Die ersten 200 Zeilen.
نه، منوط به تایید اونهاست. آه، یه لحظه صبر کن
هی. اوه، لعنتی، ببخشید. بذار، اوم... اینجا رو امضا کنم
میتونی اون رو بگیری؟ ای وای، چقدر سنگینه
روز خوبی داشته باشید. -ممنون
این چیه؟
نمیدونم. همین الان... مصاحبه با سیانان دارم
ایمی، بجنب دیگه. حواست کجاست؟ اینو بگیر لطفا
ده ثانیه دیگه روی آنتنی. الان داره راهنماییت میکنه داخل
اوکی
از طرف مایلزه
و حالا همراه ما، فرماندار کنتیکت، کلر دبلا هستن
کسی که کمپین سناش داره حسابی جون میگیره
چون خودش رو به عنوان یه کاندیدای کاملاً متفاوت معرفی کرده
فرماندار، ممنون که با ما همراه شدید
میبینم که مثل بقیه ما، شما هم دارین از خونه کار میکنین
بله. به دفتر مرکزی کمپین و مهدکودک ما خوش اومدید
داریم دیوونه میشیم
حامی مالی کمپین شما، میلیاردرِ خیرخواه، مایلز برون هست
بنیانگذار غول تکنولوژی همهجا حاضرِ «آلفا»، که حالا دهها شرکت زیرمجموعه داره
از آلفا کاسموس گرفته تا آلفا کار و آلفا شاپ
میدونم، میدونم، میدونم. ولی چیکار میتونم بکنم؟
میتونی بهش بگی نه. چطوره که بگی نه
لیونل، تو دانشمندی، نه مسئول روابط عمومی
دقیقاً
نمیتونی همینطور به بهونهآوردن ادامه بدی
برای تکتک هوسهای احمقانهی مایلز برون
ولی نبوغ همیشه اولش شبیه دیوانگی به نظر میاد، مگه نه؟
مگه همینطوری مایلز برون نشد؟ شماها اصلاً روحتون هم خبر نداره
طرف نصفشبی بهم فکس میزنه
عاشق فکس زدنه
ایدههاشو برام میفرسته که قراره
میدونی چیه، تو بگو. نبوغ یا دیوانگی؟
«اوبر برای زیستکرهها»
نمیدونم. خب، شاید؟
«هوش مصنوعی در سگها برابر است با گفتمان»
خب؟ منظورم اینه که تمام شب همینطور میان
ولی بعدش
یادتونه «بچه برابر است با NFT»؟
همهمون خندیدیم
ولی بعدش اپلیکیشن «کریپتو کیدز» پول این ساختمون رو درآورد
تحویل بسته. منظورم اینه که، چطور میشه با این منطق بحث کرد؟
ضدعفونیش کردم. آره، میدونیم
هیچوقت خلاف جهتِ برون شرط نبند، اینو میدونیم
ولی اون از ما میخواد یه مادهی فرّار رو توی یه پرواز سرنشیندار بذاریم
گوش نمیده. فقط میگه: «یه کاری کن جواب بده»
و اگه جواب بده چی؟
این علمه، نه مذهب
اینو یادت باشه لیونل
چون اگه اسمت پای این باشه و شکست بخوره
برای همیشه نابودت میکنه
من روی تغییرات اقلیمی خیلی سختگیرم
اگه این میترسوندت، برو سرت رو بکن زیر برف
موکلهای من اعتماد دارن که من قراره بجنگم
خیلی حوصلهم سر رفته
پگ؟
پگ؟
اینجام! اینجام
هی، لطفاً تو خونه آتیشبازی راه ننداز
پگ، تو رو خدا، خیلی بیحوصلم
نه. گوشی موشی خبری نیست
چرا نمیتونه گوشیش رو داشته باشه؟
چون بداخلاقه
نه. چون میترسه که توی توییتر
یه توهین قومیتی بنویسم
دوباره
بله. و خودت هم قبول کردی که تا آخر این دورهی رسانهای، بی گوشی بمونی
من اصلاً نمیدونم اون کلمه به یهودیها اشاره داره
