The Remarkable Life of Ibelin

The Remarkable Life of Ibelin (Ibelin)

Download Farsi Persian Untertitel

Release Info

The Remarkable Life of Ibelin 2024 WEB-DL Dream Per
Ein Kommentar von CinemaDreaming
🟦 Cinema Dreaming • تارخ علی‌خانی 🟦

Tags

webdl
cinema_dreaming
persian_cc
Veröffentlicht am: 2024-11-09
Downloads: 90
Hörgeschädigt: No

Farsi Persian Untertitel-Vorschau

Die ersten 200 Zeilen.

«مترجم: «تارخ علی‌خانی ‫ تلگرام: aManOfWar@

‫ماتس قبل فوتش...

‫رمزش اکانتش رو بهمون داده بود.

‫به نظرم از عمد بود.

‫مشخص بود که امیدوار بود پیداش کنیم.

‫چون پشت اون رمز...

‫دنیایی بود که ما اصلا ازش خبری نداشتیم.

‫یه چند پرونده‌ای خودم حل کردم.

‫ایبلین ردمور هستم، ‫کارآگاه خصوصی در خدمتتون.

‫گاهی‌اوقات باید دل رو بزنی به دریا دیگه. ‫فرقی نمی‌کنه چقدر ترسناک باشه.

‫کمک! بیا لطفا!

‫می‌خوای کل روز اونجا وایستی؟

‫رابرت استین، دوستت دارم.

‫من بیشتر دوستت دارم‌.

‫سلام. ببریمت داخل؟

‫چه قشنگ.

‫می‌خوای بهش دست بزنی؟

‫ما والدین جوانی بودیم و ‫ ماتس اولین فرزندمون بود.

‫خوشگل‌ترین و محشرترین ‫ پسری بود که به دنیا اومده.

‫متوجه شدیم که ماتس کندتر از ‫ بچه‌های همسنش رشد می‌کنه.

‫بیشتر زمین می‌خورد و بلند شدن ‫ واسش سخت‌تر بود.

‫بالاخره بهمون گفتن که...

‫بیماری عضلانی نادری داره که بهش می‌گن دوشن.

‫فقط پسرها به این بیماری دچار می‌شن ‫ و از مادرشون بهشون می‌رسه.

‫و درمانی واسش وجود نداره.

‫آره. باید عجله کنیم.

‫آره.

‫روز اول مدرسه.

‫خیلی دردناکه که ببینی روز به روز ‫وضع بچه‌ات بدتر بشه.

‫با بدنی کاملا سالم به دنیا اومده بود.

‫ولی آرام و پیوسته ناتوان‌تر می‌شد.

‫و ماتس اومد!

‫بیا ماتس.

‫بیا!

‫- کمکت کنم؟ ‫- سلام!

‫دست‌ها بالا!

‫هر بار که مجبور بودیم کمک بخوایم رو یادمه.

‫با خودم می‌گفتم «وای، به اینجا رسید.»

‫سخت بود.

‫واقعا وحشتناک بود.

‫رویاهات کاملا ناپدید می‌شدن. ‫اطراف تاریک می‌شد.

‫و باید رویاهای جدیدی پیدا می‌کردی.

‫فقط باید سعی می‌کردیم که ماتس ‫ هر روزش روزی شیرین باشه.

‫- از شنا خوشت میاد؟ ‫- آره.

‫ایول!

‫سلام.

‫- خوش می‌گذره؟ ‫- آره.

‫تولدت مبارک ‫تولدت مبارک

‫سلام ماتس!

‫تولدت مبارک!

‫گمونم نمی‌دونی چیه.

‫می‌دونم چیه.

‫توافق کردیم که بذاریم ماتس خیلی بازی کنه...

‫چون خیلی چیزهای دیگه رو از دست می‌داد.

‫و هر چه بیشتر به ویلچرش وابسته می‌شد...

‫زمان بازی کردنش و تلویزیون دیدنش بیشتر شد.

‫وقتی بقیه ما داشتیم صبحانه ‫ می‌خوردیم اون بازی می‌‌کرد.

‫بازی‌ها رو می‌برد مدرسه ‫ و توی خونه هم بازی می‌کرد.

‫وقتی خیلی بازی می‌کرد ‫واسه ما کاملا مشخص بود.

‫خسته می‌شد و اشتهاش رو از دست می‌داد.

‫به اندازه سابق خیلی سرحال و خوشحال نبود.

‫یادمه در مورد این حرف می‌زدیم...

‫که ماتس بیش از حد پای کامپیوتره.

‫چندین بار سعی کردم که قانعش کنم ‫ بیشتر بره بیرون...

