Die ersten 200 Zeilen.
"وقتي "افق گمشده"، ساختهي "فرانک کاپرا ...براي اولين بار در مارس 1937 به نمايش درآمد
مدتزمان فيلم 132 دقيقه بود. در طي سالهاي ...بعد، تقريباً 25 دقيقه از فيلم حذف شد و
.نسخههاي کوتاهشدهي مختلفي از آن انتشار يافت ...تا سال 1967 و به مرور زمان، نگاتيو اصلي فيلم
آسيب ديد و ديگر هيچ نسخهي کاملي از فيلم باقي نماند
عمليات ترميم "افق گمشده" در سال 1973 آغاز شد؛ ...يعني زماني که "بنياد فيلم آمريکا" آرشيوهاي
سراسر جهان را به شکلي جامع بررسي کرد تا تمام نسخههاي موجود از فيلم را بيابد
در نتيجهي تلاشهاي اين بنياد، صوتِ کاملِ 132 ...دقيقهاي فيلم و نيز تمام تصوير فيلم
به جز 7 دقيقهي آن، يافت شد. کيفيت موارد تازه يافتشده گاه بسيار خوب بودند، گاه بسيار بد و گاه معمولي
شرکت "سوني پيکچرز" عمليات ترميم را ...به شکل کاملاً ديجيتال انجام داد
به اين صورت که در سال 1999، نگاتيو اصلي فيلم را با ...همکاري دانشگاه "يو سي ال اي" کاليفرنيا
و به کمک نگاتيوهاي اضافه ترميم کرد و بخشِ يک دقيقهاي تازه يافت شده را نيز به آن اضافه کرد
از آنجايي که تصوير فيلم، همچنان 6 دقيقه از ...صوت آن کمتر است، صحنههاي حذفشده با
تصاوير ثابت از فيلم و با عکسهاي منتخبِ باقيمانده از پشتصحنه، جايگزين شدهاند
...رونالد کولمن" در"
"افق گمشــده"
"فيلمنامه از "رابرت ريسکين
"بر اساس رماني از "جيمز هيلتون
مترجم: پيمان
"کارگردان: "فرانک کاپرا
در اين روزهاي جنگ و شايعات وقوع جنگ، تاکنون ...در خيالاتتان، به جايي فکر نکردهايد که در آن
صلح و امنيت برقرار باشد؛ جايي که زندگي کردن نه يک تقلا، بلکه لذتي ديرپاي باشد؟
مطمئناً فکرش را کردهايد. بشر از ازل در اين انديشه ...بوده و هميشه چنين رويايي در سر داشته است
"گاهي به آن "آرمانشهر" گفته، گاهي "آب حيات "و گاهي تنها "مزرعهي پرورش جوجه
مردي نيز چنين رويايي در سر داشت و تحققش را ...به چشم ديد. نام او "رابِرت کانوِي" بود
،مرد انگليسيِ "برخاسته از شرق"، فردي نظامي سياستمدار و قهرمان ملي
داستان ما در يک شهر ويرانشده از جنگ ...يعني "باسکول" چين آغاز ميشود
جايي که رابرت کانوي به آنجا فرستاده شده تا ...نود سفيدپوست را، قبل از آنکه در خشم برخاسته از
يک انقلاب محلي سلاخي شوند، از شهر فراري دهد
باسکول شب دهم مارس 1935
!کانوِي
کانوي، نميتونيم بيشتر از هفت نفرو سوار کنيم
خيلي خب... متأسفم يه دقيقه ديگه باز هم يه هواپيما ميآد
خيلي خب، برو
صبر کنيد، صبر کنيد دوستان ...صبر کنيد
کلي هواپيما داره ميآد صبر داشته باشيد. مشکلي پيش نميآد
زياد طول نميکشه، نه؟ - ...اصلاً جاي نگراني نيست -
همهچي رو بسپريد به برادرم
بله قربان. ده نفر سوار شدن - ده نفر؟ خوبه -
ببين، شانگهاي رو بگير
الآن رو خطن، قربان
الو، الو - الو، الو -
