Die ersten 200 Zeilen.
جلسه م يه خرده زود تموم شد من ديگه دارم راه ميفتم
کجايي ؟
کمي کار داشتم براي همين الان بيرونم سعي ميکنم جايي که قرار گذاشتيم خودمو برسونم
بله . بعداً ميبينمت
باشه ، بعداً ميبينمت
قسمت 11
هتل آرا بهترين هتلدار ، مين هاري
انتخاب به عنوان بهترين هتلدار اين ماه هتل آرا
مين هاري ؟
بله
...سونگ جون
مين هاري
تو کي هستي ؟
چرا ؟
چطور تونستي کيم هه جين بشي ؟
اين همه مدت داشتي چي کار ميکردي ؟
تو کي هستي ؟
هويت واقعيت چيه ؟
من همه چيزو توضيح ميدم سونگ جون
-- سونگ جون ، اتفاقي که افتاد
جوابمو بده
تو کي هستي ؟
دوست
دوست هه جين
ازم درخواست کرد بايد فقط يه بار ملاقاتت ميکردم
اما بعد از اينکه اتفاقي توي هتل بهت برخورد کردم همه چيز اينجوري پيچيده شد
ميخواستم امروز ببينمت تا همه چيزو برات توضيح بدم ---و ازت عذرخواهي کنم
...پس کيم هه جين واقعي
اونه ؟
کسيه که فکرشو ميکنم ؟
آره
درست ميگي
سونگ جون ، ببخشيد که گولت زدم
- قصد نداشتم اينقدر کشش بدم
موهام به طور طبيعي فر وحشيه
! تو --موهات
موهام ؟
!موهام
! من کيم هه جينم ! کيم هه جين ! هه جين
! اوه ؟ حرکت
! اوه ؟ حرکت
~ گفتن اينکه ميخوام ببينمت قلبمو پر ميکنه ~
~اما نميتونم چيزي بگم~
~ بعد از قدم زدم در نزديکي قلبت ~
~بيشتر از خودم ~
~ من هنوز نميدونم . تو نميدوني ~
~... هميشه ~
چرا ميخندي ؟
اوه ، فقط ياد يه کسي افتادم
اما اون دختره که يواشکي نگاه ميکنه تصوير پازل رو کامل ميکنه
اگه با دقت نگه نکني , حتي متوجه نميشي که اونجا هست مثل بازي تصوير مخفي
~ گاهي اوقات حتي اگه بهم لبخند بزني هم خوبه ~
فکر کنم امروز بايد از
آخرين درخواستم استفاده کنم
آخرين درخواستم
اينه
اگه ميخواي ترديد کني و نميتوني بري پيش اون بيا پيش من
به منم يه شانسي بده ، همم؟
...نه ، اما
... اما خبرنگار ، من ، من
تماستو جواب بده
بله معاون
خيلي وقته ميگذره
کيم هه جين
ببخشيد ؟
ما همين چند ساعت پيش توي گالري همو ديديم چي دارين ميگين
خيلي وقت ميگذره
هه جين
دلم برات تنگ شده بود
کيم هه جين
سونگ جون
الان کجايي ؟
بيا همو ببينيم
نرو
نرو جکسون
متاسفم
واقعا متاسفم خبرنگار کيم
متاسفم
~ از جايي که عادت داشتم بهت نگاه کنم ، من اينجام ~
هه جين ، الان دقيقا کجايي ؟
من روي خط عابر پياده ي جلوي شرکتم تو کجايي ؟
اوه ، پس تو طرف ديگه ش هستي ؟
اوه ، من همين الان از خط کشي عبور ميکنم
پيدات کردم
بالاخره پيدات کردم
کيم هه جين
چرا خودتو پنهون کردي ؟
- چرا چيزي نگفتي ؟ ميدوني چقدر من
بيخيال
بيخيال کيم هه جين
خيلي دير شناختمت
بايد زودتر پيدات ميکردم
اما دير کردم
متاسفم
بايد زمان خيلي سختي رو گذرونده باشي
کل اين مدت خيلي بهم نزديک بودي چطور تونستم مثل يه احمق نشناسمت ؟
بذار ببينم
هر جوري بهت نگاه کنم ، خودتي
حتي اگه از اين ور هم نگاه کنم بازم خودتي
تويي
دوستم کيم هه جين
~ کنار تو ، نه هيچ شخص ديگه اي ~
اوه ؟ حرکت ~ هميشه تماشاييه ~
اوه ؟ درست ميگي ، حرکت ~هميشه تماشاييه ~
~جوري که تو حرف ميزني و نگاه ميکني ناآشنا نيست ~
~ تو کسي هستي که منتظرش بودم ~
اون روز ,اومدم بيرون ببينمت ~ تو کسي هستي که منتظرش بودم ~
اما ؟
وقتي منو نشناختي و از کنارم گذشتي
يهويي به اندازه ي ناخن انگشت احساس کوچيکي کردم
اون موقع بيکار بودم
و حس کردم با تصويري که از کيم هه جين يادته خيلي فرق دارم
براي همين اعتماد به نفس رويارويي باهات رو از دست دادم
پس همه چيز با اشتباه من شروع شد ...اگه فقط اونکارو نميکردم
نه ، چي داري ميگي ؟
تقصير من بود که ترسيدم و پنهون شدم
! واو ، خيلي خوشکله
~به نظر ميرسه به جز عشق تو ، هيچ چيز ديگه اي رو نميشناسم ~ بيا بريم
~=صدات منو صدا ميزنه =صدام تو رو صدا ميزنه ~
~ به نظر ميرسه تو هم منو دوست داري~
پس هيچ چي نميدونم
ميخوام بدونم وقتي منو ميديدي با اينکه همه چيزو ميدونستي، چه حسي داشتي
