Die ersten 200 Zeilen.
باید زود بریم خونه. یه غافلگیری داریم.
- چی هست؟ - بهتون نمیگم.
چیه؟
زود باش مارسل.
اونجا میبینمتون. میخوام یه سر برم خونه.
پس میدونی کجا میریم؟
- بیایید بریم. - خداحافظ.
بیا کمک کن آلبرت.
بیا اینجا.
- بیا اینجا هاپو. - این رو بگیر.
اینها رو بذارید بالا.
- میای هروی؟ - بذارش توی گاری.
- من از این سمت میام بالا. - پاچا رو بده من.
بگیرش مادر.
خیلی سنگین شده هیولا. خیلی بهش غذا میدی.
بیا اینجا. بشین.
همه نشستن؟ صندوق تموم شد؟
تو بیا روی پای من بشین.
صبر کن، چتر رو بده من.
- بپر بالا! - گرممه.
چیزی دیده نمیشه. چه مرگشه؟
چیکار میکنه؟
- بذار من بکنم. - مستقیم برو!
برو!
بزن بریم.
مترجم: «تارخ علیخانی» تلگرام: aManOfWar@
اولین باریه دیر میکنن.
نمیدونم حتی چی بگم عزیزم. چه برسه متوجه بشم.
- میتونستن یه بچه بفرستن. - سلام خانمها.
اومدین هوای تازهی روستا بخورین؟
- اومدیم بچهها رو ببینیم. - خوبه.
- روز خوبی داشته باشید پدر. - ممنونم.
خب ماری، اونجا نبود.
عجله کن.
- قشنگه نه؟ - بهتر بود داخل مینشستیم.
بیا بریم یه دوری بزنیم.
اون بالا؟
چرا انقدر طولش میدن؟
بیا، 63، 64...
64 و...
و هشتاد؟ مگه من یه گاو چاقم؟
- یه وزنه میذارم اینجا. - میتونم وزنم رو بکشم یا نه؟
- ببخشید. - هفتاد؟ کافیه.
64... شش، هفت... درسته. اینجا چند تا وزنه بذار.
عجب کثافتی هستی. نوبت تو شد. بیا بخندیم.
مشکلی نداره. من نه میترسم و نه خجالت میکشم.
خجالت نمیکشم.
زن قد بلندی مثل من وزنش زیاده.
- ولی تو... - ولی کمر من رو ببین!
واسه همین تو لباس گشاد میپوشی.
شاید گشاد باشه. ولی راهراه بودنش قدم رو بلند نشون میده.
نمیفهمم چی میگی.
کلاهت رو در بیار تا بشنوی.
من با کلاهم خوب میشنوم.
کلاهت مثل کلاه خلبانیه.
خستهام کردی. بیا راه بریم که آروم بشیم.
میتونی حداقل منتظرم بمونی.
هورا! هورا!
خیلی خوبه.
بهم قدرت میده.
خداحافظ!
مارسل اومد!
- جایی پیدا کردی؟ - آره، قایق هست.
صندلیهایی به این بزرگی هم داره.
- جایی واسه ناهار خوردن هست؟ - به نظرت میشه شنا کرد؟
- مارسل، بذار سوار شم! - نه، برو!
- فقط همین یه بار! - گفتم برو!
برگرد پشت. داری عصبانیم میکنیم.
اونجا ماهیه.
میخوامش، میخوامش!
- پس سعی کن بگیریش. - موفق شدین بچهها؟
هنوز نه. شاید بعدا.
با توجه به آب و هوا بد نیست از کرم طعمه استفاده کنید.
ببینید جواب میده یا نه.
- موفق باشید. - شما هم بچهها.
سعی کن بگیریش.
- آقای ساکین اومد. - با ما نوشیدنی میخوره.
- غذا چطوره؟ - خیلی خوبه.
- نوشیدنی میخورین؟ - اگه نخورم که بیادبیه.
ممنون. ممنون. به سلامتی!
شجاعت ماهیگیریتون رو تحسین میکنم.
تازهست. خیلی خوبه.
- یه برش کیک خانگی میل دارید؟ - نه، ممنون.
کاش پنیر داشتیم. فقط کرم داریم.
من رو ببخشید، باید برم.
موفق باشید.
ماهی زیاد نصیبتون بشه.
یکم مرغ میخوای؟ بالاخره اومدین!
- بیا یه بال هست. - ممنون.
گاری باید میرسید دیگه.
- بیا یکم اینجا بشینیم. - فکر خوبیه.
پام درد میکنه و واقعا صبرم تموم شده.
همین رو بگو.
- اینجا نه. گزنه داره. - پس اونجا میشینیم.
آره، این خیلی بهتره.
مچ پام خیلی درد میکنه.
واقعا دیگه خسته شدم.
مخصوصا حالا که باید تا خونه پیاده برگردیم.
امیدوارم مایکلم مریض نشده باشه.
بوبرت چی؟ بچهی کوچیک و ضعیفم.
- «بچهی کوچیک و ضعیفم.» - «امیدوارم مایکلم مریض نشده باشه.»
