Die ersten 200 Zeilen.
ط
ط م
ط م
طمم
ط مع
طم ع
طمع
در دوازدهم ژانويه ي 1924 به درخواست کارگردان يه گروه کوچک دعوت شدند تا شاهد پخش محدود نُه و نيم ساعته ي شاهکار اريک فون اشتروهيم ،يعني«طمع»باشند
بعد از اکران عمومي اين فيلم در دسامبر 1924 در نيويورک به دستور مسئولين استوديوي فيلم سازي،فيلم به کمي بيش از دو ساعت کاهش يافت
حذف بخشي از اين فيلم، بزرگترين تراژدي تاريخ سينما محسوب مي شود،اين بخش محذوف را «جام مقدس » .سينما ناميده اند
تلاش ما اين بوده تا روايت گمشده ي داستان را آنگونه که در ذهن اريک فون اشتروهيم بوده،بازسازي کنيم
اگر مي توانستم اندکي از رنجي را که به علت نابود شدن اين اثر واقعي ام بر من عارض شد، برايتان توضيح دهم،حاضر بودم سه هفته ي بدون وقفه برايتان حرف بزنم اريک فون اشتروهيم
طمع
براساس رمان«مکتيگو»اثر فرانک نوريس
من هرگز عابدانه کاري را انجام ندادم، من هرگز از روي عمد کلاهم را برنداشتم و بخاطر پشيزي آن را بر سر نگذاشتم
به خدا سوگند، من حقيقت را به آنان گفتم آنان ،يا حقيقت را دوست داشتند يا نداشتند آنچه بر من رفت چه بود ديگر؟ من حقيقت را به آنان گفتم چرا که آن را حقيقت مي دانستم و اکنون نيز آن را حقيقت مي دانم
کارگردان اريک فون اشتروهيم
پيشکش به مادرم
معدن طلاي بيگ ديپر
طلا طلا طلا طلا درخشان و زرين ،سخت و سرد،مذاب و منقوش، حکاکي شده،پهن شده، سخت بدست مي آيد و آسان حفظ مي شود
مکتيگو
مادر مکتيگو
پدر مکتيگو
مادر مکتيگو سهمش را از درآمد هفتگي خواست
...دکتر پوتر،بدون درد،کشيدن و پر کردن دندان
پدر مکتيگو بهش گفت که اين فرصت خوبيه تا دندوناشو درست کنه
مست کردن از نظر قانون جرم محسوب مي شود اين قانون برداشته نشد تا اينکه زيرپا گذاشته شد
....مناسبترين کار در زندگيش ، ترک کردن زندگي بود
مادرِ مکتيگو به دکتر التماس کرد که پسرش را به عنوان شاگرد با خودش ببرد
آه اي جاه طلبي نفرت انگيز،جذ به و کشش توست که ...ما انسانهاي فناپذير را مصيبت زده کرده
در هر دگرگوني که هر 5 سال يکبار اتفاق مي افتد ....ما بسيار تغيير مي کنيم و همينطور
دکتر پوتر دو نفر داوطلب از ميان مخاطبانش انتخاب کرد
ولي مکتيگو خجالت مي کشيد او پيش از اين هرگز بر روي يک زن اين کار را انجام نداده بود
از دختر خواستند تا از صندلي بلند شود اينگونه به دختر توهين شد
:مکتيگو از رفتار غير عادي او سر درنمياورد او با دستان عريانش(بدون دستکش)دندان آن مرد را کشيد
مادر شما،خانم مکتيگو ،ديروز در گذشتند و از من درخواستند تا به شما اطلاع دهم که ايشان مايملک و مبلغ 250 دلار را ...در اختيار من گذاشتند من به محض اينکه بدانم شما کجاهستيد مي فرستم
و خودش را از دست آن شياد رهانيد تا «سالن دندان پزشکي» خودش را با مجوز بخش شهري در خيابان "پُلک" افتتاح کند
پنج سال گذشت،مکتيگو احساس مي کرد در زندگيش موفق است .به گونه اي که بهتر از اين نمي شد
مارکوس دستيار آقاي گرانيس در يک بيمارستان کوچک مربوط به سگها بود که مدتي بعد در حوالي کوچه اي افتتاح شد دقيقا نزديک خيابان پُلک
داروخانه ي ريسي ماده بيهوشي
ماريا مکپا زني مکزيکي بود که از اتاق هاي مستأجرين مواظبت ميکرد
خرت و پرت داري؟
نه
مطمئناً
آقاي گرانيس در يکي از اتاقهايي که پشت اتاق مکتيگو بود، زندگي مي کرد
...خانم بيکر يک خياط بازنشسته يک اتاق کوچک در پايين سالن داشت
