Thangalaan

Thangalaan (தங்கலான்)

Download Farsi Persian Untertitel

Release Info

Thangalaan 2024 1080p WEB-DL Farsi Dubbed Film2Media
Ein Kommentar von Samurai_EP

Tags

webdl
machine_translated
Veröffentlicht am: 2025-09-10
Downloads: 33
Hörgeschädigt: No

Farsi Persian Untertitel-Vorschau

Die ersten 200 Zeilen.

‫تانگالان‬

‫جنگل اینجا حرف اول را می‌زند.‬

‫حالا رد پاها دارند برمی‌گردند.‬

‫بوی خون مشامم را پر کرده برادر.‬

‫بگذارید طبل‌های «پارای» به صدا درآیند.‬

‫بومیان به هر کسی که برای جستجوی طلا به آنجا برود رحم نمی‌کنند.‬

‫آنجا طلایی وجود ندارد.‬

‫آنجا چیزی جز شیاطینی که مردم را می‌کشند، وجود ندارد .‬

‫حتی اخیراً، پنج نفر کشته شدند.‬

‫مردم را با وعده‌های دروغین به آنجا می‌کشانند ...‬

‫... حتی اجساد آنها هم پیدا نشد.‬

‫به همین دلیل است که در آن منطقه ممنوعیت وجود دارد .‬

‫فرانک، که قبلاً اینجا بود، همین الان یه سری مزخرفات نوشت.‬

‫این که همه‌اش دروغ است.‬

‫لطفا دیگه با این حرفا مزاحم من نشو .‬

‫ناهار خوب بود.‬

‫حالا با اجازه شما مرخص می‌شوم.‬

‫- هی، وارادا... - مراقب باش!‬

‫ذهن شما کجاست؟‬

‫هنوز از لذت عروسیت لذت میبری؟‬

‫مراسم شما تازه تمام شده...‬

‫و شما عجله دارید که همسرتان را با خود به محل کار ببرید؟‬

‫او هرگز گوش نمی‌دهد.‬

‫حرف زدن برای تو آسونه، خواهر. تو از نگرانی‌های من چی می‌دونی؟‬

‫خیلی قبل از بانگ خروس می‌خوابی...‬

‫و فقط وقتی خورشید به باسنت میتابد، طلوع کن...‬

‫آشپزی کنید، و با فراغت خاطر غذا بخورید و در نهایت به سر کار بروید.‬

‫آره، درسته!‬

‫فقط من از سختی‌هایی که اون یه ربع زمینِ کثیف به همراه داره خبر دارم.‬

‫حداقل یه ربع سکه‌ی طلا می‌خری. نمی‌تونم همچین چیزی در مورد ما بگم.‬

‫مگر اینکه قبل از طلوع آفتاب شروع به کار در مزارع کنیم ...‬

‫معیشت ما به خطر خواهد افتاد.‬

‫صاحبخانه مطمئناً خوشبختی مرا خراب خواهد کرد.‬

‫اِه! مواظب حرف زدنت باش.‬

‫آیا صاحبخانه به کسانی که دیر می‌رسند رحم می‌کند؟‬

‫- می‌بینمت، خواهر. - باشه، آراسانی.‬

‫اوه، هیس. آروم باش.‬

‫روز تازه شروع شده است.‬

‫حالا، اون پسر کجا رفت...؟‬

‫آسوکا!‬

‫آسوکا!‬

‫چیه مامان؟ (چی شده مامان؟)‬

‫من کنار درخت انجیر هندی هستم.‬

‫انقدر زود رفتی که بشینی و خیال‌بافی کنی؟‬

‫همه سرِ صبح سرِ کار می‌روند .‬

‫اما به مرد من اینجا نگاه کن.‬

‫مثل داستان پادشاهی که به شکار خوک رفت...‬