منم، کانوي. سرهنگ "مارش" اونجاست؟ - خودمم کانوي. حرفتو بزن -
سرهنگ، هواپيماي بيشتري ميخوام هنوز تقريباً 30 نفر موندن که خارجشون کنم
اون هواپيماهايي که قولشو دادين، کجان؟ - هرچي گيرمون اومد فرستاديم، کانوي -
بهتره هرچه سريعتر اينجا باشن وگرنه من نميتونم مسئوليتي قبول کنم
باب"، فکر کنم صداي موتور هواپيما شنيدم" - يه دقيقه صبر کنيد سرهنگ. گويا رسيدن -
هي "جرج"، برو بيرون و اون هواپيماها رو راهنمايي کن بيان اين سمت
حواست باشه کسي از اهالي اينجا سوار نشه - باشه -
الو، سرهنگ؟ - الو، کانوي -
[ممنون و مواظب کبدت باش! [کمتر مشروب بخور - !اي خدا -
خب، همگي آماده باشيد. هواپيماها رسيدن يکي يکي ميريد؛ اول هم بچهها
کجان؟ بجنبيد، بياييد اينجا وايسيد مادرشون کجاست؟
اينها يتيمن، آقاي کانوي - ...بسيار خب. تو بيا اينجا و تو و تو -
پس ما چي آقاي کانوي؟ - !لطفاً تا نوبتتون بشه صبر کنيد. يالا، تو -
بهتره اول چندتا از اين مردهاي ...غرغرو رو ببري
ممکنه غش کنن بمونن رو دستت. من صبر ميکنم
هرطور که راحتي شما خانم، از اينور بيايد. وايسيد يه طرف
!به خودتون مسلط باشيد - اين انفجار ديگه چي بود؟ -
باب، فکر کنم نيروگاه برق رو منفجر کردن هواپيماها نميتونن بدون نور فرود بيان
بجنب، آشيانه رو آتيش ميزنيم نور خوبي واسهشون درست ميکنه
بريد، بريد قراره آتيشسوزي بزرگي بشه
خيلي خب. حرکت کن
ما با هواپيماي بعدي ميريم هر کي رو که مونده بيار بيرون
[باشه، باب [نام صميمانهي رابرت
"سلام "فِنِر - سلام کانوي. توي دردسر افتادي؟
!منو ول کن اين طياره رو از زمين بلند کن
باب، فقط همينها موندن - !بجنبيد، سريع -
!نميتوني منو اينجا ول کني، نامرد من تابعيت بريتانيا دارم
!مواظب باش، باب
خيلي خب، فِنِر. حرکت کن
!همگي بخوابيد زمين
!حرکت کن فِنِر
!فِنِر، بزن بريم
فکر کنم از تيررسشون خارج شديم
همه حالشون خوبه؟ - نزديک بودا -
نميدونم. تا حالا توي زندگيم توي همچين وضعيتي نبودم
تو از کجا سر و کلهت پيدا شد؟ - من "الکساندر پي. لاوِت" هستم، آقا -
چرا از طريق دفاترمون ثبتنام نکردي؟ - اگه جا ميمونديد بيچارهتون ميکردن -
آخه از کجا ميدونستم که قراره جنگ يهو رو سر من خراب بشه؟
!دقيقاً هم روي سرم بودا. اوه، خدايا باور کنيد اون چينيها از همه طرف بهم حملهور شدن
من هم مجبور شدم اين لباسهاي مسخره رو بپوشم تا بتونم فرار کنم
کجا پنهان شده بودي؟ - !پنهان؟ اوه، نه، نه. پيدا -
من اونجا مشغول پيدا کردن فسيلها بودم
...امروز صبح سرمو بالا کردم - !ميدونم. و ديدي که جنگ يهو رو سرت خراب شده -
دفعهي بعد، اگه باز توي کشور خشني مثل اينجا بوديد، حتماً با سفارت بريتانيا در ارتباط باشيد
ها ها! آفرين جوون، آفرين
بهتره اسمشو بذاري توي ليست؛ بعداً هم يه گزارش بنويس
معذرت ميخوام، برادر
گفتي مشغول پيدا کردن چي بودي؟
فسيل
