Die ersten 200 Zeilen.
«مترجم: «تارخ علیخانی تلگرام: aManOfWar@
ماتس قبل فوتش...
رمزش اکانتش رو بهمون داده بود.
به نظرم از عمد بود.
مشخص بود که امیدوار بود پیداش کنیم.
چون پشت اون رمز...
دنیایی بود که ما اصلا ازش خبری نداشتیم.
یه چند پروندهای خودم حل کردم.
ایبلین ردمور هستم، کارآگاه خصوصی در خدمتتون.
گاهیاوقات باید دل رو بزنی به دریا دیگه. فرقی نمیکنه چقدر ترسناک باشه.
کمک! بیا لطفا!
میخوای کل روز اونجا وایستی؟
رابرت استین، دوستت دارم.
من بیشتر دوستت دارم.
سلام. ببریمت داخل؟
چه قشنگ.
میخوای بهش دست بزنی؟
ما والدین جوانی بودیم و ماتس اولین فرزندمون بود.
خوشگلترین و محشرترین پسری بود که به دنیا اومده.
متوجه شدیم که ماتس کندتر از بچههای همسنش رشد میکنه.
بیشتر زمین میخورد و بلند شدن واسش سختتر بود.
بالاخره بهمون گفتن که...
بیماری عضلانی نادری داره که بهش میگن دوشن.
فقط پسرها به این بیماری دچار میشن و از مادرشون بهشون میرسه.
و درمانی واسش وجود نداره.
آره. باید عجله کنیم.
آره.
روز اول مدرسه.
خیلی دردناکه که ببینی روز به روز وضع بچهات بدتر بشه.
با بدنی کاملا سالم به دنیا اومده بود.
ولی آرام و پیوسته ناتوانتر میشد.
و ماتس اومد!
بیا ماتس.
بیا!
- کمکت کنم؟ - سلام!
دستها بالا!
هر بار که مجبور بودیم کمک بخوایم رو یادمه.
با خودم میگفتم «وای، به اینجا رسید.»
سخت بود.
واقعا وحشتناک بود.
رویاهات کاملا ناپدید میشدن. اطراف تاریک میشد.
و باید رویاهای جدیدی پیدا میکردی.
فقط باید سعی میکردیم که ماتس هر روزش روزی شیرین باشه.
- از شنا خوشت میاد؟ - آره.
ایول!
سلام.
- خوش میگذره؟ - آره.
تولدت مبارک تولدت مبارک
سلام ماتس!
تولدت مبارک!
گمونم نمیدونی چیه.
میدونم چیه.
توافق کردیم که بذاریم ماتس خیلی بازی کنه...
چون خیلی چیزهای دیگه رو از دست میداد.
و هر چه بیشتر به ویلچرش وابسته میشد...
زمان بازی کردنش و تلویزیون دیدنش بیشتر شد.
وقتی بقیه ما داشتیم صبحانه میخوردیم اون بازی میکرد.
بازیها رو میبرد مدرسه و توی خونه هم بازی میکرد.
وقتی خیلی بازی میکرد واسه ما کاملا مشخص بود.
خسته میشد و اشتهاش رو از دست میداد.
به اندازه سابق خیلی سرحال و خوشحال نبود.
یادمه در مورد این حرف میزدیم...
که ماتس بیش از حد پای کامپیوتره.
چندین بار سعی کردم که قانعش کنم بیشتر بره بیرون...
و کارهای متفاوتی بکنه.
بیا.
حالا میا پرتاب میکنه.
بذار ببینیم.
میتونه توپ رو پیدا کنه؟
مامان و بابا همیشه ما رو...
با فامیلها و آشناها میبردن مسافرت.
اوایلش خوب بود...
ولی بعد مدتی سختتر شد.
یادمه یه روزی قرار بود بریم کنسرت.
و ماتس یهویی تصمیم گرفت که باهامون نیاد.
خیلی وقت بود که همهمون مشتاق این کنسرت بودیم...
واسه همین سعی کردم مجابش کنم که بیاد...
ولی ماتس تصمیمش رو گرفته بود.
میخواست عصر رو مشغول بازی باشه.
- سلام. - کجا میری ارلند؟
کنسرت.
- هیجانزدهای؟ - آره. خیلی.
آره.
- بابا؟ - بله؟
ارتباطش با دوستهاش رو از دست داده بود.
اصلا یادم نیست که زمان دبیرستان دوستی داشته باشه.
سخته که از زندگیت لذت ببری و از فرصتهات استفاده کنی...
وقتی که یکی از عزیزانت فرصتهاش...
کمتر و کمتر میشن.
نیمهشبه.
خوب بخوابی پسرم.
نه مرسی. آزمایش آخره.
داره هیجانانگیز میشه.
دارم میبندمش.
وقتی ماتس دبیرستانش تموم شد از اینجا رفت.
و از این تصمیمش خوشحاب بود.
با اینکه صرفا رفته بود طبقه اول خونهمون...
باز هم از آزادیش لذت میبرد.
یکی از اولین کارهایی که کرد این بود که یکی از تابلوهایی که دوست داشت رو آویزان کرد.
همچنین شروع به نوشتن یه وبلاگ کرد.
داد که تجهیزات مخصوصی واسش درست کنن.
با این میتونم برگردم. میبینی؟
بنگ بنگ بنگ. میتونی بپری اطراف.
- و به بعد به شلیک ادامه بدی. - متوجهام.
ایدههای سازندههای این بازی محشره.
- اوهوم. - یه دنیای کامل دیجیتالی خلق کردن.
