Die ersten 200 Zeilen.
سلام، عمو. منـم.
خانم جونگ جیآن؟
جسد آقای جونگ جینمان رو پیدا کردیم.
عموی من اینها رو میفروخته؟
مطمئنـی؟
بهبه!
جمع همهی خفنها جمعـه!
هرکی برادرزادهی جینمان رو بُکشه...
یا حتی زنده بگیرش...
یه جایزهی تُپل پیش من داره.
شکار خرگوش رو شروع میکنیم!
خوب گوش کن، جونگ جیآن.
هروقت از چیزی ترسیدی...
مستقیم بهش خیره شو و حمله کن.
تو بدون فکر عمل میکنی.
عموت اینطوری نبود.
ورودیِ مورتههلپ...
همون جاییـه که عموت توش کار میکرد.
پشمام.
پس اینجا واقعیـه.
خاموش کن... کور شدم!
جواب سؤالم رو ندادی!
جونگ جیآن!
بـ به این اعتماد نکن!
جونگمین!
ولی این رو بدون.
عموت هم کم آدم نکُشت.
جفتمون پول میگیریم که آدم بُکشیم.
پس ادای آدمهای درستکار رو درنیار.
حالم رو به هم میزنی.
اتفاقاً من و تو خیلی شبیه همدیگهایـم.
اگه الان من رو نکُشی...
برمیگردم همه رو میکُشم.
رفیقهات، خونوادهت و هرکی که باهات ارتباط داره.
جونگ جیآن تویـی؟
واقعاً به عموت رفتی.
استاد؟
وقت نداریم، جیآن.
بِیل افتاده دنبالت.
نوبت شما دوتاست.
ببینم چیکارهایـن.
بهبه، دوقلوها.
امروز با هم عازم جهنم میشیم.
فرار کن، جیآن!
- آبجی! - برو دیگه!
دو راه بیشتر نداری.
ولی انتخابش رو به خودت میسپرم.
به نظرت منطقی نیست
که قاتل جونگ جینمان
خودم باشم؟
جناب فرمانده؟
چی شد؟
از اتاق سِرور بود! زود باشین!
وایستا بینم! جونگ جینمان!
بذار بیام پایین!
لاشی!
زمان مرگ ساعت ۷ عصر ثبت شد.
جسد رو فرستادم به بیمارستان هانسارانگ گیونگه
توی شهرستان یچونگ.
فقط یه برادرزاده به نام «جونگ جیآن» داره.
لازم نیست پلیس رو قاطی کنیم.
بهبه، مَرد فراری.
هنوز زندهای.
آخه از وقتی فرار کردم...
امنیت کرهی شمالی یهکم شُل شده.
الهی بگردمت.
مشخصـه مأمورها اذیتت نکردن.
لاشی.
سروان جینوو.
پاشین.
- چطوری، سلطان؟ - قربانت.
زیادی ورزش میکنیها.
ولی تویی که پلیسـی، داری از لاغری میمیری.
۶۲ ساعت وقت داریم.
بابِل...
دُم به تله داد.
از بیرون که نگاهش میکنی...
شبیه بقیهی شالیکوبیهاست.
حتی یکی از ساختمونهاش واقعاً انبار برنجـه.
ولی همهش الکیـه.
تا شعاع یککیلومتری از همهطرف زمین صافـه.
هرکی بهشون نزدیک بشه، سریع لو میره.
عملاً یه دژ ساختن.
لاشیها پیشرفت کردن.
مجبوریـم از یه راه دیگه بریم.
تأسیسات بابل اکثراً توی طبقههای زیرزمینیـه.
اسلحهخونه طبقهی منفی چهاره.
اتاق فرمان طبقهی منفی دو.
یه توپ ضدپیوست ۳۰میلیمتری هم روی پشتبومـه.
۹۶ سرباز از نیروی ویژهی بابل هم
تا ۶ عصر فعالیت دارن.
مگه قرار نشد شبیخون بزنیم، جینمان؟
باید بِیل رو یه جای دیگه گیر بندازیم.
هدف اینـه.
اتاق سِرور؟
تمام اطلاعات محرمانهی بابل اونجاست.
اینها از دوران دیکتاتوری نظامی فعال بودن.
(دورهی دیکتاتوری نظامی در تاریخ کرهی جنوبی به حکومتهای نظامی سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ اشاره داره.)
بابل مسئول تمام مأموریتهای مخفیِ دولت...
آدمدزدیها و ترور افراد مهمـه.
دولتها عوض شدن، ولی اونها موندن.