فکر میکردم یه اصطلاح کلی برای خسیس بودنه
«یهودیبازی»؟
این روزها همه انقدر ادای روشنفکری درمیارن که دیگه از کنترل خارج شده
بله
دوستت دارم. آره
و من هر چی میبینم رو همونطور میگم، بدون فیلتر
اگه مردم نمیتونن تحملش کنن، مشکل خودشونه. این چیه؟
نمیدونم. یه بابایی همین الان آورد تحویلش داد
خب جناب نابغه، این دیگه چیه؟
خب... یه دعوتنامه از طرف مایلزه
خب، تابلوئه! منظورم اینه که، واقعاً چیه؟
شبیه یه تیکه چوبه. حتماً یه راهی برای باز کردنش هست
کاملاً یکپارچهست. هیچ چفت یا حتی درزی هم نداره
ولی نقش و نگار روی چوبش عجیبه. انگار برام آشناست
همم. اوه، صبر کن. یه لحظه گوشی. بِردیه
خب، چطوری این لامصب رو باز میکنی؟
سلام بردی. لیونل روی خط دومه. سلام پگ! سلام
اوه نه. پگ داره آتیش خاموش میکنه. الان برمیگرده
یه آتیش دیگه؟ بردی. این دفعه باز چی گفتی؟
نه. باید از توییتر فاصله بگیری
از اون لحاظ نیست. حالم خوبه. حالا، این مالِ مایلزه؟
فهمیدی چطور باز میشه، لیونل؟
لیونل، از اون مغزِ علمیت استفاده کن
دارم روش کار میکنم. بردی، واقعاً الان وقتِ مهمونی گرفتنه؟
نه، همهشون توی گروهِ خودمن. مشکلی نیست. کسی از دوک خبری داره؟
نه
خب، این موضوع اخیراً کلی سر و صدا کرده
پس طبیعتاً دوست دارم در موردش حرف بزنم
و جوابش منفیه، جیمی کیمل
من از سینهها متنفر نیستم
سینهها به ما کلی چیزای مفید میدن. شیر میدن، پنیر میدن
سینهها بچههای ما رو تغذیه میکنن تا زمانی که بتونیم براشون بریم شکار
بیایم روراست باشیم. سینهها سرگرمکنندهان
هیچ ایرادی هم نداره، مگه نه عزیزم؟
من عاشق سینههامم. خیلی باحالن
اوپس! ببخشید فمینیستها! فمینیستها شرمنده
خب وقتی داریم دربارهی «سینه-محور شدنِ» آمریکا حرف میزنیم
منظورم اینه که این یعنی فروپاشیِ نظمِ طبیعت
حقیقتهای فرگشتی که به میلیاردها سال قبل برمیگرده
پس وقتی از یه جوونِ آمریکایی میخوای
سرعتش رو کم کنه تا یه زن بهش برسه
دوک
قرنهاست که محیط کارِ غربی تحتِ سلطهی مردها بوده چون
دوکی! طبیعت ما رو برای همین ساخته
دوکی! صد بار صدات زدم. وقتی صدات میزنم باید جواب بدی
مامان! میشه تمومش کنی؟ میلیونها بار در این باره حرف زدیم
بهت گفتم. وقتی من و ویسکی لایو هستیم باید بذاری
به مادرت میگی خفه شه؟
ببخشید. آخه وقتی لایو هستیم... چی؟
وقتی... چی؟
ای بابا مامان. ببخشید
یه بسته برات اومده. توی آشپزخونهست
شاید به حرارت حساسه
صبر کن. دوکه. یه لحظه گوشی
دوک! هی، این چیه دیگه؟
مامانم همین الان داغونش کرد. یه استریوگرامه
یه بلایی سرش آورد، باز شد. نمیدونم، خرابش کرد
یه استریوگرام
یه چی-چی-گرام؟
صبر کن، استریوگرام! از اونهایی بود که
از اون تصویرهای سهبعدیِ جادویی؟ من هیچوقت نمیتونستم ببینمشون
مامان! در مورد دست زدن به وسایلم چی بهت گفته بودم؟
