De første 200 linjer.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
«بودن یا نبودن:»
«مسئله این است.»
«که شایستهتر آن است...»
«تا به تیر و تسمهی بهگردنانداختهی روزگار نامهربان تن دهیم؟»
- «یا که میبایست جامه نبرد به تن کرد،» -
- «و به ستیز با دشواریها برخاست؟» -
- هو! -
معذرت میخوامها.
دارم اجرا میکنم. متشکرم.
- «مردن و آرامیدن و دیگر...» - آخ، به این میگی اجرا؟
کی قراره سمتش کلم خرابشده پرت کنیم؟
یه سبد کامل کلم آوردم. تازه حسابی هم کپک زدن.
«...که بر این تن روا داشته.»
- «مردن و آرامیدن...» - نه.
- دوباره نه. - «آرامیدن...»
«یا در اوهام خود فرو رفتن. آری...»
«آری، مشکل اینجا است.»
دوباره شکافه پیداش شد.
شروع شد، برین! عجله کنین، برین!
جون خودتون رو نجات بدین!
«چرا که پس از این مرگ ملالآور، به جهانی نامکشوف پا میگذاریم...»
کاپیتان، نوبت شماست.
«که هیچگاه کسی از آن برنگشته.»
چرا این تیکه رو تمرین نکرده بودیم؟!
گرفتمت!
چه خوب که اتفاقی توی مسیرت بودم.
شانس آوردی.
بانوی عزیزم!
دستم رو بگیر!
طاقت بیار!
خواهر!
ملکه از دست رفت.
زندهباد پادشاه ثور اودینزاده!
زندهباد پادشاه ثور اودینزاده!
سرورم، از صمیم دل بهتون تسلیت میگم.
تسلیت میگی؟ جلوی من از «تسلیت» میگی؟
خواهرم از دست رفت،
در طوفانی که نابودگر دنیای ماست، از دستش دادم.
طوفانی که اسکارلت ویچ شما رو فرستاده بود تا ازش جلوگیری کنین.
ولی هر روز قوی و قویتر میشن.
پادشاه عزیز، بنده...
- عه... - نفرینشده است.
دستگیرش کنید.
- میشه این رو قرض بگیرم؟ - یوریک خودمه.
متشکرم!
- یوریک بیچارهام! - زنده میخوامش.
ساحره رو احضار کنین.
میخوام در مورد قهرمانش صحبت کنم.
مترجمان: «حامی مغیثی و علیرضا نورزاده» ::. @Timelordsubs و @MrLightborn11 :در تلگرام .::
زمان.
فضا.
واقعیت.
یک مسیر خطی نیست.
منشوریست از واقعیتهای تمامنشدنی،
که هر تصمیم، قابلیت خلقِ واقعیتهای بیشماری را دارد،
و دنیاهایی موازی با دنیایی که میشناسید را ایجاد میکند.
من «ناظر» هستم؛
راهنمای شما در این واقعیتهای وسیعِ جدید.
با من همراه باشید و بر این مسئله تامل کنید؛
«چه میشد اگر...؟»
چه میشد اگر...؟
آنچه میبینید، تمام ویژگیهای یک تراژدی شکسپیری را در بر دارد.
پادشاهی که داغی به سینهاش افتاده.
سربازی که فراری است.
دنیایی که در آستانهی فراموشی است.
سال ۱۶۰۲ میلادی.
ایشون کاپیتان پگی کارتره.
اما چگونه ابرسربازی آوارهی زمان،
در چنین واقعیت عجیب و غریب و آشنایی قرار میگیرد؟
حقیقت تلخ آن است که برخی دنیاهای چندگیتی محکوم به مرگ و نابودیاند.
اما هر از چند گاهی، ممکن است روزنهای از امید ظاهر شود.
در عین فروپاشی یک جهان،
گروهی از قهرمانان گرد هم جمع میشوند تا دنیای خود را نجات دهند.