حتی بیخبر از دولت، به کرهی شمالی سلاح فروختن.
توی مناطق درگیریِ آسیای جنوب شرقی و مرکزی...
با هر دو جبهه اسلحه معامله میکردن.
حتی کودتاهایی رو پشتپرده تشکیل دادن.
چند دهه اطلاعات...
مأموریتهای محرمانه...
قراردادهای آدمکُشیشون...
همهش اونجا نگهداری میشه.
بِیل صدها آدم بیگناه رو توی مأموریتها کُشت.
این اطلاعات هم اونجا نگهداری میشه.
برگ برندهی ما همینـه.
بعدش دیگه بابل مجبوره زیر نظر دولت بره
و بعدش دیگه کسی به ما کاری نداره.
ولی اگه موفق نشیم...
این جنگ مزخرف تا ابد ادامه داره.
لیاقت جیآن یه زندگی آروم و قشنگـه.
(واژهی «جیآن» توی زبان کرهای بهمعنای «آرامش بسیار»ـه.)
پس باید پیروز بشیم.
فقط اینطوری میتونیم از جیآن محافظت کنیم.
نمیشه اطلاعاتش رو هک کنیم؟
شدنی نیست.
سیستم این اتاق از اتاق سِرورهای کلی جداست
و زیر آب نگهش میدارن
تا امنتر باشه و داغ نکنه.
دیوارش هم که بُتنیـه
و عملاً نفوذناپذیره.
بالاخره دیوارش به یه جا وصلـه دیگه.
آره، ولی یادت نره زیر آبـه.
پس فارغالتحصیل دانشگاه کیم ایلسونگ هم نمیدونه چیکار کنه.
به مأمورها بگو بیان این رو ببرن.
مرتیکهی بیخاصیت.
پس الان چه گُهی بخوریم؟
موانع رو برمیداریم.
هرروز رأس ساعت ۳ بعدازظهر...
سِرور رو برای بررسی امنیتی از آب درمیآرن.
پس همونجا هکش کنیم دیگه.
این تایلندی کسخل واقعاً واسه بابل کار میکرده؟
حرف نزنی، نمیگن لالـی.
درست حرف بزن، مرتیکه.
درستـه که فرصت خوبیـه...
ولی کلاً ۲۰ دقیقه وقت داریم.
به نظرت میشه توی این مدت به شبکهی داخلی دشمن نفوذ کنیم؟
این کار واسه زاکربرگ هم قفلـه.
(مارک زاکربرگ، مؤسس شرکت متا و صاحب فیسبوک، اینستاگرام و واتسپ)
زاک... چیچی؟
بگو «هکر» که بفهمه.
در ضمن جناب نابغه...
مسئول انتقال بمبها خودتـی.
نه بابا؟
اونوقت چرا؟
چون کارِت رو بلدی.
نمیتونیم با اسلحه وارد بابل بشیم
و مجبوریـم به اسلحهخونهشون بریم.
فرماندهها و کلهگندهها سلاح کمری دارن...
ولی فقط وقتی عملیات در جریان باشه...
به گلولهها دسترسی پیدا میکنن.
همهچی توی اسلحهخونهست.
باید اونجا رو شخم بزنیم.
توی قسمت مواد منفجره، بمبهای ای۵ هست
که بهعنوان نسخهی کوچیکترِ بمب سنگرشکن استفاده میشه.
با اونها میتونیم اتاقهای بالا و زیر سِرور رو بترکونیم.
پس بمبها رو بریزم روی سِرورها؟
پاشینجان، باید یه بمب طبقهی بالای اتاق سِرور بذاری.
اینجوری سخت شد که.
چقدر ناله میکنی.
فکر کردی کار من راحتـه؟
اونجا رو ببین.
کارهای سخت همیشه ظاهر بزرگی ندارن.
چون کار تو فیزیکیـه، معناش این نیست که سختتره.
من هم باید بفهمم...
چه تلهای واسه این یارو پهن کنم.
واسه شکست دشمن، باید مثل خودش فکر کنی.
مردم کرهی جنوبی عاشق پولـن.
هر دفعه پا میدن.
بابا حلالت.
بیشترِ زبالههای بابل
میره به زبالهسوزی خودشون.
ولی هفتهای یه بار هم ماشین جمعآوری زباله بهشون سر میزنه.
تنها فرصت ما برای نفوذ به اونجا همینـه.
آره...
واقعاً هم زبالهای.
زبالهجان...
من و تو فرقی نداریم.
No comments yet. Be the first to leave one.