‫و کارهای متفاوتی بکنه.

‫بیا.

‫حالا میا پرتاب می‌کنه.

‫بذار ببینیم.

‫می‌تونه توپ رو پیدا کنه؟

‫مامان و بابا همیشه ما رو...

‫با فامیل‌ها و آشناها می‌بردن مسافرت.

‫اوایلش خوب بود...

‫ولی بعد مدتی سخت‌تر شد.

‫یادمه یه روزی قرار بود بریم کنسرت.

‫و ماتس یهویی تصمیم گرفت که باهامون نیاد.

‫خیلی وقت بود که همه‌مون ‫ مشتاق این کنسرت بودیم...

‫واسه همین سعی کردم مجابش کنم که بیاد...

‫ولی ماتس تصمیمش رو گرفته بود.

‫می‌خواست عصر رو مشغول بازی باشه.

‫- سلام. ‫- کجا می‌ری ارلند؟

‫کنسرت.

‫- هیجان‌زده‌ای؟ ‫- آره. خیلی.

‫آره.

‫- بابا؟ ‫- بله؟

‫ارتباطش با دوست‌هاش ‫ رو از دست داده بود.

‫اصلا یادم نیست که زمان دبیرستان ‫ دوستی داشته باشه.

‫سخته که از زندگیت لذت ببری ‫و از فرصت‌هات استفاده کنی...

‫وقتی که یکی از عزیزانت فرصت‌هاش...

‫کمتر و کمتر می‌شن.

‫نیمه‌شبه.

‫خوب بخوابی پسرم.

‫نه مرسی. آزمایش آخره.

‫داره هیجان‌انگیز می‌شه.

‫دارم می‌بندمش.

‫وقتی ماتس دبیرستانش تموم شد از اینجا رفت.

‫و از این تصمیمش خوشحاب بود.

‫با این‌که صرفا رفته بود ‫ طبقه اول خونه‌مون...

‫باز هم از آزادیش لذت می‌برد.

‫یکی از اولین کارهایی که کرد این بود که یکی ‫از تابلوهایی که دوست داشت رو آویزان کرد.

‫همچنین شروع به نوشتن یه وبلاگ کرد.

‫داد که تجهیزات مخصوصی واسش درست کنن.

‫با این می‌تونم برگردم. ‫می‌بینی؟

‫بنگ بنگ بنگ. ‫می‌تونی بپری اطراف.

‫- و به بعد به شلیک ادامه بدی. ‫- متوجه‌ام.

‫ایده‌های سازنده‌های این بازی محشره.

‫- اوهوم. ‫- یه دنیای کامل دیجیتالی خلق کردن.

‫درسته.

‫ماتس بهمون گفت که با بقیه بازی می‌کنه.

‫ولی فکر می‌کردیم این افراد ‫ماتس رو نمی‌شناسن...

‫چون هیچ‌وقت در واقعیت هم رو ندیدن ‫ و با هم حرف نزدن.

‫و طی ده سال آخر زندگیش...

‫احتمالا بیست هزار ساعت ‫رو صرف این بازی کرده بود.

‫دنیاش به نظر خیلی محدود می‌اومد.

‫اگه دوازده ساعت در روز رو صرف بازی کردن ‫بکنی احتمالا دیگه وقت واسه کاری نداری.

‫وقتی نداری که دوست‌هات رو ببینی.

‫و در واقع بزرگ‌ترین ناراحتی ما...

‫این بود که هرگز دوستی، عشق...

‫و یا احساس ایجاد تغییر رو توی ‫زندگی بقیه تجربه نمی‌کنه.

‫آخرین فیلم ضبط شده از ماتس...

‫حین عروسی عموش بود.

‫همین‌طوری خوابش برد و بعد دیگه رفت.

‫و دیگه تموم شده بود.

‫هرگز نمی‌تونی واسه فوت فرزندت آماده بشی.

‫من و اون جنگیدیم...

‫و سختی کشیدیم و و گمونم معمولا...

‫حس می‌کردم که تقصیر من بود...

‫که این‌طوری به دنیا اومده بود.

‫به نظرم ارتباطی با هم داشتیم که... ‫خیلی قوی بود.

‫اون پسر تمام زندگی من بود.

‫و طی چند روز آینده‌اش ‫ انگار زمان ثابت ایستاده بود.

‫فقط روی مبل می‌نشستیم و گریه می‌کردیم...

‫و مردم می‌اومدن و می‌رفتن و یهویی...

‫خیلی عجیب شده بود.