شاید باید بر اساس رنگ دستهبندیشون کرد یا
اندازه؟ وزن؟ باید وزنشون کنم؟
هشت در هشت. یه صفحه شطرنجه. این یه آخربازیِ شطرنجه
پس این... طوری چیده شده که با یه حرکت مات بشه. باید
انجامش بده کاسپاروف
اینکه دوز بازیه! اینو بلدم
ولی این که حل شده، پس نمیتونه باشه. این دوزه
ولی ممنون از همفکریت، بردی. بله
صبر کن، صبر کن. اون وسیلهی ضربهزن برای کدِ مورسه
اون ضربدرها و دایرهها، همون نقطهها و خطها هستن
دات و دش
پس میشه... آره. اوه، واو
«اُ-یو-آر». بیا
این دوز بازیه
قراره اتفاقی بیفته؟
«N». شاید علامتِ چیزی باشه
شاید توی یکی دیگه از پازلها؟
این یه قطبنماست
مامان! این یه قطبنماست
خب، شمال، جنوب
خب، N یعنی شمال، پس بچرخونش سمتِ شمالِ دقیق
این آهنگه. بچهها، آهنگه! هیس
داری مسخرهم میکنی؟ آره
باشه، قاه قاه، الان با شازم پیداش میکنم
اون چیه؟
الکسا، لطفاً این آهنگ رو با شازم پیدا کن
هی، این «فوگ کوچک در سل مینورِ» باخه
مطمئنی؟ آره
اوم، دارم با شازم چکش میکنم. الکسا، لطفاً این آهنگ رو با شازم پیدا کن
خب، فوگ یه پازلِ زیبای موسیقیایی بر پایهی فقط یک ملودیه
و وقتی این ملودی رو روی خودش لایهگذاری میکنی
شروع میکنه به تغییر کردن و به یه ساختارِ جدید و زیبا تبدیل میشه
این رو نمیشه با شازم پیدا کرد. این لامپه
دوستت دارم بردی. منم دوستت دارم کلر
صبر کن. «روی خودش لایهگذاری شده». یه لحظه وایسا
این چرخِ وسط رو میبینی؟ بکشش بالا
یه آهنگِ کاملاً جدید
این مایلزِ لعنتی. نابغهست
اون اولی دنبالهی فیبوناچیه
مامان
نه، دستت رو از اون بکش کنار
اوه، اوه، اوه
چهل و هفت، مطمئنی؟
این عددِ اتمیِ نقرهست
تو... مطمئنی اون نقرهست؟ نقرهست
خب، اینم از این
حالا با هم. یک، دو، سه
اینو ببین
«دوستان عزیزم، ساختارشکنهای زیبای من، نزدیکترین حلقه یارانم...»
«...بد نیست کمی به حالت عادی برگردیم. به همین خاطر، صمیمانه دعوتید...»
«...برای گذروندنِ تعطیلاتِ آخر هفته در جزیرهی شخصی من...»
«...جایی که پیوندِ میانمون رو جشن میگیریم...»
«و امیدوارم مهارتهای معما-حلکردنتون رو حسابی تیز کرده باشید»
«چون قراره برای حلِ معمایِ...»
اووه
«...قتلِ من، با هم رقابت کنید»
«جزئیاتِ سفر متعاقباً اعلام میشه. لطفاً اگه به غذای خاصی حساسیت دارید بگید»
«با عشق و کلی بوسه، مایلز»
مامان! تفنگِ غواصیم کجاست؟ باید وسایلم رو جمع کنم. عزیزم، زود باش چمدونت رو ببند
اون چیه؟
نمیدونم
اووه
صبر کن... یه لحظه وایسا
چی شد الان؟
بلانک. دیدم که رفتی توی موتورخونه
تو «ایمپاستر» هستی. همهمون میدونیم
پرونده بسته شد. تمومه
من اصلاً از این سر در نمیارم
یعنی آنجی مچم رو گرفت و حالا بازی تموم شد؟
متأسفم بلانک، از محفظهی خروج هوا پرت شدی بیرون
اصلاً فکر کردن نمیخواد
No comments yet. Be the first to leave one.