Die ersten 200 Zeilen.
دارم میرم به ساوتپارک
تا خوش بگذرونم
هرجا رو نگاه کنی یه دوست میبینی
رفقایی آروم بدون خودبینی
دارم میرم به ساوتپارک
تا غمهامو کنار بذارم
روز باشه یا شب برا همه جا هست
:جایی که مردم همش میگن چطوری همسایه
میرم به سمت ساوتپارک
ببینم میتونم آروم بشم یا نه
پس بدو بیا به ساوتپارک
و با دوستام آشنا شو
نمیدونم، بهنظرم زیادی بالاست
آره، بهنظر باید از پایینتر بپره
رفیق، فکر نکنم کار هوشمندانهای باشه کارتمن
هیچ مشکلی پیش نمیاد بچهها
جواب نمیده، بیا پایین از اونجا
ابلفظ، ازین بالا بلندتر دیده میشه
چه خبره؟
کارتمن فکر میکنه میتونه از رو سقفشون پرواز کنه
بپر، بپر
تو کارشم
من بودم نمیپریدم
اون بالها زیاد قوی به نظر نمیرسن
به اونا گوش نده کارتمن
من مطمئنم جواب میده، برو تو کارش
آره کارتمن، پرواز کن پرواز کن
باشه، برو که رفتیم
از زمان کوپرنیکوس، انسان در رویای پرواز بوده
...در این روز تاریخی، بیایید
دِ زود باش بپر دیگه
صبر کن، بذار سخنرانیم تموم شه
در این روز تاریخی
یادی میکنیم از برادران رایت اورویل و ردنباخر
که رویا و بینششان الهامبخش نسلها بوده
اون قرار نیست بپره
و حالا یکبار دیگه رویای یک انسان
نویدبخش عصری جدید در پرواز هوایی خاهدبود
در راستای اثبات قدرت تخیل و خرد
جادوی پرواز
اوه خدای من اریک
اریک مامان اینجاست
مشکلش چیه؟
...متاسفانه پسر شما
به شدت کصخوله
اون خیال میکرد میتونه با بالهای مقوایی پرواز کنه
وضع کصخولیش اونقد وخیمه
که باعث شده به یه کمای عمیقی بره
کما؟
خدای من، برا چه مدتی؟
نمیشه گفت، ممکنه هرگز به هوش نیاد
فقط باید منتظر موند
و دید
فصلها تغییر میکنند زمان میگذرد
هفتهها تبدیل به ماهها میشوند
و بعد تبدیل به سالها
اوه، خدا دکتر اون به هوش اومد
...کجام من کجام؟
اوه، بلاخره برگشتی
یه معجزهست
تو بیمارستانی اریک
مدتی تو کما بودی
کما... چه مدتی؟
دو... روز شده
پرستار، الان دیگه میتونی گرمکن صورتشو برداری
بله دکتر
اریک، تو یه ضربهمغزی شدید داشتی
برای بهبودی راه دراز و سختی در پیش داری
حداقل دو روز دیگه
فصلها تغییر میکنند زمان میگذرد
چنانکه هفتهها تبدیل به ماهها
و بعد تبدیل به سالها میشوند
خیلی بهتر شدی شیرینکم
من چرا باید اتاقم رو
با مریضای دیگه قسمت کنم؟ خیلی ریدمانه
اوه، دوباره درست شبیه قبلنای خودت شدی
شرمنده آقایون کاراگاه کاری از دستمون برنمیومد
گوه توش، یه قربانی دیگه هم مرد
به مدت سه سال قاتل چپدست آزاد چرخیده
و من همهی سرنخها رو بهگا دادم
شاید دیگه قابلیتهای یه پلیس رو ندارم
بهتره به پاسگاه برگردیم قربان
اره چون شما جاکشا
سه ساعته نذاشتید بخابم
خیلیخب بریم مورفی
یه لحظه صبر کن کلیدای ماشینم کو؟
احتمالا تو جیب جلوییته مردتیکه کصخول
دکتر، مگه تو نگفتی اون پسربچه ضربهمغزی دیده؟
بله، ضربهی شدیدی هم بوده
چطور مگه لو؟
نمونههایی بوده که کسایی که ضربهمغزی میبینن
صاحب بعضی قدرتهای غیبگویی میشن
دست بردار قربان
خودم میدونم مسخرهست
ولی من همهی احتمالات رو بررسی میکنم
سلام مرد جوون، میشه چند کلمه باهات حرف بزنیم؟
الان نه
همین الان قراره پرستار ناهارمو بیاره
ساعت ۱۲:۳۰ اریک وقت ناهاره
مرد جوون تو از کجا فهمیدی
پرستار همین الان قراره بیاد داخل؟
نمیدونم، همینطوری فهمیدم