واندا ماکسیموف که اسکارلت ویچ باشه،
از قدرتش برای رسیدن به جنگجویی که در جهانی مجاور بود، استفاده کرد.
کسی که مایل است برای نجات جهانی رو به مرگ،
که حتی هستی خودش هم نیست، با عواقب ناشناخته روبهرو شود.
قهرمانی چون کاپیتان پگی کارتر.
- این چیه... - پگ!
- ناتاشا! - پگی؟! پگ!
بدین ترتیب، کاپیتان به قهرمانان سال ۱۶۰۲ پیوست...
تا در اقدام ناامیدانهی نجات جهانشان، در کنار آنها باشد.
اما اکنون، پس از چندین هفته آزمون خطا، دیگر کسی را کنار خود ندارد.
به محکومی شکستخورده بدل شده،
و در دنیای رو به مرگی است که قرار بود نجاتش دهد.
متواری است و راهی برای بازگشت به خانه مقابل خود ندارد.
جایی برای رفتن ندارد. هیچچیزی ندارد.
خبر داری صدات رو میشنوم دیگه؟
وایستا ببینم، جدی؟ میشنوی؟
خب، حداقل بعضی وقتها که میشنوم.
چیزی میخواستی؟ الان کمی سرم شلوغه.
پگی، جای تو اینجا نیست.
داری توی مبارزهای شرکت میکنی که از درکت خارجه.
جدی؟ خب، طبق اونچه که فهمیدم، دو دوره از زمانهای متفاوت،
یعنی قرن هفدهم و بیست و یکم، به هم گره خوردهان.
عین دو تیکه آدامس به هم چسبیدن.
هوم، خیلیخب. پس درکش میکنی. تحت تأثیر قرار گرفتم.
اگر هم راهی پیدا نکنم تا این دو دورهی زمانی رو جدا کنم،
منجر به نابودی این دنیا میشه.
هوم...
این چه کاریه؟
میخوام کمکت کنم به دنیای خودت برگردی.
من که قصد رفتن ندارم.
هر روز دنیاهای گوناگون میمیرن.
من میلیونها دنیا رو دیدهام که از صفحه روزگار محو شدن.
پیش میاد.
تا وقتی که من باشم نمیذارم چنین اتفاقی بیفته.
ارباب، قدرت و تعداد شکافها در سرتاسر جهان رو به افزایشه.
رصدخانهی نبیولا و جزیره ایگو از دست رفتهان.
ریشهی گروت، حالا هم نوبت تو شد.
بهترین شرابخانهی ما بودی.
ای بابا، نگو که دیگه شراب نداریم.
شاید سختترین دوره زندگیمون باشه، ولی به معنی خاتمه عمرمون نیست.
تحت حاکمیت من چنین اتفاقی نمیفته. میخوام کارتر رو پیدا کنین.
کارتر مسبب این اتفاقات نیست سرورم.
ولی به عقیدهی من کلید رهایی ما از این مصیبته،
چون حس میکنم کس دیگهای هم باشه.
شخصی قراره از زمانی بیاد که هنوز به وقوع نپیوسته.
چرنده!
آروم باش هوگان.
به پریشانی ذهنت دامن نزن.
- یعنی فردی از آینده است؟ - بیشتر مثل مسافری گمشده است.
قاصدی از آینده که به گذشته اومده،
و نمیدونه حضورش در این برهه منجر به نابودی دنیای ما میشه.
اونوقت میتونم بپرسم چطور باید این شخص رو پیدا کنیم؟
پاسخ به این سوال حتی فراتر از تواناییهای منه.
انگار مأموریتت مشخص شد.
متشکرم.
عه، سر فیوری، با کی صحبت میکنی؟
هیچکس سرورم.
یه پرنده بامزه دیدم.
وای! خیس شدم!
صبح به خیر تونی.
بذار پنج دقیقه دیگه بخوابم.
- دوستته؟ - بیشتر میشه گفت سوغاتیه.