درسته.
ماتس بهمون گفت که با بقیه بازی میکنه.
ولی فکر میکردیم این افراد ماتس رو نمیشناسن...
چون هیچوقت در واقعیت هم رو ندیدن و با هم حرف نزدن.
و طی ده سال آخر زندگیش...
احتمالا بیست هزار ساعت رو صرف این بازی کرده بود.
دنیاش به نظر خیلی محدود میاومد.
اگه دوازده ساعت در روز رو صرف بازی کردن بکنی احتمالا دیگه وقت واسه کاری نداری.
وقتی نداری که دوستهات رو ببینی.
و در واقع بزرگترین ناراحتی ما...
این بود که هرگز دوستی، عشق...
و یا احساس ایجاد تغییر رو توی زندگی بقیه تجربه نمیکنه.
آخرین فیلم ضبط شده از ماتس...
حین عروسی عموش بود.
همینطوری خوابش برد و بعد دیگه رفت.
و دیگه تموم شده بود.
هرگز نمیتونی واسه فوت فرزندت آماده بشی.
من و اون جنگیدیم...
و سختی کشیدیم و و گمونم معمولا...
حس میکردم که تقصیر من بود...
که اینطوری به دنیا اومده بود.
به نظرم ارتباطی با هم داشتیم که... خیلی قوی بود.
اون پسر تمام زندگی من بود.
و طی چند روز آیندهاش انگار زمان ثابت ایستاده بود.
فقط روی مبل مینشستیم و گریه میکردیم...
و مردم میاومدن و میرفتن و یهویی...
خیلی عجیب شده بود.
وقتی از جلوی آپارتمانش و وسایلش رد میشدم...
ویلچرش رو میدیدم که خالی بود...
خیلی عجیب بود.
آره.
و ما مونده بودیم. رابرت و میا و من...
و حداقل بیست و چهار ساعتی روی مبل نشسته بودیم.
و خوابمون نمیبرد و همهچیز خیلی گنگ شده بود.
وقتی یکمی افکارمون رو جمع و جور کردیم...
به خودمون اومدیم و گفتیم که...
«ای وای. باید به دوستهای اینترنتیش خبر بدیم.»
باید خبردار بشن که دیگه برنمیگرده.
و بعد گفتیم که «چطور خبر بدیم؟»
و رابرت یهویی یادش اومد که رمز وبلاگ ماتس رو داره.
گفت «شاید بتونم واردش بشم.»
«گمون نکنم خیلی مخاطب داشته باشه ولی امتحانش میکنم.»
و بعد نشست و همراه هم اون متن رو نوشتیم.
[فرزند، برادر و دوست عزیزمان امشب ما را ترک کرد.]
[میتوانید از این آدرس ایمیل با خانوادهی ما تماس بگیرید.]
و منتشرش کردیم دیگه.
اصلا مطمئن نبودیم که کسی میبینش یا نه.
[تسلیم میگم. ناراحت شدم که شنیدم. من فرصت نکردم ببینمش. مشخص بود که آدم خوشقلب و...]
[دوست ماتس هستم. خانوادهی عزیز ماتس. ماتس آدم خونگرم و دوستداشتنیای بود که...]
و پشت سر هم ایمیل دریافت میکردیم.
خیلی گیج شده بودیم.
چه خبر شده؟
اینها دیگه کین؟
دیوانه شدن؟
کلی آدم نامه نوشتن.
اوضاع از کنترل خارج شده بود.
رابرت، ترود و میای عزیز...
ماتس برای من یه دوست واقعی بود.
بدون شک خیلی رمانتیک بود...
و در زمینه ارتباط با خانمها خیلی موفق بود.
همیشه یه جملهای میگفت که جو رو شاد کنه.
اگه بهش میگفتی میخوای بری فیلمی ببینی...
بعدا یادش میموند که اون فیلم رو دیدی.
گوش میکرد و بعد...
یادمه که قبلا در کنارم بود...
و میتونستم در مورد موضوعات مسخرهای باهاش حرف بزنم.
و تقریبا حس میکردم عضوی از خانوادمه.
مطمئن بودی همیشه وقتی چیزی بهت میگه از صمیم قلبه.
و مطمئن نیستم که میدونست...
که چه تاثیر بزرگی روی جمعیتی بزرگ داشت.
[وبلاگی که ماتس قبل از فوتش مینوشت «تفکرات زندگی» نام داشت]
[وی تا آخر زندگیش به نوشتن در آن ادامه میداد]
[گویندهای حرفهای که صدایی شبیه ماتس داشت آن را بازخوانی کرده]
من سال 1989 به دنیا اومدم...
دقیقا موقعی که دیگه اکثر دهه هشتاد رو نبینم.
خب موسیقیهایی که از اون دهه داریم خوب بودن...
ولی مد و استایلشون وحشتناک بود.
پدهای شونه، موهای عجیب و غریب...
و رنگهای پاستلی وحشتناک.
میدونم که یه سری اینجور استایلها رو میپسندن اما دلیلشون رو نمیدونم.
همون سالی بود که دیوار برلین خراب شد.
البته من چیزی ازش یادم نیست.
تفکرش واسم جالبه.
انگار که وقتی دیوار داشت خراب میشد من به دنیا اومدم.
تازه اولین ویلچر الکتریکیم رو خریدم.
چهار تا لاستیک بزرگ داره که واسه تمام مسیرها مناسبه.
باحاله نه؟
اسمش اسکتریور بود.
No comments yet. Be the first to leave one.