اوه مرد، از بوش پیداست دوباره شامیه
آره بازم شامیه
پشمام، آخه اون چطوری
پسر کوچولو
خب به نظر خیلی بعیده
ولی میخام بدونم میتونی آروم بگیری
و ببینی که
قدرتهای جدیدت میتونه در گرفتن قاتل کمکمون کنه
قدرتهای جدیدش؟
خیلیخب، مطمئن بشید که از همه چی
تو این صحنهی جرم عکس بگیرید
این پسربچه کیه؟
مثلا قراره یه غیبگو باشه
آره جون عمهش
اینجا جاییه که جسد پیدا شده
چند جای زخم چاقو درست مثل بقیهشون
کروکی جسد چرا یه دست نداره پس؟
قاتل همیشه دست چپ قربانیش رو قطع میکنه
و به عنوان غنیمت نگهش میداره
برید عقب، بهش فضا بدید
زود باش بچهجون، تمرکز کن
تو ذهنت چی میبینی؟
بستنی
با پوشش شکلاتی
بیسکویت دولایه
...اون یه لایه رو برمیداره و
و دو تا رو به هم میچسبونه تا چهارلایهش کنه
من بستنی تزئینشده و بیسکویت چهارلایه میبینم
یا قمر بنی هاشم- قربان؟-
تام یوهانسن
صاحب مغازهی بستنی فروشی
بله؟ اوه سلام آقایون کاراگاه
آقای یوهانسن، میشه چند کلمه باهاتون حرف بزنیم؟
البته، بفرمایید داخل
متاسفانه اوضاع خونه
...یهکم بههم ریختهست از وقتی که
بگیریدش
کد شش کد شش
لتوپارش کنید همین الان همین الان
از شوکر استفاده کن از شوکر استفاده کن
بازم بزنش
اون بهشدت دعوا راهانداخت ولی ما گرفتیمش
چرا؟ چرا؟
تبریک میگم اریک
تو همین الان جلوی بزرگترین قاتل تاریخ ساوتپارکو گرفتی
بهت یه جایزه میدادیم
ولی حدس میزنم همین که میدونیم مردم ساوتپارک
دوباره در امنیتن خودش جایزهست
خب یه حدس دیگه بزن
باشه بیا اینم صد دلار
تواناییهاش خارقالعادهست
ازش خوب مراقب کن خانوم کارتمن
مطمئن شو از تواناییهاش در راه خوبی استفاده کنه
اوه، همینطوری میشه
قند عسل کوچولوی من بچهی خیلی خوبیه
من یه غیب گویم و شما نیستید
من ابرقدرتای خفنی دارم و شما ندارید
کارتمن، تو چیکار کردی؟
اوه، مگه نشنیدی کایل؟
من از تواناییهای غیبگوییم استفاده کردم تا بتونن قاتل زنجیرهای رو بگیرن
و صد دلار هم کاسب شدم
آقای یوهانسن پیر و مهربون صاحب یه مغازهی آبنباتفروشیه
اون یه قاتل نیست و خودتم میدونی
پس چرا وقتی چشامو بستم بستنی و بیسکویت دیدم؟
چون تو یه چاقال شکمویی برا همین
به قدرتام شک نکن کایل
تو هیچ قدرتی نداری
منو وادار نکن کایل
میتونم فقط با یه فکر کلهتو منفجر کنم
مراقب باش کایل- اون گوز هم بارش نیست-
باشه کایل خودت خاستی
همینجاست هی اریک اریک
ما یه مشکل کوچولو داریم
چی؟
وقتی صاحب بستنیفروشی تو زندون بوده
یه قتل دیگه اتفاق افتاده
اون جسد هم یه دست نداره
و یه کاسه ذرت هم کنارش بوده
...که این فقط یه معنی میده
بفرما، دیدی؟
اینکه یه قاتل داره از قبلیه تقلید میکنه
ما به تواناییهای غیبگوییت نیاز داریم
تا این قاتل جدید رو هم دستگیر کنیم
چی؟
این دفعه پولتو پیش میدیدم
باید این قاتل جدیدو قبل اینکه یه نفر دیگه رو بکشه دستگیر کنیم
...متاسفانه قدرتهای من
فروشی نیست
و منظورم از این جمله این بود که اونا قطعا فروشیان
بزن بریم
تام، من تو یه علفزاری بیرون از شهرم
جایی که پلیس اولین قربانیِ قاتل زنجیرهای مقلد رو پیدا کرده
بچهی اعجوبه اریک کارتمن
همین الان به صحنهی جرم رسید
این دیگه نوبرشه
چی دستگیرت شد اعجوبه؟ چیزی میبینی؟
نه هیچی
شاید قدرتاش از دست رفته
No comments yet. Be the first to leave one.