Abbas by Abbas

Abbas by Abbas

Download Farsi/persian undertekster

Udgivelsesinfo

Abbas by Abbas 2019 1080p SHAHID WEB-DL AAC2 0 H 264-POWER fa
En kommentar af OldMan505
@Oldman505 کانال تلگرامی ما را دنبال کنید

Tags

webdl
Udgivet den: 2026-07-17
Downloads: 10
Hørehæmmede: No

Forhåndsvisning af Farsi/persian undertekster

De første 200 linjer.

تقدیم به امید عکاس لحظه های فراموشی

‫من ۲۰ سال پیش با عباس، فتوژورنالیست بزرگ ‫ایرانی‌فرانسوی، آشنا شدم‬

‫و با هم یه کتاب کار کردیم.‬

‫عباس ۶۰ سال از دنیا عکاسی کرد،‬

‫و شاهد تمام رویدادهای بزرگ زمانه ما بود.‬

‫با مجذوب شدن به نگاه منحصربه‌فرد ‫و مسیر حرفه‌ایش،‬

‫بهش پیشنهاد دادم فیلمی درباره کارهاش بسازیم.‬

.‫گفت خیلی زوده ‫قبول نکرد جلو دوربین بیاد.‬

‫گفت آدم فقط درست قبل از مردنش ‫چنین فیلمی می‌سازه.‬

‫۲۰ سال گذشت،‬

‫و عباس گفت: «اگه هنوزم می‌خوای ‫فیلم رو بسازی، الان وقتشه.‬

.‫«وقت زیادی نداریم ‫زود یه تیم پیدا کن تا شروع کنیم.»‬

‫عباس یه هفته بعد از ‫تموم شدن فیلمبرداری این فیلم فوت کرد.‬

فیلمی از کامی پاکدل

‫- خب، آماده‌ای؟ ‫- آماده‌ام.‬

‫بریم. ‫(دفتر مگنوم فوتوز، پاریس)‬

‫عباس، برداشت اول.‬

‫من سال ۱۹۶۸ وقعا عکاس شدم.‬

،‫وقتی این عکس رو دیدم ‫فهمیدم که عکاس می‌شم،‬

‫چون تمام زیبایی‌شناسیِ کارهای بعدیم ‫توش بود.‬

‫ینی همون چیزی که بهش می‌گم ‫«لحظه تعلیق».‬

‫من یه موقعیت رو فیریز نمی‌کنم.