آها.
راست میگی. این از خودش انرژی داره.
- احتمالا رادیواکتیو باشه. - ای وای، چیچی اکتیو باشه؟
عاشق کلمات مندرآوردیام. کاش بیشر بهم یاد بدی.
«خازن شار».
ایول!
- دوباره شروع شد. - مواظب باشین!
دنبال کسی میگردم، قاصدی از آینده است،
اولین کسیه که از آینده به این دنیا منتقل شد،
و علت اصلی اینه که این دنیا داره نابود میشه.
به نظرت این قاصد آینده همون انرژی شکافها رو داره؟
آره، چنین نظری دارم. میتونی برام ردش رو بزنی؟
از لحاظ نظری که آره.
ولی در واقعیت اگه بخوایم منبع برق چنین دستگاهی رو تأمین کنیم...
سال ۱۶۰۲ هنوز راکتور قوس الکتریکی ابداع نشده.
باز کلمات مندرآوردی زیبا استفاده کردی. ادامه بده. واسه گوشهام حکم افیون داره.
پس اینجا گیر افتادیم.
خب، البته یک مورد هست...
که میگن قدرت تأمین انرژی هزار کشتی رو داره.
شک دارم پادشاه جدیدمون اجازه بده عصاش رو قرض بگیرم.
خب، پس انگار به سارقی نیاز داری تا کمکت کنه بدزدیش.
کسی رو مد نظر داری؟
ویل نمایشنامه جدیدی نوشته که در مورد شخصیتی به نام ایاگوئه.
البته کلی شخصیت دیگه هم داره، ولی خود نمایش حول محور ایاگوئه.
شامپاین میل دارین؟
آهای!
صبحتون به خیر باشه شاهزاده لوکی.
به نظرم بد نیست کمی کالسکه شما رو سبک کنیم.
راجرز هود!
راستش با وجود اینکه تحتتعقیبی، به طرز اذیتکنندهای سرحال و قبراقی.
وای، این دیگه چه گنجیه؟
کیک اسفنجی ویکتوریایی، کیک آناناس و کیک خمیر بادامه؟
باک، کیک خمیر بادام هم دارن!
لنگ، قرار بود دنبال سکه باشیم، کیک که نمیخواستیم.
شاید تو نخواستی. وای، حتی پای هم دارن.
حواستون به شامپاین باشه. خیلی گرونقیمته.
نوشیدنی باقی مونده؟
من که همیشه اهل ویسکی بودم،
ولی خب، گمون کنم شمپاین هم به حد کافی خوب باشه.
وای!
امکان نداره.
لابد حقهای در کاره، یا تو باید روح باشی.
چون دوشیزه مارگارت من چندین ماه پیش از دنیا رفته بود.
توی دنیا مردم؟
چه خوب.
البته ببخشین، خیلی بده. واقعا ناراحت شدم.
زود باش! سریع راه بیفت.
فعلا حواسشون به همدیگه است.
- سلام. - سلام.
اِم، معذرت میخوام. جایی هست که بتونیم صحبت کنیم؟
قول میدم همهچی رو برات توضیح بدم.
تا حالا از این شیرینی خامهایها خوردین؟ واقعا حرف ندارن.
انگشتهاتون هم همراهش میخورین.
کارتون توی دزدی معرکه بود رفقا. واسه همه آبجو بریز!
به سلامتی!
خب، ازم میخوای عصای پادشاه رو بدزدم؟
تقریبا آره، درخواستم همینه.
شک ندارم اکثر آدمها وقتی...
توی دنیایی بیگانه گیر میفتن، عقلشون رو از دست میدن.
من که انقدر توی زمان و مکان اشتباه بودم که دیگه برام عادت شده.
هوم، میخوام سوالی ازت بپرسم.
توی دنیای تو هم استیو راجرزی وجود داره؟
- آره. - برام تعریف کن چطوریه.
نه، راستش...
No comments yet. Be the first to leave one.