‫وقتی از جلوی آپارتمانش ‫ و وسایلش رد می‌شدم...

‫ویلچرش رو می‌دیدم که خالی بود...

‫خیلی عجیب بود.

‫آره.

‫و ما مونده بودیم. ‫رابرت و میا و من...

‫و حداقل بیست و چهار ساعتی ‫روی مبل نشسته بودیم.

‫و خوابمون نمی‌برد و همه‌چیز ‫ خیلی گنگ شده بود.

‫وقتی یکمی افکارمون رو جمع و جور کردیم...

‫به خودمون اومدیم و گفتیم که...

‫«ای وای. باید به دوست‌های اینترنتیش ‫ خبر بدیم.»

‫باید خبردار بشن که دیگه برنمی‌گرده.

‫و بعد گفتیم که «چطور خبر بدیم؟»

‫و رابرت یهویی یادش اومد که ‫ رمز وبلاگ ماتس رو داره.

‫گفت «شاید بتونم واردش بشم.»

‫«گمون نکنم خیلی مخاطب داشته باشه ‫ ولی امتحانش می‌کنم.»

‫و بعد نشست و همراه هم اون متن رو نوشتیم.

‫[فرزند، برادر و دوست عزیزمان ‫ امشب ما را ترک کرد.]

‫[می‌توانید از این آدرس ایمیل ‫ با خانواده‌ی ما تماس بگیرید.]

‫و منتشرش کردیم دیگه.

‫اصلا مطمئن نبودیم که کسی می‌بینش یا نه.

‫[تسلیم می‌گم. ناراحت شدم که شنیدم. من فرصت ‫نکردم ببینمش. مشخص بود که آدم خوش‌قلب و...]

‫[دوست ماتس هستم. خانواده‌ی عزیز ماتس. ‫ماتس آدم خون‌گرم و دوست‌داشتنی‌ای بود که...]

‫و پشت سر هم ایمیل دریافت می‌کردیم.

‫خیلی گیج شده بودیم.

‫چه خبر شده؟

‫این‌ها دیگه کین؟

‫دیوانه شدن؟

‫کلی آدم نامه نوشتن.

‫اوضاع از کنترل خارج شده بود.

‫رابرت، ترود و میای عزیز...

‫ماتس برای من یه دوست واقعی بود.

‫بدون شک خیلی رمانتیک بود...

‫و در زمینه ارتباط با خانم‌ها خیلی موفق بود.

‫همیشه یه جمله‌ای می‌گفت که جو رو شاد کنه.

‫اگه بهش می‌گفتی می‌خوای بری فیلمی ببینی...

‫بعدا یادش می‌موند که اون فیلم رو دیدی.

‫گوش می‌کرد و بعد...

‫یادمه که قبلا در کنارم بود...

‫و می‌تونستم در مورد موضوعات ‫ مسخره‌ای باهاش حرف بزنم.

‫و تقریبا حس می‌کردم عضوی از خانوادمه.

‫مطمئن بودی همیشه وقتی ‫ چیزی بهت می‌گه از صمیم قلبه.

‫و مطمئن نیستم که می‌دونست...

‫که چه تاثیر بزرگی روی جمعیتی بزرگ داشت.

‫[وبلاگی که ماتس قبل از فوتش می‌نوشت ‫«تفکرات زندگی» نام داشت]

‫[وی تا آخر زندگیش به نوشتن ‫ در آن ادامه می‌داد]

‫[گوینده‌ای حرفه‌ای که صدایی شبیه ‫ ماتس داشت آن را بازخوانی کرده]

‫من سال 1989 به دنیا اومدم...

‫دقیقا موقعی که دیگه اکثر ‫ دهه هشتاد رو نبینم.

‫خب موسیقی‌هایی که از اون ‫ دهه داریم خوب بودن...

‫ولی مد و استایلشون وحشتناک بود.

‫پدهای شونه، موهای عجیب و غریب...

‫و رنگ‌های پاستلی وحشتناک.

‫می‌دونم که یه سری این‌جور استایل‌ها ‫ رو می‌پسندن اما دلیلشون رو نمی‌دونم.

‫همون سالی بود که دیوار برلین خراب شد.

‫البته من چیزی ازش یادم نیست.

‫تفکرش واسم جالبه.

‫انگار که وقتی دیوار داشت ‫ خراب می‌شد من به دنیا اومدم.

‫تازه اولین ویلچر الکتریکیم رو خریدم.

‫چهار تا لاستیک بزرگ داره که ‫ واسه تمام مسیرها مناسبه.

‫باحاله نه؟

‫اسمش اسکتریور بود.

Kommentare

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left