Die ersten 200 Zeilen.
حس میکنم دارم سند دور ریختن زندگیم رو امضا میکنم.
رنگ زدن ممنوع، دیوار رو سوراخ کردن ممنوع
و آویزون کردن چیزی از سقف هم ممنوعه.
پرده؟
خودت میدونی، توماس، صاحبخونهها به هرکسی اجاره نمیدن.
داره اتفاق میفته.
صبر کن، پیپا، تکون نخور.
میشه لطفا ازمون عکس بگیری؟
ممنون.
هی.
- سلام، بوقلمون. - سلام، مرغ.
چخبر؟
خبر خاصی نیست. از تو چخبر؟
پس، واقعا داریم اینکار میکنیم، هان؟
- اینطور به نظر میاد. آره. - آره.
- قدم بزرگیه. - خیلی بزرگ.
واقعا بزرگه و اگه جواب نده...
ریده میشه توش.
شاید باید از همین الان لغوش کنیم.
اوه، آره، بلکه مثل همون
- وقتی هنوز چیزی نشده تموم کنیم؟ آره؟ - آ-آ-آره.
- از آشنایی باهات خوشوقت شدم. - از صحبت باهات لذت بردم.
من نصف وسایلم رو میبرم.
منم نصف دیگه وسایل رو میبرم.
آره. جور در میاد؟
عزیزم...
اینجا خونهمونه.
قراره اینجا با تو زندگی کنم.
قرار نیست.
هنوز نه.
درسته، ببخشید، متاسفم.
اوه، این دیگه چیه؟
- آب کلروفیل شده. - چی؟
آب کلروفیل. رمز زندگی طولانیه.
من میچسبم به همین گوئرشرامینای خودم،
خیلی ممنون.
خیلی خب، باشه، بچسب به همون "گا-گا-بوش-بانا-مینا" خودت.
خیلی خب، صبر کن.
میدونم تازه با هم اومدیم تو یه خونه
اما میشه راجب بچه صحبت کنیم؟
- بچه؟ - آره.
چون، خیلی مهمه که الان
- این مکالمه رو انجام بدیم. - باشه.
میشه...
حداقل واسه چهار سال بچه نیاریم؟
آره. خدایا...
- آره؟ - آره. معلومه که آره.
آه.
- هی، خیلی ادای... - زهره ترکم کردی.
صبر کن، اما جدی، داشتم به این فکر میکردم که چطور
کلا زندگیم رو تو مدرسه گذرونم، خب؟
از وقتی میشناسمت.
آره، مثلا، تو اوایل 20 سالگیت رو
در حین نواختن تو کلوپهای پانک گه گرفته گذروندی
و خدا میدونه چی میکردی.
مواد میزدم.
و من مال خودمو گوشه یه
کتابخونه پزشکی خفه در حال مطالعه تا 2 صبح گذروندم.
- صحیح. - پس نمیخوام چندتا
بچه کنه بیان و گند بزنن
به آخرین سالهای سرکشیمون.
آره. میدونی چیه،
منم داشتم به سرکشی فکر میکردم، به روش خودم.
الان قراره یه چیز احمقانه بگی.
نه، نه، من...
خب، تو ممکنه فکر کنی من یکم دیوانهم،
داشتم به قبول کردن آکوردئون فکر میکردم.
نه، واقعا؟
پس، داری راجب چی حرف میزنی؟
میخوام یکشنبه صبح با یه خماری افتضاح
از خواب بیدار بشم که تمام تصمیمات وحشتناکی که
شب قبلش گرفتم رو به یادم بندازه.
این چیزیه که راجبش حرف میزنم.
من باهاش موافقم. هی، تو لیاقتش رو داری.
تو لایق تمام خماریهای دنیایی.
- همینطوره. - همینطوره.
- همینطوره. - آره، همینطوره.
به سلامتی تصمیمات وحشتناک فوقالعاده.
به سلامتی تصمیمات وحشتناک فوقالعاده.
بیا اینجا.
- دوستت دارم. - منم دوستت دارم.
اوه، اون دو تا رو نگاه.
چیه، عکاسی چیزیه؟
انگاری آره.
واو.
میشه داخل رو دید.
جای خوبی....
اوه، اوه، بوس بوس.
آو، اون عاشق و معشوقن.
ممم، داره جالب میشه.
- اوه. اوه. - اوه، مرده داره
لباسای دختره رو درمیاره.
آم، تامس.
داره اتفاق میفته.
- تامس. - چیه؟
فکر کنم نباید زاغ سیاه همسایهمون رو چوب بزنیم.
نه، ما که زاغ سیاه چوب نمیزنیم. ما فقط داریم...
