احساس کردیم، اومدیم بررسی کنیم.
به مشکلی برخورد کردی؟
یکی دو روز دیگه، شخصاً تو رو واسه پیدا مردت شعله ماه لاجوردی می برم.
مشکلی ندارم.
اگه شعله فیروزه ای رنگ، شعله ماه لاجوردیـه،
پس، شعله ای که بعدش اومده چی بوده؟
اون نه اژدها و تابوت مسی باستانی،
چه کوفتیه اند؟
این پیری داخل انواع فرقه ها بوده،
خیلی از متون مقدس استخوانی رو خونده،
باید در مورد این چیزا جواب هایی داشته باشه.
رئیس معبد، یه سوال دارم.
درباره نه اژدها و یک تابوت مسی باستانی چیزی میدونی؟
نه اژدها در حال کشیدن تابوت رو دیدی؟
پس میدونه.
ولی این پیری خیلی عوضیه،
نمیتونم همه چیز رو بهش بگم؟
من وقتی داخل آکادمی جاودانه بودم،
از یه مشت نخبه شنیدم.
بعدش اومدم راهنمایی بگیرم.
اسم این تابوت، تابوت مسی سه دوره هست.
شنیدم
اون دختره تابوت مسی سه دوره رو به دست آورده،
بقیه میگن اون معبد برتر رو کشف کرد.
در مورد تابوت هم
چیز زیادی نمی دونم.
ولی به عنوان چیز وحشناک و مرموز شناخته شده،
و منشاَـِش از دوران جاودانه است.
دوباره دوران جاودانه.
در دودمان فرقه من، فرد بزرگی وجود داشت
که سالها به دنبال تابوت بود.
ولی وقتی که بالاخره تونست تابوت رو باز کنه،
با واکنش شدیدی روبهرو شد.
پایه دائویـش آسیب دید.
متاسفانه این فرد بزرگ دودمان من
تهذیبش به پایان رسید.
ولی تموم چیزی که میدونم اینکه با جریان زمان،
دوران جاودانه به خاک سپرده شد.
و امروز،
تنها چیزی که باقی می موند نه اژدهاست که تابوت رو می کشن.
انگار این تابوت یه مشکل قدیمی دودمان ایناست.
صبر کنم پیری آروم بشه،
بعدش جزئیات رو بهش بگم.
رئیس معبد شگفت انگیزه،
همچنین رازهایی رو میدونه.
پس باید راه هایی واسه سرکوب شعله الهی داشته باشید،
درست نمیگم؟
برای پیشرفت،
واسه شعله ور کردن شعله الهی،
باید به ذات الهی برسی.
وقتی به شعله الهی قدم گذاشتی، به ذات الهی دست پیدا میکنی.
حدس میزنم، شعله الهی ای پیدا کردی که توی تهذیب کمکت میکنه؟
No comments yet. Be the first to leave one.