‫او به راحتی در خود جمع شده و جمع شده است.‬

‫هی، تو.‬

‫بیدار شو مرد.‬

‫بیدار شو، تو.‬

‫آروم باش، تو. آروم باش.‬

‫گه!‬

‫جوری جیغ میزنی انگار جن زده شدی. ببین، بچه ها رو ترسوندی.‬

‫هر روز صبح همین آهنگ رو پخش می‌کنی.‬

‫اشکالی نداره عزیزم.‬

‫اوه خدای من، من فقط داشتم شوخی می‌کردم.‬

‫زن...‬

‫چند بار باید به تو بگویم که مرا از خواب بیدار نکنی؟‬

‫اگر اتفاقی برای شما بیفتد، به فرزندانم چه بگویم؟‬

‫چرا خودت را اذیت کنی؟ بچه‌هایت اصلاً به من احتیاج ندارند.‬

‫فقط مونده که بهشون شیر بدی، ای مردک بی‌حیا.‬

‫واقعاً، تو اون ذهنت چی می‌گذره؟‬

‫ببین دارن می‌خندن. بلند شو، بریم.‬

‫بچه‌ها، بیاین بریم.‬

‫سلام رفیق.‬

‫بگو رفیق!‬

‫اون پارچه براق با حاشیه نقره‌ای که زن صاحبخونه می‌پوشه رو می‌شناسی ؟‬

‫من یکی از آنها را برای گوناواتی می‌خواهم.‬

‫تموم شد رفیق. یکی درست می‌کنم.‬

‫خیلی بلند آواز می‌خونی. ممکنه سواره‌نظام بهت جواب بده.‬

‫تو واقعاً پدر خوبی برای بچه‌هات هستی.‬

‫چرا از معشوقت نمی‌پرسی چه آرزویی دارد؟‬

‫دختر، تانگالاان مال توست.‬

‫اممم. این کلماتی که مثل رد پاها زیر بارون شسته میشن و میرن، منو تحت تاثیر قرار نمیدن.‬

‫این را واضح بگو... برای این جشن برداشت،‬

‫بهتره از اون بلوزی که زن صاحبخونه می‌پوشه برام بخری.‬

‫وگرنه اون دماغ مغرورتو از جا می کنم ، حواست باشه.‬

‫به حرف مادرت گوش کن، بچه. او در آرزوی جوانی دوباره است.‬

‫چرا؟ من هنوز در اوج جوانی هستم.‬

‫لازم نیست این کار را بی‌دلیل انجام دهید.‬

‫به ازای هر لباسی که به من هدیه می‌دهی، برایت فرزندی به دنیا می‌آورم.‬

‫ها؟‬

‫فکر می‌کنی این مثل یه معامله پایاپای عمل می‌کنه؟‬

‫تو هیچ‌وقت نمی‌تونی لطف منو جبران کنی، ای زن بدهکار.‬

‫صد تا لباس برات میگیرم.‬

‫صد تا بچه میاری؟‬

‫من این کار را خواهم کرد. من را بخر، و من این کار را خواهم کرد.‬

‫-چطور، زن من؟ -همینطوری، همینجوری.‬

‫هارا هارا گوویندا گوویندا!‬

‫هارا هارا گوویندا گوویندا!‬

‫اوم نامو نارایانا!‬

‫اوم نامو نارایانا...‬

‫چی داری میگی؟ دستاتو ببر بالا.‬

‫- آچوتایا نماها... - آچوتایا نماها...‬

‫- Om Ananthaya Namaha ... - Om Ananthaya Namaha ...‬

‫خب، قضیه از این قراره...‬

‫تو از یک جامعه‌ی ستمدیده نیستی.‬

‫بله... شما فرزندان لرد پرومال هستید.‬

‫بچه‌های پرومال، آره؟‬

‫از این به بعد، از خوردن گوشت گاو پرهیز کن و با آن محله‌های فقیرنشین معاشرت نکن.‬

