Die ersten 199 Zeilen.
شناگران، توجه کنید
استخر تعطیلـه
لطفاً به سمت خروجی برید
« پذیرش »
تو اینجا چیکار میکنی؟
باشه
« ترجمه از امیر فرحناک » در تلگرام FarahSub@ ⇒
وایسا ببینم. چه گهی میخوری؟
بسـه
لاکردار. آروم باش
به نظرت میشه بالا رفت؟
چیـه؟
هم مار، هم ارتفاع؟
خیلیخب
پشمام
واقعاً فکر کردی میتونی بلندش کنی؟
میتونم
لامصب
عنکبوت تار مخروطی
روی شونهاتـه
تکون نخور
کون لقت، لاشی
چتـه؟
چه غلطی میکنی؟
یه بار دیگه هل بده ببینم
لعنتی
چه گهی میخوری؟
از سایهی خودت هم میترسی؟
هان؟
بهتره دیگه بریم
آره. باشه
یعنی چی اونوقت؟
نمیدونم، چیز بدیـه یا خوب؟
قضیهی خاصی نیست
آره، ولی خب… بیخیال
چی رو بیخیال؟
توی مدرسه بیمحلی میکنی،
بعدش میگی بریم بیرون؟
با خودت چند چندی؟
بیمحلی نمیکنم
خوبش هم میکنی
توی مدرسه یه آدم دیگهای
ولی وقتی تنهاییم کلاً عوض میشی
بگو چه فرقی کردم
- کلاً رفتارت، لحن حرف زدنت… - یدونه هم نتونستی بگی
صحبتهات، راه رفتنت… همه چیزت فرق میکنه.
من همون عوضیِ سابقم، رفیق
نخیرم
بیفت زمین
ولم کن
خیلیخب
تابحال اونجا رفته بودی؟
سمت… کارخونه
نه. اولین باره
تو چی؟
آره، من هم اولین بارمـه
ایول
چیزی به کسی نگو
این که رفتیم توی کارخونه
آره، نه… خیالت راحت
تا بعد؟
تا بعد
آیا عشق رو به زندگی خودش راه میده؟
و با پذیرفتن محبت خدا،
آماده میشه تا آزادانه انتخاب کنه؟
انتخابهایی که اون رو به اینجا بیارن
تا به گناهانش اعتراف کنه
چون همگی میدونیم که تربیت فرزند
یه مسئولیت جسمانی و روحانیـه
مطمئنم که با حرفهام…
سرتون رو درد آوردم
خودم هم خسته شدم
واسه همین خوشحال میشم همگی دلهامون رو یکی کنیم و
واسه این کوچولو دعا کنیم
به نظرت مامانه چند سالش بود؟
نِیم!
احتمالاً ۱۲
ولی میدونی، اینجا بچههای بزرگتر هم میان
مامان
سالی فرانکستون هم از اون آهنگهای ترنسِ روانشناختی
خوشش میاد
اسمش در واقع «سایترنس»ـه و (ترنسِ توهمزا)
از وقتی اومدیم این شهر، بهش گوش ندادم
با کسی هم هنوز دوست نشدی
مامان، بس کن
سایترنس؟
چند وقتـه بهش میگم روانشناختی؟
یه سه سالی میشه
شرط میبندم کلی بهش میخندیدی
هنوز هم میخندم
آرلین
تو باید… نِیم باشی
من رادم
پسرم، هانتر، رو که میشناسی، هممدرسهای هستید
سلام، دادا
آرلین، به اون… به اون قضیه فکر کردی؟
داستانت
لازم نیست خیلی بهش شاخ و برگ بدی
طرفهای غروب بود و…
رگههای نارنجی توی آسمون به چشم میومد
بعدش…
صدای زنگ اومد، از اون…
زنگولههای قلابی که صدای نازکی دارن
بعد برگشت گفت: «خدا داره صدات میکنه، نیم.»
«بهش گوش بده.»
من هم بهش گفتم:
«از این خزعبلاتی که سرهم میکنی خسته شدم.»
«اون فقط یه ماشین بستنیفروشیـه»
اون هم بعدش گفت:
«اون روز رو میبینم، اون روز رو میبینم…
به چیزهایی باور داری که به چشم نمیشه دید»
بعدش بازم زد زیر خنده
قبلاًها خیلی میخندید
نباید اینا رو بهت میگفتم. شرمنده
شرمنده واسه چی؟
از اینجا خوشت میاد؟
چی؟
از چیِ این شهر خوشت میاد؟
نه، مامانم میخواست بیاد اینجا
گفت یجور حس تعلق بهش داره
به چی؟
آدمای معتقد
چمیدونم. از اینجور چرندیات
حالا… توی این گهدونی گیر افتاده
پس… هیچی؟
چی؟
از هیچ چیزِ اینجا خوشت نمیاد؟
نه
هیچی
میدونستم چیکار میکرد. داشت قدم میزد.
چون اگه قدم میزد،
دیگه لازم نبود در موردش بحث کنیم
میدونستم همچین بلایی قراره سر تام بیاد
در واقع، سر جفتمون
من هم توی سکوت هولناک خونه نشستم
ولی توی اون سکوت یکی دیگه رو پیدا کردم
یکی که بهم گوش میداد
یکی که حرف از مرگ میزد،
ولی… از همه مهمتر،
از زندگی میگفت
مسیح رو توی اون سکوت پیدا کردم
حالا اون سکوت برام دلنشینـه
بهم احساس امنیت میده
تو نیز، ای مرگ بینوا، (سونت دهم از جان دان)
توان کشتن مرا نداری
خواب و آسایش،
که تنها سایهای از تو هستند،
این همه لذت میبخشند؛ پس آنچه از تو نصیب انسان میشود،
باید بسی دلپذیرتر باشد
و بهترینِ ما، زودتر از دیگران…
واقعاً؟
نه
نیم، مطمئنی چیزی نمیخوای؟
چای، آب، آبمیوه؟
آبجو چطور؟
- فکر میکنه خیلی بامزهست - غیر از اینـه؟
ما مشروب نمیخوریم
ایزی؟
مرسی
خب…
تو…
نمیخوای بگی قضیه چیـه؟
حال مامانت خوبـه؟
میدونم سختیهای زیادی رو از سر گذروندید
قول میدید به هانتر نگید من اینجا بودم؟
خواهش میکنم نگید کار من بوده
تابحال توی اینجور مراسمها بودی؟
آره
باز ننه بابام واسه این اسکلها نمایش راه انداختن
آره، راست میگی
بابام خودش یکی از اون اسکلهاست
به خیالش طرف میتونه جلوش رو بگیره
جلوی چی رو؟
- حسش میکنی؟ - نه، مرسی
بگو چه حسی داری
آمم…
گمونم اینجا یکم سرده
خوبـه
سرما نشونهی خوبیـه
توی هر دمایی شکوهی هست
تمامی عذابها…
اینم از این
درمان شدید
حسش میکنید؟
نه راستش… حس نمیکنم
فقط بیشتر سردم شده
این همون قدرت خداونده که قلبت رو در بر گرفته
تمام شهوت،
تمام ابتذال،
تمام تمایلاتتون…
الانـه که از بین بره
نه فردا، الان
همین الان
نگاه کنید
به آتیش نگاه کنید
به قدرتِ شعلهی مقدست،
آنچه را به ناپاکی آلوده شده، دوباره پاک و نو بگردان
ای پروردگار، دو آتش وجود دارد:
یکی که میآلاید و یکی که اصلاح میکند
No comments yet. Be the first to leave one.