Die ersten 200 Zeilen.
دکتر چی گفت؟ حالش چطوره؟
مدل موهامو نگاه کن. موهام کلا ریخته به هم.
میبینی؟ خیلی بلندش گذاشته.
مجبور شدم دوباره برگردم پیشش تا اصلاحش کنه. اصلا کارش ناامید کننده است.
این سلمونی فقط بلده مو بشوره!
میتونه موهاتو صاف کنه یا هر مدل دیگهای که میخوای، اما بلد نیست درست و حسابی کوتاه کنه.
نمیدونم کی قیچی داده دست این!
چه احمقی واقعا.
آدم توی اوج جوانیش اینطوری خراب بشه.
چه دختر فوقالعادهای بود؛ همونی که باعث شد این احمق روی پاهاش بایسته.
اومد خونهمون گفت: «از آشناییتون خوشبختم. من آلفردو هستم.»
شش سال باهاش بود! شش سال، نه فقط شش ماه!
بعدش غیبش زد! تلخیش اینجاست که خواهرم الان داغون شده.
ولی دکتر چی گفت؟ حالش چطوره؟
نمیدونم، حرفای همیشگی.
وقتی دکتر منو دید، پرسید: «شما دوستپسرش هستید؟»
گفتم: نه، دوستپسرش یه احمقِ نادونه.
من برادرشم.
بعد دکتر گفت: «پس اگه دوستپسرشو دیدی،»
بهش بگو این دختر باید کمی خوش بگذرونه و به آرامش نیاز داره.
به آرامش.
به آرامش.
خب معلومه که نیاز به آرامش داره، سه سال پیش ولش کرده رفته!
توی این سه سال هیچکاری نکرده. به دکتر گفتم: «خب شاید خودت بتونی بهش آرامش بدی!»
من که نمیتونم، چون برادرشم.
سه ساله دوستپسرش ولش کرده.
دیگه بیرون نمیاد و نمیخواد هیچکس رو ببینه.
بعضی وقتها بهش میگم: «با چندتا از دوستام آشنا شو.»
«دوست داری با چندتا از دوستام ببینین همو؟ فقط برای اینکه حال و هوات عوض شه و آروم بشی.»
- ماریو، با خواهر من ازدواج میکنی؟ - خب،
رک و راست باش و بگو: «تو، خواهرت و تمام طایفهتون حالمو به هم میزنید!»
واسه همین دیگه هیچی ازت نمیرسم!
اصلا نمیشه با تو حرف زد.
فقط وقتی درباره مدرسه، ماشین یا چیزای دیگه حرف میزنیم عالی هستی.
اما تا حرف گابریلا میشه، ۱۸۰ درجه عوض میشی!
- میشی یه آدم دیگه. - باشه، به هر حال ممنون!
دیگه بسه، خداحافظ.
از بین همه مردهای دنیا، تو دلت میخواد من به خواهرت آرامش بدم؟!
نه، خودم ردیفش میکنم، نگران نباش. حق با توه.
اینطوری نیست که بخوام اصرار کنم یا مجبورت کنم.
- با این حال، خواهرم... - دوباره تکرارش نکن! واسه همین از ماشین پیاده شدی؟!
یعنی با خودم هم نمیتونم درباره خواهرم حرف بزنم؟
- تو داری با من حرف میزنی! - نه، داشتم به خواهرم فکر میکردم و افکارمو بلند گفتم.
- اومدی اینجا، افتادی دنبال من و داری از خواهرت میگی! - فقط پرسیدم دلت میخواد باهاش ازدواج کنی یا نه.
- تو اصلا نمی فهمی! ما با هم دوستیم، این کارا خجالتآوره! - خیلی خب. بحث تمومه.
قطار داره رد میشه، من رفتم. تو فقط بلدی مظلوم نمایی کنی.
حتی نمیتونم درباره خواهرم حرف بزنم!
تمومش کن.
همین و بس.
اگه راهبند بالا نمیره یعنی یه قطار دیگه داره میاد. بوق نزن!
دارم میبینم.
هی، آقای سوزنبان!
- روزی چندتا قطار از اینجا رد میشه؟ - چندتا؟ خیلی زیاد.
- آقای سوزبان، منظورت از «خیلی زیاد» چیه؟ - پنج تا، شش تا، هفت تا، حتی بیشتر.
دارن تغییر مسیر میدن.
- تغییر مسیر میدن؟ - یعنی چی؟
نمیدونم، واسه خدمات عمومی یه احمقی مثل اینو استخدام کردن.
من از کجا بدونم منظورش از «تغییر مسیر» چیه؟
- میخوای بدونی تغییر مسیر یعنی چی؟ - نه، نه. آروم باش.
