Die ersten 200 Zeilen.
صبح بخیر؟
متاسفم. پنج ثانیه خیلی خوبی
اینجا بودهام.
در واقع کاملا به من نگاه میکردی.
من لویی هستم. روزنامه رسونِ والت.
میدونی که اون فوت کرده، نه؟
میدونم.
هرچند اگر هم نمیدونستم
این دقیقا همونطوری بود که میخواستم این خبر ناراحتکننده رو بشنوم.
پس، ممنونم.
اوم، در واقع اومدم یه سری بهت بزنم.
خب، من خوبم.
خوبه.
واقعا خوشحالم که اینو میشنوم.
میدونی از دست دادن عزیزان خیلی سخته.
بهنظر من با چیزهای ساده تسلی خاطر پیدا کنی، کمکت میکنه.
آفتاب.
رقص.
یا مثلا یه روزنامه.
بهنظر من یکی از آخرین عادات خوب انسانهاست.
باعث تمرکز حواس میشه. آرامش بخشه...
واقعا الان از مرگ پدربزرگم
داری واسه فروش روزنامههات سواستفاده میکنی؟
این برداشت شماست اما من نه.
هر چند بد نیست بدونی که والت هر دو هفته ۱۰ دلار پرداخت میکرد
و بهنظر من مبلغ خیلی معقولیه.
خیلیخب.
در حال حاضر خیلی سرم شلوغه.
مطمئنم همینطوره.
خب برنامهات چیه؟
فقط اینجا بشینی
و جلوی هر کسی که به سمت صخره میره رو بگیری؟
تقریبا.
اصلا میخوابی؟
نچ.
دستشویی چی میری؟
تا حالا نیازی نبوده.
خب از آشنایی باهات خوشحال شدم، ویویان.
اوه، موفق باشی تو همه این کارها.
و فردا بازم میبینمت، خوشگله.
فردا؟
فردا چرا؟
نه!
نه! بیا اینجا ببینم!
اوه، جیمز دین سختکوش لعنتی.
اوه، بد شد.
اوه! ایناهاش!
روز مهمیه! صبحونه آماده کردهام!
حالا، از طرفی تو لبو میخوای...
اوه، و شاید دن یه چیزی مثل هویج کوچیک بخواد؟
اون با من مثل کسی برخورد میکنه که از چیزهای کوچیک
- لذت میبره. - ببین. میتونی...
اوه، آره.
اگر دیدی کسی اومد خبرم کن.
اونجا اوضاع چطوره؟
چی؟
گفتم...
اوه، هیچی ولش کن! فقط رو کارت تمرکز کن!
ببخشید.
- امی؟ - اوهوم.
ما راجع به این موضوع صحبت کردیم.
تو. تنهام بذار.
میدونم. ببخشید. فقط...
وقتی هیجانزده میشم تمایل دارم آدمها رو دنبال کنم.
نه.
منظورم اینه که
از خونهام گمشو بیرون، امی.
منظورم اینه که با یکی تماس بگیر.
حتما کسانی هستن که دارن دنبالت میگردن؟
من فقط...
نمیدونم کسی دنبالم هست یا نه؟
و از کجا میدونی که به من نیاز پیدا نمیکنی؟
تو هنوز جون آدمهای زیادی رو نجات ندادی!
هر قهرمان بزرگی
به یه دستیار نیاز داره، ویویان.
بتمن، رابین رو داشت.
ثور، پتک کوچیکش رو داشت!
نشنیدی چند لحظه پیش چه صداهایی از دراومد؟ٔ
اگه اجازه بدی بهت کمک کنم
میتونم کارهات رو نصف کنم.
ببخشید.
در زدم.
مشکلی نیست، دن.
میتونم با یکم نون تست و هویج کوچولو
ازت پذیرایی کنم؟
فکر کنم الان باید کارمون رو شروع کنیم؟
اوه، البته.
این یکی حالش خوب نیست.
بیرون میبینمتون.
خیلیخب.
من حدود ۱۲ ساله
که تو کرویس زندگی میکنم.
و اولین شبی که اینجا بودم
۱۲ سال پیش...
خونه تنها بودم و یه پیتزا سفارش دادم.
پیتزا هاوایی.
زمانی که تو کوچه منتظر بودم پیتزا برسه
یه آقای خیلی مست از ماشینش پیاده شد
و تلو تلو به جایی اومد که ما الان هستیم.
حالا، نمیدونستم چیکار کنم.
خب من، اوم...
دستمو دور گردنش انداختم و نگهش داشتم
تا وقتی که پلیس برسه.