‫فهمیدی؟ ما آدم‌های متفاوتی هستیم.‬

‫ما باید از قوانین و روش‌های خاصی پیروی کنیم.‬

‫پس از مرگ ما، بدن‌های آزاد شده ما باید به قلمرو لرد نارایانا صعود کنند.‬

‫گرفتی؟ هی، آسوکا.‬

‫فقط به من زل نزن.‬

‫بیا و ریسمان مقدس را به گردن بیاویز. به ما بپیوند.‬

‫هی آسوکا!‬

‫مادرش، به خاطر خدا! همین الان فرار کن.‬

‫من برمی‌گردم، کشیش.‬

‫آسوکا...‬

‫من همین جا بودم و داشتم کشیش را تماشا می‌کردم.‬

‫پس کی قرار است برهمن شوی؟‬

‫مطمئناً، او این کار را خواهد کرد.‬

‫گنگو می‌خواهد همه مردم محله‌های فقیرنشین نخ را بدوزند.‬

‫مگه بهت نگفتم ازش دوری کن؟‬

‫جد مقدس جنگاما، مادر کانیاما!‬

‫چیزی نیست، اشکالی نداره.‬

‫همین است.‬

‫«آسمان شرقی درخشان می‌درخشد، ابرهای سوسوزن، نور را می‌درخشند»‬

‫«رویاهایی که با عشق در آغوش گرفته بودیم، به پرواز درآمدند»‬

‫«دانه‌هایی که مانند طلا می‌درخشند، دیدگانمان را پر می‌کنند»‬

‫«بذرهایی که با دقت کاشتیم، اکنون در هوا جوانه زده‌اند»‬

‫«روزهای خدمت به اربابانمان گذشته است »‬

‫«ثمره کار ما در این سرزمین‌ها اکنون در دستان ماست»‬

‫«اون النگوهای شیشه‌ای، خدای من!»‬

‫«در حالی که من مشغول درو کردن این دانه‌ها هستم»‬

‫« عزیزم، وقتی دارم این دانه‌ها رو درو می‌کنم، دارن حواسم رو پرت می‌کنن.»‬

‫«دروگر جوانی من، استوار ایستاده»‬

‫«به خواسته‌هایت گوش می‌دهم و همسر خوبی خواهم بود، شوهرم»‬

‫«ای شوهر جوان من، شوهر شیرین من»‬

‫«وقتی دستامون به هم میرسه، من سرخ میشم»‬

‫«وقتی خجالت می‌کشی، احساس امنیت می‌کنم »‬

‫«حتی سندی هم می‌دهم تا خیالت راحت باشد.»‬

‫- «واقعاً، عشق من؟ - البته، عزیزم»‬

‫« ای خانواده‌ی شوهر عزیزم، آنها شما را مثل یک زنجیر مروارید گرانبها به بند کشیدند .»‬

‫بابا، صاحبخونه چطور این همه زمین داره...‬

‫وقتی اینقدر کم داریم؟‬

‫نمیدونستی؟ این زمین ها یه زمانی مال اجداد پدرت بودن؟‬

‫بهتره باور کنی، تمام این سرزمین مال ماست.‬

‫زمیندارها، جاگیردارها‬

‫- و باجگیران... - هی، به من دست نزن!‬

‫... توسط اربابان بریتانیایی تحریک و حمایت می‌شدند .‬

‫آنها ما را فریب دادند و زمین‌هایمان را گرفتند.‬

‫زمین باید متعلق به کسانی باشد که در آن زحمت می‌کشند.‬

‫چطور می‌تواند متعلق به کسانی باشد که زحمت نمی‌کشند؟‬

‫«شوهرم، وقتی از من خواستگاری کردی، قول دادی که مرا با طلا زینت دهی .»‬

‫«اما حالا زیر آفتاب سوزان دارم زحمت می‌کشم »‬

‫«حالا من زیر آفتاب سوزان زحمت می‌کشم»‬

‫«ارابه طلایی من»‬

‫«چقدر با مهربانی از من می‌خواهی که تو را با طلا بیارایم»‬

‫«چقدر با محبت از من می‌پرسی»‬

‫«با این دانه‌های طلایی، خود را بیارایند، ای گنج طلایی من»‬

‫«با این دانه‌های طلایی، خود را بیارایند، ای گنج طلایی من»‬

‫«در حالی که من حاصل روز را به دوش می‌کشم، شوهر رقابت‌جویم با غیرت من برابری می‌کند.»‬