از این بدتر نمیشه.
- حالا چیکار کنیم؟ - منتظر میمونیم همه قطارها رد بشن.
نمیتونیم رد بشیم، اما شاید،
بتونیم از این راه بریم و ببینیم ما رو به اونطرف میرسونه یا نه.
- بلدیش؟ - این راهی که اونجاست.
بلدیش؟ از اون طرفه.
- میدونم، اما تا حالا ازش رفتی؟ - قبل از هر چیزی، آروم باش!
من که سوزنبان نیستم، اوکی؟
حرف من اینه که شاید این جاده بتونه ما رو از اونطرف ریل رد کنه.
- تو که تا حالا ازش نرفتی. - خب، الان میرم!
نه، صبر کنیم همه قطارها رد بشن، بعد رد میشیم.
– نه، حالا که بلدی از همین راه میرم. – نه، بلد نیستم؛ بیا فقط امتحانش کنیم.
- یعنی همین جادهست؟ - صبر کن.
- تابلو چی نوشته؟ - لنینو.
- مستقیم برو جلو. - دارم مستقیم میرم.
- مستقیم برو جلو. - آره، دقیقا مستقیم.
- لعنتی! - گفتم مستقیم برو!
تو روحش! ماشین خراب شد!
فکر میکنی این آب قابل خوردنه؟
نمیدونم.
شاید واسه گوسفندا خوب باشه.
- واسه کی؟ - واسه گوسفندا!
یه جوری گفتی انگار صدای شیپور بود!
نه، فقط گفتم «واسه گوسفندا».
ای خدا، چه روز رو مخیه!
- شدید داره بارون میباره. - ای بابا.
حواست نیست. بزار یه چیزی بهت بگم. تا الان خیلی آروم بودی.
میدونی که دوستت دارم.
اما حواست هست وقتی کلافه میشی چقدر رو اعصاب میری؟
تازه روی کارت به عنوان معلم هم اثر میذاره.
میدونم، چون دیدم که دانشآموزا رو میاندازی بیرون...
بعد میان پیش من و میگن: «آقای معلم مشکلات خانوادگی داره.»
«بعد سر ما عصبانی میشه، چرا آخه؟!»
میدونم کار درستی نیست. صرفنظر از خواهرم.
- میدونم. - منم مشکلات شخصی خودمو دارم.
اما درکت میکنم، قصد سرزنش کردنت رو ندارم.
بگو ببینم کی اینو بهت گفت؟ جاکتی بود؟
چی؟ منظورت بهمریختگیت تو کاره؟ نه نه. یادم نمیاد.
- چرنديات جاکتی بود؟ - نه. جاکتی نبود.
- میاندازمش ببره! - ولی اون به من نگفت.
بخاطر این ردش نمیکنم، من اول سال تحصیلی تصمیممو گرفتم.
من درباره بعضی چیزا حس ششم دارم.
اگه جاکتی بود بهت میگفتم.
- اون نبود. - خب پس.
تو همهشونو انداختی بیرون، حتی دیلوکا رو.
بهش گفتم که بزرگترها هم اشتباه میکنند.
واسه بچهها فیلسوفبازی درنیار، فقط کارت رو بکن.
نیازی به فلسفهبافی نیست! «بزرگترها هم اشتباه میکنن» و این حرفا.
خب، حالا چیکار کنیم؟
- قبلا بهت گفتم، بیا بریم اون طرف رو بررسی کنیم. -منم دیدمش.
- بریم اونجا. - شاید هتلی، مسافرخانهای چیزی باشه.
یالا. داره بارون میاد.
- صبر کن! - واسه چی صبر کنم؟؟ داره بارون میاد!
ببینیم تلفن دارن یا نه.
- در بزن. - من میزنم.
عصر بخیر... ماشینمون همین نزدیکیها خراب شده.
کاملا خیس شدیم، تا اینجا دویدیم.
تلفن دارید؟ باید یه تماس بگیریم چون ماشین...
- توی بارون خیسِ خیس شدیم. - تلفن!
میتونیم امشب رو اینجا بمونیم؟
واسه خوابیدن؟ طبقه بالا هست.
- میتونیم؟ - گفت آره، بدو عجله کن!
- طبقه بالا؟ - آره.
لعنت بهت، مستقیم برو جلو! گفت طبقه بالا.
- سلام! - مبادا الان سلام کنی!
- برو طبقه بالا. - طبقه بالا کجاست؟ من بلد نیستم!
- طبقه بالا کجاست؟ - بالاست!
انقدر خیسیم که خوابمون نمیبره.