از اون لحظه به بعد
میخواستم بفهمم چه خبره.
میخواستم بفهمم کی و چرا.
و در حالی که این یه سوال پیچیدهست
اما چیزی که پیچیده نیست اینه که
خودکشی، قابل پیشگیریه.
واقعا هست.
افرادی که به اینجا میان ازتون میخوان که دخالت کنید.
میخوان حرف بزنن و هر چی بیشتر حرف بزنن
انگیزهشون واسه این کار هم کم میشه.
و بله، این میتونه ترسناک باشه
اما من این کار رو مثل عملیات احیا میدونم.
هیچکدوم از شما تا حالا عملیات احیا انجام داده؟
خاله نانسیام
یه بار میگو تو گلوش گیر کرد.
به این کشش شکمی میگن.
شما اولین گام این فرآیند هستید.
شما باید فورا کمک کنید
و بعدش آروم آروم به یه متخصص آموزش دیده
بسپاریش.
خیلیخب، یالا.
اینجا لبه صخره شماست.
وقت نجات جون افراد فرا رسیده.
بهآرومی نزدیک بشید.
زبان بدن رو بهکار ببرید
دستها رو بالا بگیرید.
و اگر امروز جملهای رو به یاد داشته باشید
این باشه که "آیا به خودکشی فکر میکنی؟"
- به خودکشی فکر میکنی؟ - به خودکشی فکر میکنی؟
بجنبید! یالا!
سریعتر، سریعتر!
بجنبید، یکی اون پایینه.
باید سریع باشید. یالا.
- نمیتونم. - بجنب!
سازمان حمایت از سلامت روان!
- ۱۳۰۰ ۲۲۴ ۶۳۶! - ۱۳۰۰ ۲۲۴ ۶۳۶!
بجنبید. خودشه، بچهها!
یالا! یالا، امی، یالا!
یالا ویویان!
یالا، بجنب!
سریعتر!
- خوبه. یالا... خوبه. - اوه، خدایا!
تحقیقات بهطور قاطعی به ما نشون میدن
اگر ازشون سوال بپرسید، بهتون جواب میدن.
پس گوش کنید.
آره.
دارم به خودکشی فکر میکنم.
خیلیخب. و چرا اونوقت؟
چون شغلم رو از دست دادم.
و یه کاروان سگمو زیر گرفت.
همچنین، من یه مشکلی دارم
که بدنم داره جهش پیدا میکنه.
و در نهایت کارم مثل یه مثلث تموم میشه.
عالی.
حالا، تو گوش دادی، ویویان.
ماجرا رو وارونه کن.
با امی در مورد چیزهایی که اونو زنده نگه میداره، صحبت کن.
در حال حاضر، تعدادش زیاد نیست؟
به خودکشی فکر میکنی؟
- به خودکشی فکر میکنی؟ - به خودکشی فکر میکنی؟
به خودکشی فکر میکنی؟
- به خودکشی فکر میکنی؟ - به خودکشی فکر میکنی؟
به خودکشی فکر میکنی؟
به خودکشی فکر میکنم!
مشاوره برای افرادی که قصد خودکشی دارن!
۱۳ ۱۱ ۱۴.
و همچنین شماره واسه پیامش!
اوه، صفر...
و حالا مهمترین گام
شما دو نفر صحبت کردید حالا وقتشه که یه تماس بگیری
و آروم آروم امی رو به یه متخصص حرفهای بسپاری.
حالا میخوام تو رو به متخصص حرفهای بسپارم.
نه. نمیخوام برم.
خیلیخب، ویویان؟
حالا اینو چیکار کنیم؟
اوه، آره، آره.
خیلیخب. کافیه. کافیه دیگه!
باید این موضوع رو جدی بگیری.
میگیرم.
فقط واسه اولین بار از ۱۲ سالگی بود
- که دویدم. - واقعا؟
چون چیزی که من دیدم این بود که
تو ۴۰ دقیقه همه چیزو به سخره گرفتی
و بعدش امی رو از رو فواره هل دادی.
اوه، به بدترین شکل ممکن هلم داد.
چته؟
منظورت چیه؟
ازم خواستی بیام اینجا
اما شک عجیب غریبی راجع بهش داری
- راجع به کاری که میکنم. - این...
فقط یکم جدی گرفتیش.
باید جدی گرفته بشه، ویویان!
دن.
میدونی چقدر
بین اینکه یکی تصمیم به خودکشی بگیره
و واقعا بخواد عملیش کنه
فاصله زمانی هست؟
No comments yet. Be the first to leave one.