‫معلقش می‌کنم.‬

‫می‌خوام این‌طور به نظر برسه که سوژه‌ها ‫بعد از عکس هم به کارشون ادامه دادن.‬

‫عباس پیشنهاد داد ‫فیلم رو با هم بسازیم.‬

.‫می‌دونست نتیجه ی نهایی رو نمی‌بینه خودم باید بعدا تمومش میکردم

،‫با خشونت شروع کنیم ‫بعد ترس؟‬

‫ازش خواستم ده تا از موضوعات نمادینش رو انتخاب کنه.‬

خشونت

‫متأسفانه، خشونت و ترس ‫بزرگ‌ترین بخش از کارای منه.‬

اسراییل ۱۹۷۳ موشه دایان وزیر دفاع اسرائیل

‫چون خشونت‌های زیادی رو ‫پوشش دادم.‬

‫اعتراف می‌کنم که مجذوب خشونت بودم.‬

‫نه فقط خشونتِ عریانِ ‫میدان‌های جنگ یا انقلاب‌ها،‬

‫بلکه خشونت علیه حیوانات،‬

‫خشونت علیه خودِ آدم.‬

،‫بعدها هم خشونتِ مذهب ‫وقتی کارم رو درباره خدا شروع کردم.‬

‫عکس‌ها خودشون حرف می‌زنن.‬

،‫وقتی داری کار می‌کنی ‫فکر نمی‌کنی.‬

‫وقتی برای احساسات نیست.‬

‫باید یه سپر احساسی ‫بین چیزی که می‌بینم و خودم داشته باشم.‬

،‫معنیش این نیست که بی‌احساسم ‫فقط یعنی بعداً واکنش نشون می‌دم.‬

‫می‌ره توی ناخودآگاهم.‬

‫بعد، توی کابوس‌هام برمی‌گرده،‬

‫مثل بمب‌های ساعتی.‬

با وجود اینکه سپر احساسیم همیشه فعال بود اما

‫ وقتی رنج کشیدن بچه‌ها رو ‫می‌دیدم، کم می‌آوردم.‬

‫چند بار این اتفاق افتاد.‬

‫این توی سارایوو بود.‬

‫جنازه پسربچه‌ای رو آوردن ‫که با بمب صرب‌ها کشته شده بود.‬

‫چشماش هنوز باز بود.‬

‫می‌دیدی پسربچه‌ای ‫هنوز داره رویاهای بچه‌گونه می‌بینه.‬

‫حالم دگرگون شد. البته عکاسی رو ‫ادامه دادم، اما...‬

‫دست خودم نبود.‬

‫دست خودم نبود.‬

‫سخته درک کردن اینکه ‫تو اون سن، یعنی ۲۶ سالگی اونجا بودی،‬

‫و داشتی از جنگِ یکی دیگه عکاسی می‌کردی.‬

‫- چطور ادامه میدادی؟ ‫- به عنوان یه عکاس، میری تو دل کار.‬

.‫کارته دیگه ‫این سؤال‌ها رو از خودت نمی‌پرسی.‬

،‫تو داری از شجاعت حرف می‌زنی ‫از اینکه چقدر شجاعت می‌خواد،‬

‫اما شجاعت خیلی وقت‌ها فقط ‫ناشی از نداشتنِ تخیله.‬

‫خیلی وقت‌ها.‬

،‫اما تو اون سن و سال ‫فکر می‌کنی هیچ نمیمیری.‬

‫خوب یادمه که موقع انقلاب ایران ‫فهمیدم یک موجود فانی هستم،‬

‫سال‌ ۵۷-۵۶ بود‬

،‫صبح که می‌رفتم بیرون ‫مطمئن نبودم زنده برمی‌گردم خونه یا نه.‬

،‫وقتی می‌رم ویتنام یا بنگلادش استرس دارم

‫وگرنه نمی‌رفتم.‬

‫نگران به عنوان یه عکاس.‬

.‫اما در ایران فرق می‌کرد ‫هم نگران بودم و هم درگیرش،‬

،‫چون اولا کشور خودم بود ‫مردم من بود، انقلاب خودم بود،‬

‫قبل از اینکه دزدیده بشه...‬

‫- بهش باور داشتی؟ ‫- صدالبته.‬

اما بعدش از یه نقطه به بعد ورق برام برگشت

.‫این همون لحظه بود ‫خوب یادمه.‬

‫اینا کی‌ان؟‬

‫چهار ژنرال اول ارتش شاه که اعدام شدن‬

‫بعد از یه دادگاه مخفیانه.‬

،‫با خودم گفتم: «عباس ‫این دیگه انقلاب تو نیست.‬

‫«تا جایی که می‌تونی پوشش بده، ‫اما مال تو نیست.»‬

،‫این نخست‌وزیر شاهه ‫توی یه سفر تبلیغات انتخاباتی.‬

‫و اینجا جنازه‌ش ‫توی پزشکی قانونی به نمایش گذاشته شده.‬

‫این انقلابی با تفنگش ‫بیشتر شبیه یه شکارچیه‬