اونجا بين مستأجرين، بحث درباره ي دو مستأجري که عاشق يکديگر بودند درجريان بود
عجيب اينکه اين دو همديگر را نمي شناختند و قبلا حتي يک کلمه هم بين آنها رد و بدل نشده بود
ولي اتاق آنها به وسيله ي يک تيغه از هم جدا شده بود اونها مي تونستند تمام حرکات همديگر را بشنوند
مارکوس شولر يگانه دوست صميمي دندانپزشک بود
نگاه کن به اون... اون يک pip نيستش
دقيقاً يک pip !هست،لغتش همينه
اي لعنتي،ديرم ميشه،مي خواستم دختر عموم،ترينا، را در"فري" در ساعت پنج و نيم ببينم تا الان داشتم به سر و وضعم ور مي رفتم
من بايد بزنم بيرون
خداحافظ مک، هيچکاري نکن تا من انجام ندادم مي دوني که
فروشگاه اُلبرمن
ترينا کسب و کار کوچک خودش را داشت او حيوانات کشتي نوح را براي فروشگاه اُلبرمن ساخت
سلام عمو
عموجان فقط آمدم تا عرض ادبي کنم چون عجله دارم من با مارکوس در فري قرار دارم .
امروز قصدخريد داري دکتر؟
فعلاً پول کافي براي خريد هر دوشون رو ندارم فقط اون پرنده ي نر و قفسش رو برمي دارم
بالاخره پرنده ي خودتو خريدي
آقاي گرانيس خرت و پرت داريد؟
...اوه ماريا ... نميدونم
آقاي گرانيس شما چرا اون کتاب ها رو شيرازه بندي مي کنيد؟ اون براي شما خوب نيست
درسته،مي دونيد که کمي عادت دارم، من سيگاري نيستم اين کار برام يه جورايي جانشين پيپ کشيدنه
خرت و پرت نداريد؟
..شما هميشه سراغ خرت و پرت مي دونيد که من خرت و پرت ندارم
شما دو نفر دقيقا مثل هميد شما کمترين خرت و پرت رو داريد
مارکوس شنبه ها عصر با خانواده ي "سيپ" ( خانواده ي ترينا) ناهار مي خورد خانه ي سيپ در ايستگاه خيابان "بي " کنار خط آهن بود
!!احترام بذاريد
!پدر،بچه هارو بنشونه،بعدش شام آماده است
گروهان بنشينه
!همه به گوش،به پيش
!بنشينيد
توجه کنيد! براي بچه ها خوب نيست که فردا بيان پيک نيک
سمساري زرکُف
ماريا خرت و پرت ها رو به "زرکوف" فروخت،کهنه پارچه ها ،بطري ها،گوني ها ...زرکوف هماني است که در کوچه ي پشتي در يک مخروبه کثيف زندگي مي کرد
....تکه ي طلايي که از دندانپزشکي مکتيگو دزديده شده بود
اسم تو فقط ماريا نيست،درسته؟
!اسمم ماريا ميراندا مکاپا است
!يه سنجاب بگير و بعدش بذار بره
درباره ي اون ظروف طلا که آخرين بار اينجا بودي و دربارش حرف زدي چه خبر؟
...اون بشقابي که گفتي پدرت در آمريکاي مرکزي سالها قبل داشتش ...يادت اومد؟طلاي سرخ ،مثل پرتقال
. اونجا بيش از صد قطعه بود که همش طلا بود
.تو بايد اون صحنه رو ديده باشي که اون درِ ِصندوق چرمي باز شد ..حتما چشمات برق مي زد
به نظرت چقدر مي ارزيدن؟
اوه،يک ميليون دلار
...يک ميليون دلار،يک دست ظرف طلا به ارزش يک ميليون دلار
يک دست کاسه بزرگ قيمتي،يک بشقاب و يه سطل و يه عالمه چيزاي ديگه از طلاي سرخ
دکتر امشب اون دندون را مي خوايد؟
فعلا نميخوامش فقط بيارش نگاهي بهش بندازم
...مثل يه عالمه چيز خارج از پنجره خونه ته !شک نکن که اين يه ولخرجيه
آره دقيقا،يک ولخرجيه
آنها آمده بودند تا عادت و رفتار يکديگر را بشناسند گرانيس مي دانست رأس ساعت پنج و ربع خانم بيکر، چاي دم مي کند
خانم بيکر لحظه ي دقيقي که گرانيس ابزار کوچک جلد کردن کتاب را از قفسه دوم کمد لباس برمي داشت حس مي کرد لحظه اي که گرانيس به فعاليت محبوبش يعني تجليد کتابچه ها مي پرداخت
کتابچه هايي که هرگز نخوانده بودشان