‫«بانوی مزرعه‌ام، که در مزرعه با قامتی استوار ایستاده‌ای...»‬

‫«بانوی مزرعه‌ی من، که در مزرعه استوار ایستاده‌ای، هیچ مردی هرگز نمی‌تواند با هیکل تو برابری کند.»‬

‫«همسر عزیزم! خورش گوشت رو بیار»‬

‫«فرنیِ مونده‌ی عزیز من! صاحبخونه داره میاد، حسابی کتکش بزن.»‬

‫«به زودی شب از راه می‌رسد، باید گاوها را نجات دهیم.»‬

‫«بیایید با افتخار کار کنیم و زندگی مرفهی داشته باشیم»‬

‫هی، بیا یه کم بخور.‬

‫من نمی‌خوام. تو بخور.‬

‫هی، گِنگاما.‬

‫خوابت برده؟‬

‫بله، من هستم.‬

‫بابا!‬

‫سلام...‬

‫- بچه‌ها، شما هنوز بیداری؟ - ناگاما...‬

‫خوابم نمیاد مامان.‬

‫البته که نیستید، ای شیاطین شب.‬

‫یه قصه بگو ما بخوابیم.‬

‫یه سیلی بهت میزنم تا خوابت ببره!‬

‫مامان، لازم نیست به ما بگی. بابا حتماً بهمون میگه.‬

‫- چه داستانی، عزیزم؟ - یه داستان ترسناک، بابا.‬

‫- بابا، اونی که با آراثی بود رو برامون بگو... - وقتی که برای شکار طلا گیر افتاده بودی.‬

‫بابا، به ما بگو. به ما بگو!‬

‫بابا، به ما هم بگو.‬

‫نه، اون یکی تو رو می‌ترسونه عزیزم.‬

‫هی، همگی. ساکت باشید.‬

‫بابا، بهمون بگو. بهمون بگو. بهمون بگو!‬

‫چه نوع بچه‌هایی به دنیا آورده‌اید؟ هیولاهای کوچک.‬

‫- خواهش می‌کنم به ما بگو، بابا. - باشه، بهت می‌گم.‬

‫من داستان را برایت تعریف می‌کنم. اما خوب گوش کن، باشه؟‬

‫بنابراین...‬

‫خیلی خیلی وقت پیش...‬

‫درست مثل چیزی که اونجا میبینی...‬

‫زمینی پر از تپه‌های مواج وجود داشت.‬

‫فراتر از تپه‌ها، جنگل‌ها و رودخانه‌ها...‬

‫جایی بود به نام آنامالای (تپه‌های فیل).‬

‫یک فیل؟‬

‫نه فیل،‬

‫اما کوهی که شبیه فیل است.‬

‫جنگل از غرش فیل‌ها به طنین افتاد،‬

‫پلنگ‌های غران و خوک‌های وحشی.‬

‫در آنجا رودخانه‌ای عظیم به نام پونار (رودخانه طلایی) جریان داشت.‬

‫در کرانه‌ی آن رودخانه...‬

‫پادشاه ما، پیروزمندانه از نبرد با پادشاهی رقیب بازمی‌گردد...‬

‫در حالی که ارتش بزرگش را به خانه بازمی‌گرداند...‬

‫آنها چه کسانی هستند؟‬

Kommentare

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left