Die ersten 200 Zeilen.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(بانو دوریان)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
الان وارد حالت هیپنوتیزم میشی
خب، چی میبینی؟
چیزی که میبینی رو بهم بگو
::::::::: (قسمت هشت) ::::::::
بیدارن؟- بله-
چی میخورن؟
برنج و مخلفات
امروز، فرنی خوردن
بیمارن؟- نه-
فرنی رو برای خانم درست کرد ولی ایشون نخوردن
یه راه راحت بود
رئیس، خوبین؟
چیه؟
یکم عاشقانه نگاهم کن
بمونه عصر- الان-
امروز چرا انقدر سکسی شدی؟
من همیشه سکسیم
واسه کسی از این نازها نروها
اینکارها واسه بیکارهاست
حتی موقع کارهم نکن
دوباره داری بدعنقی میکنی
بدعنقی؟
بهش میگن عشق و محبت
دیرمه
اوهیجی داره نگاه میکنه
برندار
آقای هانه
الو؟
الان؟
چقدر بده؟
چقدر؟
باشه
مامان چیزیش شده؟
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد
به کی زنگ زدی؟
مدیر، گوشیشون خاموشه
...شمارهی خانومشون- زنگ نزن-
نزن
الو؟- الو، زنگ زده بودی-
...خانم الان
توی آمبولانسی؟
بله- چرا؟-
تصادف کردیم
آسیب دیده؟
بهش بگو خیلی جدی نیست
بگو به زنش خبر نده
دان دونگمیونگ
پسرم؟
تصادف واقعا توی یه چشم بهم زدن اتفاق میفته
خداروشکر صدمهی جدی ندیدین
فعلا متوجه نمیشیم
خیلی شانس آوردی
به مامانم بگم؟
بدون اینکه چیزی بگم اومدم
الکی نگران میشه
اگه زنگ نزنم بیشتر نگران میشه
سهتا تماس بیپاسخ دارم
منم
بهش بگو باید استراحت کنم
بگو لازم نیست بیاد
رباط گردنش رگ به رگ شده
ما فرستاد بریم تا استراحت کنه
باید فرنی رو میخوردم
اونجوری شاید تصادف نمیکردم
فرنی؟
...دو ریآن برام فرنی ارزن درست کرده بود
تا با معدهی خالی بیرون نرم
پنج دقیقه طول میکشید تا بخورم
...اگه پنج دقیقه دیرتر میرفتم
اونموقع اونجا نبودم
واقعا
آیگو، خدا رحم کرد امروز چیزیتون نشد
فرنی درست کرده دلتون رو بدست بیاره
چیز خوبی نیست
...خیلی حیلهگره
ولی وانمود میکنه نیست
خیلی سختکوشه
فقط هویتش مشخص نیست
شنیدی؟- چی رو؟-
اثر انگشتشون ثبت نشده
پلیس ولشون کرد
خدایا، چطوری؟
مگه میشه؟
کی رو؟ دوتاشون؟
آره
...نود و هفت
...نود و هشت
نود و نه، صد
صاحبخونه میخوان توی اتاق کارتون رو انجام بدین
...شاید همون حرف عمو باشه
بچه که بودن دزدیدنشون
دروغ نگفتن حافظهشون رو از دست دادن؟
بهنظر نمیاد دروغگو باشن
شما که خوب نمیشناسینشون
هیچی از مردم ترسناکتر نیست
انقدر منفی نباش
باز داری ازشون دفاع میکنی- اینطور نیست-
این یعنی سابقهی کیفری ندارن
یعنی حقیقت داره؟
همون حرفها راجع به چوسان؟
هیچجوره منطقی نیست
آره- اونا توی یه معبد بودن-
...مثل دیوونهها میخندیدن و گریه میکردن
و به درگاه بودا دعا میکردن
دعاهای بودایی میخوندن
...نزدیک کلبهمون
معبد بود؟
احتمالا عبادتگاه بوده
یه عبادتگاه ناشناخته
اگه کلبه دوربین داشت راحت میفهمیدیم
حتی الانم یه چندتا نصب کنیم خوبه
راست میگه، مامانبزرگ
اینجوریم نیست که آدمای عجیب و غریب رفت و آمد داشته باشیم
...اگه اجازه بدیم بمونن
حافظهشون برمیگرده؟
یه راهی هست، هیپنوتیزم
نه؟
راست میگه
مگه روانشناسها بعضی وقتها ازش استفاده نمیکنن؟
یادگیری خیلی لذتبخشه، مادر
درسته
باید سریع یاد بگیرم تا بتونم با همسرم صحبت کنم
و بعدش چی؟
بهت گفتم که مزاحمش نشو
چشم
احتمالا تا حالا نامزد کرده
دليلی داره نداشته باشه؟
...من فقط ساکت میمونم
و از دور تماشا میکنم
دوباره از این فکرها نکن
از چیزی که فکر میکنی سختتره
برو خونه
منشی ها یکم دیگه میاد اینجا
پیش من راحتتر از منشی ها نیستین؟
معلومه
یه چرت بزنین
من ساکت میمونم
اگه الان بخوابم شب خوابم نمیبره
اونا رفتن رو اعصابت؟
واسه همین نفرستادیشون پیش من؟
دوتا چوسانیها رو
...خب
فقط حس خوبی بهم نمیدادن
دوتا زن بالغ بینام و نشونن
شما بودین نمیرفتن روی اعصابتون؟
اگه پدر هنوز زنده بودن
فکرمیکنین من سنگدلم؟
نه، میفهمم چی میگی
...ولی
خیلی از چیزی که فکرمیکردم آرومتر و مودبترن
...با این چیزایی که من دیدم
زمان که بگذره میفهمیم ...واقعا حافظهشون رو از دست دادن
یا فقط دارن ادا درمیارن
چون پسرمه اینو نمیگم
...ولی شوهرت واقعا تکه
واقعا موقع ناهارشون جعبهی غذا درست کردن؟
بله
حالتون خوبه، خانم؟
خوب میشم
عروس بزرگتون اینجان
مادر دونگمیونگ؟
بله
چرا هنوز نرفته؟
دلش نمیاد بره؟
چه عروسای خوبی دارم
میتونی بری
نگران نباش، بچههام هستن
بله، پس
دارم خل میشم
کجا میری؟
نمیتونم نادیدهش بگیرم
اَه، نمیدونم، بهش گفتم نیادا
بهش بگو من خوابم بره خونه
نیست، حتما رفته
واسه درآوردن حرص من اینکارها رو میکنه
این اولین وعدهی امروزتونه، حتما خیلی گرسنهاین
شنا هم رفتین
الان یکم احساس گشنگی میکنم
براتون گرمش کنم؟- نه-
نمیخوام خیلی داغ باشه
من توی سالن استراحتم
به مامان بگو هرکاری داشت باهام تماس بگیره
نوشتهها خیلی کوچیکن، نمیتونم بخونمش
...سهمی میگه توی سالن استراحته
هروقت خواستین باهاش تماس بگیرین
مشکلش چیه؟
...بهش بگو بره خونه
بگو انقدر روی مخم یورتمه نره
مگه به حرف من گوش میده؟
خیلی یهدندهست
به چیکانگ زنگ بزن
آقای دان بهم گفتن همراهیتون کنم
برای شام
باید برین
یه غذای خوب مهمونتون میکنه
از چیزی که میبینی خوشت میاد؟
میخوای اونطوری لباس بپوشی؟
اینطور نیست، با چه رویی
No comments yet. Be the first to leave one.