که در کنار شکارش داره لبخند میزنه

‫این قبل از ‫پیروزی انقلاب بود.‬

‫می‌تونی زنی رو ببینی که داره سنگسار می‌شه‬

‫چون شبه‌نظامی‌ها ‫فکر می‌کردن که اون...‬

‫طرفدار شاه بوده.‬

‫خوب یادمه چطور می‌دویدن،‬

‫و من عقب‌عقب می‌دویدم ‫و عکس می‌گرفتم.‬

‫همیشه یکی هست که بگه ‫«عکس نگیر!»‬

:‫و من به فارسی جواب ‌دادم ‫«این برای تاریخ است.»‬

‫کلمه «تاریخ» رو که گفتم، انگار یه چیزی تو کلش تکون خورد

مثلا شاید گفت که این عکس حالا حالا چاپ نمیشه

‫و ساواک دیگه بهشون شبیخون نمیزنه

‫وقتی می‌گفتم «تاریخ»، کاری بهم نداشتن.‬

‫عکس گرفتن مسئله نبود.‬

‫مسئله این بود که آیا فوراً نشونش بدم ‫یا نه.‬

‫من و دوستام شب‌ها دور هم جمع می‌شدیم ‫و درباره کارهامون حرف می‌زدیم.‬

،‫دوستام می‌گفتن: «عباس ‫تو نباید اون عکس رو نشون بدی.»‬

‫خراب کردن چهره انقلاب...‬

‫اون موقع مردم می‌گفتن خشونت ‫فقط از طرف رژیم شاهه.‬

‫«نباید این رو نشون بدی.»‬

‫گفتم: «ببخشید،‬

‫«اما با اینکه ممکنه طرفدار انقلاب باشم...»‬

‫اوایلش بود.‬

‫«اما من یه عکاسم با مسئولیتِ‬

‫«روزنامه‌نگاری و عکاسی در قبال خودم و خواننده‌هام،‬

‫«و همین الان نشونش می‌دم.»‬

‫یه جا زن غش کرد.‬

‫ارتش مداخله کرد.‬

‫من داشتم یواشکی عکس می‌گرفتم،‬

‫چون خطرناک بود.‬

‫و یه سرباز من رو دید و با تفنگ ‫نارنجک‌اندازش اومد سمت من.‬

‫می‌ترسیدم شلیکش کنه.‬

‫اگه شلیک می‌کرد، الان اینجا نبودم.‬

،‫دیگه قضیه «برای تاریخ» رو پیش نکشیدم فلنگ رو بستم

‫روز اول فیلمبرداری تموم شد.‬

‫سعی کردم به عباس فشار نیارم ‫که اگه دلش نمی‌خواد حرف بزنه.‬

‫حس عجیبی داشتم، انگار همه‌مون ‫داشتیم سعی می‌کردیم راه و چاه رو پیدا کنیم.‬

‫خب، امروز موضوع تعصب و نفرته.‬

‫یه جورایی ادامه‌ی ‫خشونت و ترسه.‬

!‫همه‌تون چقدر خوش‌تیپ شدین ‫تکون نخورین.‬

‫یعنی، به حرکتتون ادامه بدین.‬

‫اینکه عکاس بگه «تکون نخور» ‫نشونه خوبی نیست.‬

‫با درپوشِ لنزِ برداشته، بهتر می‌شه!‬

‫خیلی حرفه‌ای نبود.‬

‫آقای عباس عزیز.‬

‫آها. عالیه.‬

‫اینم از این. خب

تعصب

‫عکس اول مال خمینیه.‬

‫واقعاً می‌شه تنش درونی رو ‫توش دید.‬

.‫خوب یادمه ‫توی شهر رم بود.‬

‫اون‌قدر بهش نزدیک بودم که مجبور شدم ‫برم عقب. واسه همین کادر این‌قدر بسته است.‬

.‫فکر کنم عکس خودش گویا باشه ‫بفرما.‬

‫بعد این عکس هست‬

‫که از تعصب ‫جلوی سفارت آمریکا می‌گه.‬

،‫دیپلمات‌های آمریکایی گروگان بودن ‫واسه همین هر روز تظاهرات بود.‬

‫می‌شه قدرت این انقلاب رو حس کرد.‬

،‫در بنگلادش ‫می‌تونی این تظاهرات رو ببینی‬

،‫تظاهرات اسلام‌گراهایی که به جای قانون مدنی ‫خواهان قانون شریعت بودن.‬

‫باز هم، چهره‌هاشون خودش گویای همه‌چیزه.‬

.‫بعدش عواقب ‫واسه همینه که این عکس بعد از اون میاد.‬

‫عواقبش این بود که این مرد جوان ‫هر دو پاش رو از دست داد‬

‫چون متعصب‌ها توی یه سینما ‫بمب گذاشتن.‬

‫چون فیلم دیدن «حرام» و ‫غیرقانونیه، هر دو پاش رو از دست داد.‬