فسيل، ها؟ - من يه ديرينهشناسم -
يه چي؟ - يه ديرينهشناس -
...اوه
که اينطور
ها؟
اينجا به کشفي رسيدم که ...دنيا رو تکون ميده
يه مهره است از کمر يه "بزرگدَد" که توي آسيا زندگي ميکرده
اوهو، چي راجع بهش ميدوني؟ - توي آسيا زندگي ميکرده -
وقتي برسم خونه، احتمالاً به خاطرش نشان شواليه بگيرم
شواليه؟ جون من؟
ايرادي نداره يه نگاه بهش بندازم؟ - اوه، نه اصلاً -
...ببخشيد
اين تنها چيزيه که تونستم از دست اون آدمخورهاي اطرافم نجات بدم
بزرگدد حيواني شبيه به تنبل اما بزرگتر است] [که در حدود 5 ميليون سال پيش زندگي ميکرده
...ميدوني، از طريق اين مهره ميتونم تمامِ
يه لحظه صبر کن - اسکلتش رو بازسازي کنم -
تو انتظار داري به خاطر اين استخون سوپ نشان شواليه دريافت کني؟
اين مهرهي يه بزرگدده که توي آسيا زندگي ميکرده
آره يادمه. چند لحظه پيش هم همينو گفتي
سِر هِنري دِروِنت" نشان شواليه گرفت" در حالي که هرگز از دورهي "مِزوزوئيک" فراتر نرفت
!اوه، بنده خدا - ...بله. که نشون ميده -
نميدونم چرا دارم با شما حرف ميزنم؟ نميشناسمتون. اصلاً شما کي هستيد؟
باشه، برادر - "بهم نگو "برادر -
!باشه، خواهر
منظوري نداشتم. منظوري نداشتم
سيگار؟
ميگم سيگار ميخوايد؟ - نه -
!عجب
شما آمريکايي هستيد. نه؟
ببين، ميشه بري سر به سر بقيهي همبازيهات بذاري؟ منو تنها بذار
ببين چي پيدا کردم دقيقاً همون چيزي که ميخواستم
!اوه، اون هم تو
فقط همين يه دفعه، باب !حس جشن گرفتن دارم
بهش فکر بکن، باب. يه رزمناو فرستادن شانگهاي فقط واسه اين که تو رو برگردونه انگلستان
ميدوني اين يعني چي؟
بفرما - ممنون -
چند لحظه بيخيال اون تلگرافها شو ميخوام باهام مشروب بخوري
!آقايان، و اين هم رابرت کانوي وزير خارجهي جديد انگلستان
!هورا
از بازتاب موفقيتت چه لذتي ببرم من! ميدوني :به زودي مردم به من اشاره ميکنن و ميگن
"اون هم "جرج کانوي"، برادر وزير خارجه"
مزخرف نگو. بطريشو بده بهم - واسه همين فرستادن دنبالت، باب -
با اين همه مصيبت توي حوزهي خارجي بايد هم همين ميشد. اونها بهت نياز دارن
اگه دلت ميخواد بخند اما بهتر از تو از کجا گير بيارن؟
کي توي تمام انگلستان، به اندازهي نصف تو مبارز و سياستمداره؟
کي اندازهي نصف تو از وضعيت خارج کشور اطلاع داره؟
ديگه نميتونن مانع تو بشن، باب
ممنون جوون
اون گزارشو فرستادي؟ - آره، باب -
گفتي که 90 تا سفيدپوستو نجات داديم؟ - آره -
خوبه
!دَممون گرم
گفتي که 10 هزار نفر از اهالي منطقه رو اون پايين ول کرديم تا نابود بشن؟
...نه
نه. همچين چيزي رو نميگي اونها اهميتي ندارن
بهتره سعي کني يه ذره بخوابي، باب
...فقط صبر کن من وزير خارجه بشم
ميتوني منو همراه ساير اون وزير خارجههاي زرنگ و کوچولو تصور کني، جوون؟
ميدوني، نکتهاش اينجاست که کي ميتونه بهتر از بقيه زبون بريزه؟