....!ناگهان ...بگذار اين لذت بخش ترين هفت(يکشنبه!) باشد
در آن سقوط دندان ترينا شکست
.تقصير توست مارکوس ديگه هيچوقت درست نميشه
چيزي نيست.رفيقم ،دکتر مکتيگو ، راحت درستش مي کنه مثل آبِ خوردنه،جدي ميگم
دوشنبه
دکتر مکتيگو ، يه اتفاق عجيب و غير عادي افتاده
من ديروز فهميدم که اتاق من و آقاي گرانيس ...سابقا يک اتاق بوده
تقريباً ما داريم در يک اتاق زندگي ميکنيم،نمي دونم چرا،به نظرتون من بايد با زن صاحبخانه در اين باره صحبت کنم؟
مي دونم آقاي گرانيس هم ازين موضوع خيلي ناراحتن
بشينيد مارکوس
اون عجيبترين جونوريه که تا حالا ديدي
يه نگاهي به هيکلش بنداز ولي مک پسر خوبيه
اون مکزيکيه،يه خرده هم قاطي داره ...بايد وراجي هاشو درباره ي ظروف طلا بشنوي
چه مي کني ماريا؟
تا کي مي خواي براي زندگي کردن اين همه کار کني؟ پس کي ميخواي در ظرف طلا غذا بخوري؟
بگو ببينم ماريا،اسمت چيه؟
اسمم ماريا ميراندا مکاپا است
!يه سنجاب بگير و بعدش بذار بره
يه بليت لاتاري ميخري؟
فقط يه دلار
برو کنار ببينم،لاتاري يه کار غير قانونيه
همين قصابي کنار ساختمون تو آخرين قرعه کشي بيست دلار !برنده شد
مک،رفيق قديمي،مي خوام دختر عموم ترينا سيپ رو بهت معرفي کنم ! اون عشق منه
مک خيلي اذيتش نکني
ريشه هاي دندون شکسته ات هنوز تو لثه ته، اونا بايد دربيان و فکر کنم که بايد اون يکي کناريشم بکشم
يکيشم نباشه به قدر کافي ضايعه
بذار به نگاهي ديگه بهش بندازم
و براي اولين بار مکتيگو در زندگيش.... ....حس کرد از يک زن خوشش ميآيد
. اين يک قصه خيلي کهنه است که هميشه نو مي ماند
او متوجه شد که يکسره دارد به او فکر مي کند
ترينا به مدت دو هفته هر روز، مي آمد و دو يا حتي سه ساعت را .در مطب مکتيگو مي گذراند
بي هوش کننده.است.. خيلي خطرناک نيست
اين ماجرا براي او خوشايند بود و مانند يک فاضلاب، جريان کثيف شرارت ژنتيک را در درون او راه انداخت
چرا بايد اينطور باشد، او نمي خواست اينطور بشود، آيا او مقصر بود ؟
من اصلا چيزي حس نکردم
خانم ترينا، به من گوش کنيد،من شما را بيش از هرکس ديگري دوست دارم، چه مشکليه اگر ما با هم ازدواج کنيم؟
بهت نگفتم،نگفتم؟ مکتيگو کارش عاليه ، عالي
.خداحافظ مک
يک هفته ي بعد، مکتيگو کار پر کردن دندان هاي ترينا را به اتمام رساند و از آن به بعد ديگر نديدش
مک ، اين روزها چت شده؟يه چيزي درگيرت کرده بنال ديگه
اوه،لعنتي، فک کنم عاشق شدي
!شايد بتونم کمکت کنم،مي دوني که ما رفيق فابريکيم جريان چيه؟
هر کاري بتونم برات مي کنم
....خانم خانم...سيپ
ترينا،دختر عموم؟ منظورت چيه؟
منظورت اينه که ،تو هم ...تو
نميشد کاريش کرد تقصير من نبود
عشق خيلي آروم وجودم را فرا گرفت قبل از اينکه من بفهمم چي شده و بتونم به خودم کمکي کنم،اتفاق افتاده بود
اون اولين دختري بود که در سراسر عمرم ميشناختم !و تو نمي فهمي
چرا من اينقد بهش نزديک بودم و عطر موهاشو استشمام ...مي کردم
و نفسشو حس مي کردم... ...اوه، تو درک نمي کني
!عشق همه چيزه.عشق ،عشق،همه چيزه !من...چرا مارکوس.عشق همه چيزه...همه چيز
خب،حالا ما چه کار بايد بکنيم راجع به اين جريان؟
!مارک،من نمي خوام بين ما چيزي پيش بياد
خب،چيزي نميشه،قول ميدم،مک هيچ اتفاقي نمي افته
باشه.مک.درستش مي کنيم.من حدس مي زنم که تو اونو خيلي ميخواي !من مي کشم کنار.آره،لعنتي،مي بخشمش به تو رفيق
...دوستان هميشگي
!يا ...مرگ...