اما اون دروغ مثل يه گلوله برفي بزرگتر شد رول خورد رول خورد
تا اينقدر بزرگ شد که مسئوليت رسيدگي بهش از دست من خارج شد
براي همين با گذشت زمان برام سخت تر شد که آشکارش کنم
يه دقيقه وايسا . حالا که بهش فکر ميکنم يه کمي احساس ناراحتي ميکنم
براي چي ؟
اگه وضعيت منم بدتر از قبل شده بود
پس تو هم ازم نااميد ميشدي و با ديدنم ابراز تاسف ميکردي ؟
فکر ميکردم يه همچين چيزايي بين ما مهم نيست
من تنها کسي ام که اينجوري فکر ميکنم ؟
مهم نيست چقدر شرايطت فرق کرده باشه
يا وقتي جلوي من ظاهر شدي چه قيافه اي داري
در کل اين اصلا اهميت چنداني نداره به هيچ عنوان
اون زمان ... اگه اينجوري خودمو پنهون نميکردم
خيلي ... خيلي بهتر ميشد
پشيمونم
بيا ديگه پشيمون نباشيم بيا ديگه به گذشته نگاه نکنيم
از الان به بعد بيا فقط به آينده نگاه کنيم
اما بايد همه ي اين چيزا رو از هاري شنيده باشي
نه ، براي اولين بار دارم از تو ميشنوم
وقتي اينجا ميومدم فقط فکر ميکردم چرا يه همچين چيزايي بايد اتفاق بيفته
منظورت .... چيه ؟
مگه بعد از شنيدن همه چيز از هاري اينجا نيومدي ؟
چرا خونه اي ؟ با سونگ جون ملاقات نکردي ؟
چي شده ؟ حالت خوبه ؟ شنيدم نتونستي هيچ چي بگي شنيدم شانس اينو هم نداشتي که بخواي چيزي رو توضيح بدي
دقيقا باهات چي کار کردم؟
من ... فکر کنم براي يه ثانيه عقلم رو از دست داده بودم
بايد زودتر همه چيزو بهت ميگفتم
متاسفم هه جين
تو ... گفتي ميخواي خودت حقيقت رو بهش بگي و همه چيزو به جاي اولش برگردوني
...گفتي فقط يه خرده ديگه منتظر بمونم
به هر حال امروز خودش همه چيزو ميفهميد فقط يه ساعت زودتر اين اتفاق افتاد . همين
هي ، اوپايي که ميشناسم اين نزديکيا منتظرمه
بايد برم .دير برميگردم خونه پس منتظرم نمون
! هاري ! هاري
الو ؟
هي ، مين هاري ! بالاخره جواب تماسو دادي ؟
من ... دوست مين هاري هستم و اونم گوشيشو اينجا جا گذاشته
آه ... تعجب کردم که يهويي چرا گوشيشو جواب داد
وقتي مين هاري برگشت لطفا بهش بگو به تماسم جواب بده
بله
از کجا و چطور بايد توضيح بدم ؟
فکر نکنم شخصا بتونم همه چيزو بهت توضيح بدم براي همين به جاش اين نامه رو نوشتم
اول متاسفم سونگ جون
واقعا ... فکر نکنم به جز تاسف چيز ديگه اي بتونم بگم
به نحو عجيبي هر وقت زمان سختي داشتم به تو برخورد ميکردم
هر بار با حرفات احساس آرامش ميکردم
حتي براي يه ثانيه فکر ميکردم که تو و من خيلي شبيه هميم
هر چند با فکر اينکه هه جينم بهم اونا رو ميگفتي
مثل يه احمق اشتباه کردم
براي مدت طولاني ، بد و حريص بودم
....براي همه چيز ممنونم ... و من واقعا
متاسفم . گفتن اين کافي نيست اما
متاسفم
همه ي اون زمانهايي که فکر ميکردي هه جينم و حتي حالا
خيلي خوب ميدونستم که کيم هه جينه که تو دوستش داري ... که هه جين اون فرده
خيلي متاسفم که بيهوده وارد اين ماجرا شدم و باعث شدم به مسير ديگه اي وارد بشي
من صميمانه ميخوام
واقعا صادقانه ميخوام رابطه ي بين تو و هه جين رشد کنه
دوست هه جين ، هاري
هنوز نرفتي سرکار ؟
به نظر ميرسه ديشب دير برگشتي خونه- کي بيدار شدي و رفتي ورزش ؟ ...اوه -
اون اوپاي ديشبي يه عالمه نوشيدني برام خريد و من حس افتضاحي داشتم
هيچ وقت اوپايي نديدم که اينقدر خوب بتونم باهاش نوشيدني بخورم
تشنه مه . بايد کمي آب بخورم
گفتي ميخواستي کمي آب بخوري
هان ؟- براي آب خوردن چرا داري ميري اتاق خودت ؟ -
اومو ، چرا اينور ميرم ؟
خيلي عجيبه
هه جين ، سلام
آه ، جداً
! صبح بخير
هه جين
! معاون توي خيابون نبايد به همچين چيزايي نگاه کني
براي همينه به اين و اون برخورد ميکني مثل يه احمق
! بله ! فهميدم
! حرکت
اوه , چرا اينقدر حس بدي دارم ؟ يعني بد خوابيدم ؟
بيا بعداً با هم ناهار بخوريم اوه ! بايد بريم محله ي قديممون رو ببينيم ؟
No comments yet. Be the first to leave one.