- ممنون، برو بالا. - هیچی نمیتونم ببینم!
- چراغ خاموشه. - کلیدش کجاست؟
- کلید برق. - آروم باش. روشنایی کجاست؟
- روشنایی؟ طبقه بالا شمع هست. - همهچی طبقه بالاست؟!
- خب پس، چراغ خاموشه. - برو! شب بخیر.
شب همگی بخیر.
عجله کن، اندازه یه پیرمرد ۹۰ ساله کندی!
- هیچی نمیبینم. - اول من میرم.
- میخوای اول تو بری؟ - آره.
- آخ. پام گیر کرد! - معلومه دیگه، پله هست!
چیکار میکنی؟ یکم آرومتر.
ماریو! یه یارو اونجا خوابیده.
کاریش نداشته باش، کی میدونه! شاید غیر از اون کسای دیگهای هم باشن.
- همه رو میفرسته طبقه بالا! - بیا اونجا دراز بکشیم.
- یه تکه چوب اونجاست. - اینم از تختها.
از خستگی دارم میمیرم.
با تمام لباسام میخوابم، اینجا پر از پشهست.
- چی؟ - چی شده؟
- کدام پشه؟ - کجا؟
تو گفتی اینجا پر از پشهست! پشه منو مریض میکنه، شوخی نکن باهام.
اینا تختهای قدیمی هستن، معمولا پر از پشهان.
خب پس... منم با لباس کامل میخوابم.
ترجیح میدم برونشیت بگیرم تا اینکه پشه نیشم بزنه و مریض بشم.
- این صدای چی بود؟ - یارو داره خرناس میکشه.
نمیذاره بخوابیم. اگه این کارو بکنی خرخرش قطع میشه.
ماریو...
- ماریو! - نمیخوای بخوابی؟! مگه خسته نبودی؟
- چرا. - خب بخواب پس!
- میشه انقدر تکون نخوری؟ - چرا تکون نخورم؟
- چون از پشه میترسم! - خب. بیحرکت میمونم.
نمیتونی آروم بگیری؟! حتما باید تحت هر شرایطی تکون بخوری؟
میتونم جامو عوض کنم؟
میتونم اینطوری بخوابم؟
- یه پوزیشن راحت پیدا کن. - نه همینطوری میخوابم.
- میخوام ببینمش. - من این حالت رو ترجیح میدم.
یه حالتی پیدا کن که توش احساس راحتی کنی.
نمیدونم چی باعث میشه راحت باشم.
- الان راحتی؟ - آره.
سال ۱۴۹۲ میلادی.
هی! چرا اومدی تو تخت من!
آره، توی خواب جابهجا شدم.
- داره از پنجره جیش میکنه! - چی؟
آروم باش.
آروم باش.
هی... این دیگه چی بود؟
نمیتونه واقعی باشه. ببخشید.
تمام شب داشت خرناس میکشید.
- این خون واقعیه! - دستتو به من نشون نده!
- راهبها بودن! - کار ما نبود، ما خوابیده بودیم!
بعدش دیدیم که به جای دستشویی داره از پنجره جیش میکنه.
- بعدش یهو... بوووم! - روی دستاش خونه!
منظورت چیه؟ میدونی که من بهش دست زدم.
- چرا اینو میگی؟ - بعدش تمام شب به خرناس کشیدن ادامه داد.
به خرناس کشیدن ادامه داد و...؟ ای وای خدا!
- لعنت به راهبها. رميجيو! - داشت جیش میکرد و بعدش...
لعنت بهشون! آخرین برادرم رو هم کشتن!
رميجيو، تو میدونستی نباید بیای مسافرخونه! خودت اینو میدونستی!
لعنت بهشون!
صبح بخیر.
اون بالا داشت از پنجره جیش میکرد،
و یهو شَپَلق! یه چیزی خورد بهش
و مرد! ولی فکر کنم شوخی باشه.
ببخشید دیگه خیلی دیر شده، ما باید بریم.
یه مرد مرده طبقه بالاست!
- اما شوخیه! - شوخی؟ آره شوخیه، ولی من ترسیدم!
- اصلا ما کجا هستیم؟ - توی فریتولی.
- فریتولی؟ - فریتولی.
چرا اینطوری لباس پوشیدید؟
- لباس خودتون چی؟ - ما؟
- ما مرتب و شیک لباس پوشیدیم، نه مثل شما. - لااقل لباسامون طبیعیه!
بدون اسب و جنازه و شمشیر و این جور لباسا...
- اصلا... الان چه سالیه؟ - سال ۱۴۰۰.
تقریبا ۱۵۰۰.
No comments yet. Be the first to leave one.