من خيلي سپاس گزارم ،خيلي سپاس گزارم !سپاس گزارم مارک
بهت ميگم چه کار مي کنيم،ما چهارشنبه ي آينده مي ريم اونجا تولد واشينگتنه اونا از ديدن تو خوشحال مي شن
اونا براي پيک نيک ميرن به پارک شوتزن
مک،اين پدر ترينا است
بسيار از ديدن شما خوشحال آقاي سيپ
!مامان
دکتر... با دختر عموم "سلينا " آشنا بشيد
دکتر مي دوني پيک نيک چقدر خوش مي گذره؟ و وقتي لحظه ناهار ميشه؟ گرسنه نيستي؟جنگل و بوي گياهان خيلي عاليه
نمي دونم خانم سيپ،من تا حالا پيک نيک نرفتم
همين جا بود مک،که کلي پياده مون کردن
!چهار چوق رد کن بياد
به جز يه 10 سنتي هيچي پول با خودم ندارم
عجب روزي بود اون روز براي مکتيگو !روزي که هرگز فراموش نشد
نيشگون ها و شوخي ها و حيله هاي بازيگوشانه ...و خنده هاي پي در پي
و آنچه در عصر براي مکتيگو اتفاق افتاد ...يک چيز فراموش نشدني بود
مارکوس در اتاق نشيمن جلوي اتاق پذيرايي خوابيد،ترينا هم در کنار آگوست خوابيد و اتاقش را به مکتيگو داد
مکتيگو به آرامي دورتا دور اتاق را گشت و به هرچيزکه دست مي زد يا نگاه مي کرد خيره شدن ترينا رو (به اون چيز) حس مي کرد
و يک شب عالي براي مکتيگو... شبي که هرگز فراموش نميشد
هفته گذشت، فوريه تمام شد و مارچ با بارانهاي بسيارش آمد و پيک نيک و گشت و گذارهاي يکشنبه ها هم تمام شد
توي اين هفته هااين اولين روزه که بارون نمياد و به نظرم فرصت خوبيه تا يه قدمي بزنيم
يه روزي مي خوام دندوناي بزرگ روکش طلا داشته باشم ... و کنارپنجرم بيرونو نگاه کنم -اونا خيلي قشنگن
فقط اونا خيلي هزينه ش ميشه،من الان توانايي پرداختن براي يکيش هم ندارم
«دل ها و گُل ها»
نه،...اما «نير ماي گاد تو تي»
...ابرها پايين آمده بودند ...پرستوها خفته بودند ..خفاش ها به آرامي پرواز مي کردند
خانم ترينا،بگو انتظار زياد چقدر خوبه؟ چرا ما دو نفر نمي تونيم ازدواج کنيم؟
چرا نه؟ تو مگر به اندازه کافي مرا دوست نداري؟
زيرا
بي خيال شو
اوه،خواهش مي کنم،خواهش مي کنم
اوه،نکن،من بايد برم خونه،دير شده
...يکشنبه مياي
نمي تونم دوباره ببوسمت؟
به کمک خدا من اونو به دست ميارم
ترينا وقتي به اتاق مادرش رفت که مادرش داشت تله ي موش ميگذاشت
آه ، چه اتفاقي افتاد؟
ترينا پيشنهاد خواستگاري دکتر رو تعريف مي کنه
تو اون دکتر جوان رو دوست داري؟
نميدونم
نميدوني؟ترينا احساست به کي متمايله؟تو دکتر رو بوسيدي و گريه مي کني و نمي دوني؟بخاطر مارکوسه(اين کارهات)؟
نه بخاطر مارکوس نيست
پس بايد بخاطر دکتر باشه
منم همين حدسو مي زنم
به کمک خدا اونو بدست ميارم
تله ي موش با صداي بلندي بسته شد
No comments yet. Be the first to leave one.