از پنجرمون بیرون رو نگاه میکنیم و اونا تو
زاویه دید ما قرار دارن.
- اوه، اوه، اوه. - خ-خیلی خب.
اونا باید بدونن که مردم میتونن داخل رو ببینن.
- دقیقا. - باید اینو بدونن.
باید بدونن. باید بدونن.
این الان میخواد همون کاری رو بکنه که فکر میکنم میخواد بکنه؟
آره.
این محتوای خوبیه.
خیلی خب، تامس ما عملا داریم عجیب غریب بازی درمیاریم.
- موافق نیستی؟> - نه.
چی؟ اونا خودشون میخوان که ببینیم.
اما دیگه نمیبینیم چون تو میخوای که نبینیم.
ممنون.
- این اولین شبمونه. - درسته، درسته.
بیا به همسایههامون یکم حریم خصوصی بدیم.
اوه، الان دارن سکس میکنن، باشه.
تامس، یالا، منحرف.
باشه، باشه، باشه.
برو بگیرش.
برو بگیرش، پسر.
خب...
من واست...
تامس؟
عزیزم.
تامس.
تامس.
سکس.
خب، تبریکا ردیف شدن.
- چیکار کردم؟ - تو هیچی.
من، تو روز سوم ترک فضای مجازیم.
بدون اینستا، بدون توییتر.
من و جونی عهد بستیم تا یه ماه پیش بریم.
- هنوزم تلویزون میبینم. - مم-همم.
تازگیا خوندم که زوجایی که کمتر
تلویزیون نگاه میکنن،
میتونن 2 برابر یا 3 برابر مقدار همیشگی تو ماه سکس کنن.
- آره؟ - مم-همم.
آ، پس موقع خودارضایی چی نگاه کنن؟
اوه، خدای من، زندگی مشترک چطوری پیش میره؟
عجیب ترین چیزی که دیشب اتفاق افتاد.
- یه زوجی، همسایه روبروییمون، - مم-همم.
داشتن کامل سکس میکردن و ما میتونستیم داخل رو ببینیم.
چقدر زشت بودن؟
زشت نبودن، اتفاقا جذابم بودن.
پس،
یه صندلی برداشتین، یکم پاپکورن درست کردین و
دوربین به کار بردین؟
- نه. - چرا نه؟
فقط چون یه نفر ظاهرا داره بهت اجازه میده
که زندگیشون رو نگاه کنی به این معنی نیست که اشکالی نداره که نگاه کنی.
همم. داری 1000 درصد اشتباه میکنی.
کاملا قابل قبوله که نگاه کنی.
بنظرم، اونا یکم توجهگرا به نظر میان.
مشکوک.
اگه واقعا توجهگران اونوقت نگاه کردنشون...
کار مودبانهایه پیپا.
موقع ناهار میبینمت.
تا بعد، چندش.
بعد از این کلی بهتر میبینی.
فقط آروم باش، باشه؟
من 40 در هفته این کارو تو 20 سال گذشته انجام دادم،
و خب بیشتر از نصفشون خوب پیش رفتن.
البته که شوخی میکنم.
سوند، لطفا.
20 سال.
آره، اما هنوز در تلاشم بفهمم
وقتی بزرگ شدم میخوام چیکاره بشم.
خیلی خب.
با سه، دو،
و...
بونجو. سلام. پیپا هستم از له اوپتیک.
- عینکتون حاضره. - پیپا؟
آ، تا ساعت 6 بازیم.
خواهش میکنم. خداحافظ.
این چیه؟
خب، تو ژاپن پرندهها رو به دلیل خوبی
به عنوان "دو چشم بالدار" توصیف میکنن.
دقتشون انقدر زیاده
که از بالای یه ساختمون هشت طبقه
میتونن تک مورچهای که توی پیادهروی پایین میخزه رو بردارن.
آها.
چرا داری اینو بهش میگی؟
خب، کادوی خونه جدیده.
اوه.
وقتی که میبینی پرندهها
بیرون پنجره دارن از این آب میخورن،
بزار یادآوری باشه که بصیرت گونه خود ما
چقدر ناقصه.
من و تو،
تمام کاری که میکنیم اینه که یکم بهترش میکنیم.
ممنون.
منم کادو میخوام.
سلام، عزیزم.
- سلام. - خودشه.
تامس، این خیلی بانمکه.
ما یجورایی شبیه برت و ارنی هستیم.
از همسایه روبرویی صمیمانهمون چخبر؟
واقعا؟ این قراره به یه موضوع تبدیل بشه؟
ببین. اونا دقیقا مثل مان.
اونا هیچیشون مثل ما نیست.
اونا خیلی باحالترن.
آره.
No comments yet. Be the first to leave one.