همه ميخوان در مقابل دادن هيچ چيز ...يه چيزي به دست بيارن
و اگه از طريق مذاکرهي مسالمتآميز ...به جايي نرسيدي
ارتشت رو ميفرستي وسط
اما من بهشون کلک ميزنم، جوون ...من هيچ ارتشي نخواهم داشت
من ارتش کشورم رو منحل ميکنم؛ ...ناوهاي جنگيم رو غرق ميکنم
تمام تجهيزات جنگي رو نابود ميکنم
:بعد وقتي دشمن نزديک شد، ميگيم
!بفرماييد داخل، آقايون" "چه کاري واسهتون از دستمون برميآد؟
بعدش سربازهاي بيچارهي دشمن ...وايميسن و با خودشون فکر ميکنن
و چه فکري ميکنن، جوون؟
اونها به خودشون ميگن: "حتماً يه جاي !کار ميلنگه، ما گول خورديم
...اين کار طبق قاعدهي مرسوم نيست
اين آدمها به نظر خيلي مهربون ميآن "چرا بايد بهشون شليک کنيم؟
بعد اونها سلاحهاشونو ميذارن زمين
ميبيني همهچيز چقدر ساده است؟
اينجوري يه اردنگي ميخوره !به پشت قرنها رسم و رسوم
و بعدش منو با لگد مياندازن توي نزديکترين تيمارستان
بهتره ديگه مشروب نخوري، باب حرفهات با عقل جور درنميآد
نگران نباش، جرج ...هيچ اتفاقي نميافته
...من خودمو همرنگ جماعت ميکنم
ميشم همون پسر کوچولوي خوبي که همه انتظار دارن که باشم
ميشم بهترين وزير خارجهاي که تا حالا داشتيم
فقط چون... جرأت ندارم که چيز ديگهاي باشم
سعي کن بخوابي، باب - خواب، آره. خواب چيز خوبيه -
تا حالا به طلوع خورشيد توي چين نگاه کردي، جرج؟
بهتره اين کارو بکني. خيلي زيباست
صبح بخير، "لاوي" [لاوي، علاوه بر اينکه تغييرشکليافتهي [لاوِت" است، به معني عزيز نيز ميباشد"
معذرت ميخوام؟ - گفتم صبح بخير، لاوي -
...صبح بخير... ببين، مرد جوان
ديشب "خواهر" گفتنت برام مهم نبود اما امروز صبح، از "لاوي" گفتنت خوشم نيومد
اسم من لاوت، الکساندر پي. هست گرفتم -
آره
خب به هر حال، صبح خوبيه - من هيچوقت قبل خوردن قهوه حرف نميزنم -
...هي، صبر کن ببينم
صبر کن ببينم. واقعاً صبح خوبيه؟
ببين... ما قرار بود بريم سمت شرق. نه؟
بله، البته - ولي انگار داريم ميريم سمت غرب -
مسخره است - اوه، واقعاً؟ -
قطعاً همينطوره
...اينجا رو نگاه کن - !يه بچه هم ميتونه جهت رو تشخيص بده. يه بچه -
و مهم نيست که اون بچه کجا باشه توي هوا، روي زمين يا توي دريا
اگه رو به خورشيد در حال طلوع وايسي دست راستت ميشه شمال، دست چپت ميشه جنوب
من چون چپدستم، هميشه قاطي ميکنم
اوه، واقعاً؟ - آره -
اوه، که اينطور. خب برعکسش کن ...دست چپت ميشه
چه فرقي ميکنه که چپدست باشي يا راستدست؟ شمال هميشه شماله
تمام چيزي که من ميدونم اينه که خورشيد از شرق طلوع ميکنه و ما داريم خلافِ اون جهت حرکت ميکنيم
ديگه داري اعصاب خرد کن ميشي و مهمل ميگي
اوه، خداي من! البته، آره پسر، جهت حرکتمون اشتباهه
بلند شو. جهت حرکتمون اشتباهه - نميشه کمتر سر و صدا کني؟ -
ميگم داريم ميريم غرب و شانگهاي خيلي شرقتر از اينجاست
No comments yet. Be the first to leave one.