‫فقط مسلمون ها توی دنیا متعصب نیستن

،‫این یه مراسمِ «مارگیران» هست ‫نه عشای ربانی. ‬

‫این یه فرقه‌ است که فکر می‌کنن اگه ‫باایمان باشی -‬

- ‫این رو از کتاب مقدس می‌گیرن ‫اونوقت هیچ اتفاقی برات نمی‌افته.‬

‫می‌تونن سم بخورن ‫یا مارهای سمی نیششون بزنن‬

‫و هیچیشون نشه.‬

،‫در طول مراسم ‫وقتی موسیقی پخش می‌شه،‬

‫یه مار سمی رو میارن بیرون ‫و دست به دست می‌چرخونن.‬

واقعا عجیب غریبه

‫«فوتوگراف» در زبان یونانی ‫یعنی کسی که با نور می‌نویسه.‬

‫اما می‌تونه به معنیِ ‫کسی که با نور طراحی می‌کنه هم باشه.‬

‫آقای عباس.‬

‫نورِ تختِ قشنگیه، بهترین نور ‫برای عکاسی سیاه و سفید.‬

‫- این نور رو دوست داری؟ ‫- آره، این‌طور فیلتر شده.‬

‫هیچ نقطه پرنوری نداره.‬

‫ترجیح می‌دی تو ساعت خاصی ‫عکس بگیری؟‬

،‫معمولاً صبح زود ‫با اون نور مایل،‬

‫اما سرده.‬

،‫اواخر بعدازظهر هم نور مایله ‫اما گرمه.‬

‫توی کشورهای گرم، این‌ها تنها ‫زمان‌هایی هستن که می‌شه کار کرد.‬

‫عکس‌های من اغلب ضد نور هستن.‬

.‫عاشق ضد نورم ‫ببین، این تقریباً ضد نوره، مگه نه؟‬

‫این بهتره.‬

‫- تأیید می‌کنی؟ ‫- بله.‬

.‫- دارم سفیدی رو یه کم تقویت می‌کنم ‫- بله.‬

‫مردم می‌گن: «این تویی، عباس؟ ‫نشناختمت.»‬

‫حرف بزن!‬

‫می‌تونیم بریم سراغ تحقیر. تحقیر‬

‫یه موقعیتی بود ‫که واقعاً توش حس کردم...‬

،‫...فلسطینی‌ها چه حسی دارن ‫اون تحقیر روزمره رو.‬

‫توی غزه بود.‬

،‫بعد از یه حمله ‫ارتش اسرائیل جاده رو بسته بود.‬

‫واسه همین فلسطینی‌ها ‫مجبور بودن از کنار ساحل رفت‌وآمد کنن.‬

‫با راننده‌م بودم،‬

‫و بهش گفتم: «این اکسودوس است.»

،‫گفت: «نه، نه ‫این روز قیامته.»‬

‫بزرگ‌ترین تحقیر رو توی مجموعه‌م ‫در سال ۱۹۷۸ حس کردم،‬

،‫قبل از انقلاب ایران ‫در مورد آفریقای جنوبی دوران آپارتاید.‬

.‫معدنچی‌ها رو تحت تست گرما قرار می‌دادن ‫شبیه برده‌ها بودن.‬

‫برای اینکه شرکت‌های معدنی مطمئن شوند کارگران. سیاه‌پوست زیر زمین بر اثر گرمازدگی شدید

نمی‌میرند و بازدهی دارند، آن‌ها را قبل از اعزام به عمق زمین، مجبور به گذراندن این تست می‌کردند

آن‌ها مجبور بودند برای ساعت‌های متوالی (معمولاً (۴ تا ۵ ساعت در روز و به مدت چندین روز متوالی

کارهای بدنی سنگینی مثل بالا و پایین رفتن از پله‌ها یا جابجا کردن وزنه‌های سنگین را انجام دهند

‫توی یه باشگاه سوارکاری،‬

‫سیاه‌پوست‌ها، یه زن سفیدپوست ‫و یه هندی رو می‌بینی؛ هر کس سر جای خودش.‬

‫یه مدرسه آموزش سگ‌های پلیس رو می‌بینی.‬

‫چیز حیرت‌انگیز این بود ‫که تمام هدف‌ها سیاه‌پوست بودن.‬

‫به نظرشون عادی بود.‬

‫از نظر من، عکسی ‫که نماد آپارتاید بود،‬

،‫تحقیرِ آپارتاید ‫این یکی بود.‬

‫یه سرهنگ ‫از دانشکده پلیس سیاه‌پوستان اونجا هست.‬

‫جلوی پلیس‌های آینده ایستاده ‫که بالاتنه‌شون برهنه‌ست.‬

.‫در واقع من پیشنهاد ندادم بریم اونجا ‫خودشون تعارف کردن.‬

Kommentarer

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left