با اون بچه قلدرش.
باید بتونه توی روستا از خودش مراقبت کنه.
منظورت اینه که بچه کوچیکها رو کتک بزنه؟
تو خیلی بچهات رو لوس بار آوردی. واسه همین اینطوریه.
- وای مامانی رفت. وای مامانی فلان شد. - تو واسه بچهات مداد رنگی میخری.
سنش زیاد شده. باید براش تیر و کمان بخری.
اگه هنرمند بشه چی؟
هنرمند؟ نمیدونم، بچه من که...
خب بچه من بزرگ و قویه. ولی در هر صورت هنرمنده.
بچه من حداقل عقل داره.
- منظورت چیه؟ - هیچی. همین.
و تو هم از این خوشحالی دیگه؟
- آره، عقل پسرم. - کلاهت رو میگم.
الان دیگه عقل و کلاه رو مقایسه میکنیم؟
به نظر وقتی اومدی مغازه من خوشحال بودی.
ربطی به اون قضیه نداره.
میخواستم یه شغل بهت پیشنهاد بدم ولی...
- واسه تو کار کنم؟ قطعا نه. - ولش کن.
ترجیح میدم جای بحث کردن با تو برم میشل رو پیدا کنم.
من هم آلبرت رو پیدا میکنم که ازش در مقابل بچه تو دفاع کنم.
مرغ کرچ!
بچه تو همهچیز میخوره.
یکشنبه هفته پیش خرگوش رو کامل خورد.
- باید خودش رو تقویت کنه. - همه چیز رو خورد.
همینطوری نمیخوره. میل میکنه.
آدم باید بخوره که قوی بشه. ناسلامتی توی جنیگم.
اینجا خیلی خوبه. آدم جنگ رو فراموش میکنه.
- مارسل من رو یاد جنگ میاندازه. - قبل اعزام من تموم میشه.
متوجه نمیشم که چرا پدر نمیخواد ژاک اینجا باشه.
طبیعیه. تو هنوز جوانی.
شما که جوان بودین میرفتین قدم بزنین، مگه نه؟
مامان من نمیذاشت برم بیرون.
- حتی وقتی نامزد کرده بودی؟ - گاهیاوقات، ولی همیشه نه.
برادرم بیرون میرفت، ولی من اصلا.
مامانم فکر میکرد هرگز خونه رو ترک نمیکنم.
یعنی...
- پیش ما خوشحال نیستی؟ - البته که هستم.
فرق میکنه.
من یه سیب میخوام.
دوباره؟
- خیلی خوابیدم؟ - یکم.
- بلند خروپف میکردم؟ - یکم.
- تشنهای؟ - خیلی.
- گرمه. - خوبه.
میشه یکم بخورم؟
به چی فکر میکنی؟
هیچی.
- همهچیز مرتبه؟ - آره.
پس بابات رو بوس کن.
اینجا خیلی خوبه.
- خوبی؟ - آره.
مگه قرار نبود دوستهان بیان؟
رفتن پیش دخترها.
- تو باهاشون نرفتی؟ - من همینجا خوبم.
سیبها چطورن؟
نشنیدیم بیان.
ویکتور اومد.
- میشه خانمها رو دعوت کنیم؟ - البته.
مرغ رو ول کردی که پارو بزنی؟
- اعتراف کن. - آره.
خانم ژان رو به شما میسپرم.
- مراقب ژان باش. - نگران نباش.
اگه بخوای پسرت هم میتونه باهامون بیاد.
- شب بخیر مادر. - ما دوباره رفتیم. مراقب باشید.
- نمیای آلبرت؟ - نه.
خیلیخب، آماده رفتنیم.
شریک من طبیعی نیست.
- مودب باشید بچهها. - زنده برگردید.
بیا.
خیلیخب میریم دیگه.
- حرکت نمیکنیم. - من پیش یتیمهای آینده میمونم.
- خیلی خوبه. - آره، خیلی.
بیایید بچهها.
خداحافظ!
از دستش دادم.
نخندین!
گرفتم. یکی گرفتم.
یکی گرفتم.
خنده داره. شکاربانی که با دست ماهی میگیره.
خودت رو ببین.
من هم ماهی دارم.
مال من قشنگه.
- بیا بگیرش. - مراقب باش.
- گرفتمش. - خوشگله!
- کسی هست؟ - کسی خونه هست؟
- دارم خسته میشم. - خیلیخب، بیا.
- باورم نمیشه. - خانم پیکارد!
- واقعا متوجه نمیشم. - میشل، مامانی اومده.
بچهها؟
آخه کجا رفتن.
کلیههام درد میکنه.
- عجب وضعیه. - کسی هست؟
- کجا رفتن؟ - کسی نیست.
دیگه خسته شدم.
بیا وحشت نکنیم.
همینجا صبر میکنم. جایی نمیرم.
شاید نامههامون نرسیدن.
بعید میدونم جفتشون همزمان گم شده باشن.
No comments yet. Be the first to leave one.